uz
Feedback
🌺کانال آناوطن آغمیون🌺

🌺کانال آناوطن آغمیون🌺

Kanalga Telegram’da o‘tish

کانال آغمیون (آناوطن) @Mfarazi @Mohamadnajafzade @Aliatiedan @mallah54 @Akbarezzati1

Ko'proq ko'rsatish
2 020
Obunachilar
+224 soatlar
+27 kunlar
-830 kunlar
Postlar arxiv
📕❤️📕❤️📕❤️ *داستانی از کشور تونس:* *(وقتی یک معلم ؛ انسان واقعی باشد)* *یکی از معلمان خاطره‌ای را اینگونه تعریف می‌کند:* *من معلمی بودم که در مدرسه‌ای روستایی در کشور تونس تدریس می‌کردم• هر روز بیرون از کلاس درس ؛ کنار پنجره ؛ دختری فقیر اما زیبا را می‌دیدم که معصومیت از چهره‌اش می‌بارید• او هر روز صبح زود برای مادرش نان می‌فروخت•* *آن سال به دلیل مشکلات مالی شدید خانواده از تحصیل بازمانده بود• او چهار برادر و خواهر کوچکتر داشت و پدرشان نیز فوت کرده بود• امرار معاش خانواده به فروش نان او در کنار مدرسه و کمک مادرش وابسته بود•* *یک روز که مشغول تدریس ریاضی بودم متوجه شدم آن دختر نان‌فروش از پشت پنجره با دقت و علاقه به درس گوش می‌دهد و مباحث را دنبال می‌کند• سؤال نسبتا سختی در کلاس مطرح کردم و برای کسی که پاسخ درست را می‌داد جایزه‌ای تعیین کردم•* *هیچ‌کدام از دانش‌آموزان نتوانستند جواب دهند• با تعجب دیدم که دختر نان‌فروش از بیرون پنجره دست تکان می‌دهد و با هیجان می‌گوید: آقا آقا! اجازه بدهید من جواب دهم• به او اجازه دادم• او پاسخ داد و پاسخش کاملاً درست بود!! *از همان روز او را به مدرسه آوردم و تمام هزینه‌های تحصیلی‌اش را شخصاً پرداخت کردم• با وجود حقوق کم ؛ تمام تلاشم را می‌کردم تا با تهیه جزوات و وسایل کمک آموزشی ؛ یادگیری را برایش آسان‌تر کنم• مدیر مدرسه نیز با ثبت‌نام مجدد او موافقت کرد•* *در پایان سال تحصیلی ؛ وقتی نتایج امتحانات اعلام شد همه از موفقیت او شگفت‌زده شدیم! او نفر اول مدرسه شده بود!* *با حمایت و نظارت مستمر من ؛ او این مسیر را ادامه داد و به لطف خدا به مقطع دبیرستان رسید•* *در آن زمان من به زادگاهم منتقل شدم و چون تلفن همراهی وجود نداشت ارتباطم با او قطع شد و خبری از وضعیتش نداشتم•* *پس از سال‌ها دوری ؛ به‌طور اتفاقی همراه یکی از دوستانم به پایتخت رفتم• او پسری داشت که در دانشکده پزشکی تونس تحصیل می‌کرد و از من خواست او را در رفتن به دانشگاه همراهی کنم•* *هنگامی که با دوستم وارد دانشگاه شدیم مدتی در کافه تریا نشستم•* *ناگهان زنی با زیبایی خاص و چشمانی مشتاق به من خیره شد• وقتی مرا دید چهره‌اش حالتی متفاوت به خود گرفت• گیج شده بودم که چرا اینقدر با تأثر به من نگاه می‌کند؟!* *از پسر دوستم پرسیدم که آیا این زن را می‌شناسد و با اشاره مخفیانه او را نشان دادم• پسر پاسخ داد: بله ؛ البته ؛ او پروفسوری است که به دانشجویان دانشکده پزشکی تدریس می‌کند• سپس پرسید: عمو ؛ شما او را می‌شناسید؟* *گفتم: نه ؛ اما نگاهش به من خیلی عجیب است!* *ناگهان بدون هیچ مقدمه‌ای آن زن به سمت من دوید و مرا در آغوش گرفت• در حالی که به شدت گریه می‌کرد مرا محکم در آغوش گرفته بود و صدایش توجه همه کسانی را که در کافه تریا بودند جلب کرد• او بی‌توجه به اطراف مدتی مرا در آغوش گرفته بود و همه فکر می‌کردند من پدرش هستم! با گریه می‌گفت: استاد!! مرا به یاد نمی‌آورید؟ من همان دختری هستم که شما یک انسان ناامید و نابود شده را به انسانی موفق تبدیل کردید! من همان دختری هستم که شما دلیل بازگشتش به تحصیل بودید و از جیب خودتان برای او هزینه کردید تا به جایگاهی که امروز دارد برسد! این لطف خدا بود و سپس مراقبت ؛ توجه و رفتار انسانی بی‌نظیر شما ؛ من همان دختر نان‌فروش!!* *از تعجب و شدت تأثر از یک سو و خوشحالی از سوی دیگر نزدیک بود از هوش بروم!* *به خدا قسم وقتی به یاد آوردم او چگونه بود و امروز به چه جایگاهی رسیده است؟!! بی‌اختیار اشک ریختم و گریه کردم•* *سپس او ؛ من و همراهانم و گروهی از همکارانش را به خانه‌اش دعوت کرد• در حضور مادر ؛ خواهر و برادرانش و سایر مهمانان در باره من صحبت کرد و از "معلم انسان" گفت؟!* *معلمی که از آن‌ها حمایت کرد و مسیر زندگی‌شان را تغییر داد•* *در آن لحظه در حالی که اشک می‌ریختم گفتم:* *"برای اولین بار در زندگی‌ام احساس می‌کنم که یک معلم و یک انسان واقعی هستم..."*

شماره ۱۰ در فوتبال فقط یک عدد نیست یک افسانه است

مغازه دار هم تقصیر ندارد. پول نیست و پول خرد هم ارزش مالی ندارد و تو جیب مردم باد می کند و پاره می شود. مثلاً دو هزار تومانی به چه دردی می خورد.

پنج شنبه ای دیگر است و دلخوشند به این پنج شنبه ها عزیزان سفر کرده آنان که روزی عزیز دل بودند و امروز تنها خاطره اند در ذهن حسرتی بزرگ بر دل ما و تصویری بـر قاب شادی روح درگذشتگان فاتحه و صلوات🙏 🌸یاد عزیزان رفته بخیر🌸

پول خرد که بعنوان بقیه پول از طرف مغازه دار به مشتری داده میشد۹
پول خرد که بعنوان بقیه پول از طرف مغازه دار به مشتری داده میشد۹

و اما النا… او بعداً همراه دو فرزندش به دیدنم آمد. روی بالکن کوچک من نشستیم، چای داغ نوشیدیم و عطر نعناع و آویشن در هوا پیچیده بود. در همان لحظه، پسر کوچکش عروسک خرسی کهنه و ت دکترمحمد الله مددزاده: ک‌گوشش را به سمتم گرفت و گفت: بگیر مادربزرگ… از حالا او هم دوستت دارد. هنوز هم هر جمعه به همان سوپرمارکت می‌روم. اما حالا اغلب وقتی به صندوق می‌رسم، کسی که جلوی من ایستاده لبخند می‌زند و به صندوقدار می‌گوید: شکلات این خانم با من! و من دیگر مخالفتی نمی‌کنم. اجازه می‌دهم این محبت ادامه پیدا کند. چون مهربانی هرگز از بین نمی‌رود. از قلبی به قلب دیگر سفر می‌کند. می‌چرخد، رشد می‌کند و روزی دوباره به نقطه‌ی آغازش بازمی‌گردد. فقط کافی است یک نفر جرأت کند و نخستین جرقه را روشن کند. اگر روزی با خودت فکر کردی که چطور می‌شود این دنیای خسته و بی‌رحم را کمی بهتر کرد، یادت باشد: برای بخشیدن امید، لازم نیست میلیونر باشی. گاهی کافی است آدمی را که درست کنار تو ایستاده ببیند. در چشمانش نگاه کنی و بی‌آنکه حتی کلمه‌ای بگویی، به او بفهمانی: من هم روزی جای تو بوده‌ام. تو تنها نیستی. دنیا با شعارهای بزرگ و نمایش‌های پرزرق‌وبرق زیباتر نمی‌شود. دنیا با همین لحظه‌های کوچک، آرام و پنهان گرم‌تر می‌شود؛ لحظه‌هایی که دو غریبه، برای چند دقیقه کوتاه، تصمیم می‌گیرند با هم مثل یک خانواده رفتار کنند.

دکترمحمد الله مددزاده: تنها در آپارتمانی کوچک زندگی می‌کنم؛ درست بالای مغازه‌ای که سال‌ها پیش خیاطی بود و حالا دیگر تعطیل شده است. خانه‌ام در یکی از آرام‌ترین کوچه‌های شهر قرار دارد. هیچ‌وقت در زندگی ثروتمند نشدم، اما همیشه به اندازه‌ی نیازهایم داشته‌ام؛ یک حقوق بازنشستگی ساده، کمی پس‌انداز و بالکنی کوچک که در آن چند گلدان محبوبم را نگهداری می‌کنم؛ نعناع، آویشن و بوته‌ی کوچکی از گوجه‌فرنگی که با سماجت به زندگی چنگ زده است؛ درست شبیه خودم. هر جمعه، سر ساعت همیشگی، به همان سوپرمارکت همیشگی می‌روم. چرخ خرید آبی‌رنگ و قدیمی‌ام را پشت سرم می‌کشم و فهرست خریدی که تقریباً هیچ‌وقت تغییر نمی‌کند در دست دارم: چای، یک قرص نان، دو بسته نودل فوری و البته یک شکلات. آن شکلات، لذت کوچک هفتگی من است؛ هدیه‌ای که به خودم می‌دهم. یک جمعه‌ی بارانی، در صف صندوق پشت سر مادری جوان ایستاده بودم. دو کودک همراهش بودند؛ یکی بی‌صدا بینی‌اش را بالا می‌کشید و دیگری عروسک خرسی کهنه‌ای را در آغوش داشت که یکی از گوش‌هایش را از دست داده بود. زن جوان فقط ضروری‌ترین چیزها را روی نوار صندوق گذاشته بود: شیر، ماکارونی، غذای کودک، نخودفرنگی یخ‌زده و یک بسته پوشک. دست‌هایش می‌لرزید. صندوقدار بدون هیچ احساسی گفت: مجموع خرید شما می‌شود ۴۳ دلار و ۵۰ سنت. زن خشکش زد. یک کارت بانکی کشید؛ رد شد. کارت دیگری امتحان کرد؛ موجودی کافی نداشت. با صدایی که از شرمندگی و درماندگی می‌لرزید، آرام گفت: خدایا… می‌شود لطفاً شیر و غذای بچه را بردارید؟ حتی یک لحظه هم فکر نکردم. دستم را جلو بردم و کارت بانکی‌ام را روی دستگاه گذاشتم. گفتم: هیچ چیزی را برنگردانید. همه را حساب کنید. من پرداخت می‌کنم. زن جوان برگشت و نگاهم کرد. چشمانش پر از اشک شده بود. گفت: نه خانم… نمی‌توانم این را قبول کنم… لبخندی زدم و آرام گفتم: چرا عزیزم، می‌توانی. همه‌ی ما در زندگی لحظه‌ای را تجربه می‌کنیم که فقط به یک شانه برای تکیه کردن نیاز داریم. پرداخت انجام شد. لبخند گرمی به او زدم و قبل از اینکه فرصت تشکر پیدا کند، آرام از فروشگاه بیرون آمدم. این کار را برای شنیدن متشکرم انجام نداده بودم. حافظه‌ام هنوز خوب کار می‌کند. خودم را در بیست‌وهشت سالگی به یاد آوردم؛ روزهایی که همسرم ما را ترک کرد و من با کودکی در آغوش، کاملاً تنها ماندم. روزهایی که برای هر سکه حساب و کتاب می‌کردم. و مهم‌تر از همه، روزی را به یاد آوردم که در تاریک‌ترین لحظه‌ی زندگی‌ام هیچ‌کس دستش را به سوی من دراز نکرد. شاید به همین دلیل آن روز دستم را به سوی او دراز کردم. بعد به خانه برگشتم، چای دم کردم و با آرامشی عمیق کنار پنجره نشستم. اما نمی‌دانستم آن زن جوان که نامش النا بود، همان شب در گروه محلی فیس‌بوک شهرمان مطلبی خواهد نوشت که دل همه را به لرزه درآورد: امروز یک غریبه تمام خریدهای مرا حساب کرد. مادربزرگی مهربان با موهای نقره‌ای و چشمانی پر از محبت. حتی یک سؤال هم نپرسید؛ فقط کارت خود را کشید، لبخند زد و رفت. امشب بچه‌های من به لطف او گرسنه نمی‌مانند. اگر کسی این خانم را می‌شناسد، لطفاً به او بگوید که یک متشکرم‌ برای قدردانی کافی نیست. هر روز برای سلامتی‌اش دعا خواهم کرد. پست او به‌سرعت در شهر پخش شد. یکی نوشت: آیا بارانی زردرنگ پوشیده بود؟ دیگری پاسخ داد: بله، همان خانمی است که بالای مغازه‌ی قدیمی خیاطی زندگی می‌کند. هر صبح می‌بینمش که به گل‌های بالکنش رسیدگی می‌کند. فردای آن روز، صدای در خانه‌ام بلند شد. نه خبرنگارها بودند و نه آدم‌های کنجکاو. همسایه‌ها بودند. یکی دسته‌گلی از گل‌های تازه آورده بود. دیگری شیشه‌ای مربای زردآلوی خانگی. حتی کسی یک شال دست‌بافت نو روی دستگیره‌ی در آویزان کرده بود. اما چیزی که اشک را به چشمانم آورد، هدیه‌ی پسربچه‌ای از ساختمان کناری بود. او نقاشی کوچکی را از زیر در به داخل سر داد. روی کاغذ با دست‌خط کودکانه و نامرتب نوشته بود: شما به آن خانم کمک کردید، من هم کمک کردم. امروز نصف ساندویچم را به دوستم دادم چون ناهارش را فراموش کرده بود. از آن روز، زیر پست النا مردم شروع کردند به تعریف کردن داستان‌های خودشان. پرستاری نوشت: دیروز بعد از پایان شیفتم یک ساعت بیشتر ماندم تا کنار پیرمرد تنهایی در بخش بیمارستان بنشینم و دستش را بگیرم. داستان شما یادم آورد که گرمای انسانیت تنها چیزی است که هنوز دنیا را سر پا نگه داشته است. مردی که از عکس پروفایلش پیدا بود کارگری ساده است، نوشت: امروز کیف پولی کنار ایستگاه اتوبوس پیدا کردم. با اینکه خودم وضعیت مالی خوبی ندارم، صاحبش را پیدا کردم و کیف را برگرداندم. وقتی داستان این مادربزرگ را خواندم، وجدانم اجازه نداد پول را برای خودم بردارم.

بازگشت فلامینگو ها بعد از سالها به دریاچه ارومیه

داچیا لوگان (همون ال 90 خودمون) معروفی که همه مسخره‌ش می‌کردن، تو مسابقه 24 ساعته نوربرگرینگ 2026 تبدیل به محبوب‌ترین ماشین مسابقه شد؛
در حالی که همه حواس‌ها به ماشین‌های گرون‌قیمت و راننده‌های معروف مثل؛ ورستپن بود، این لوگان ارزون و ساده بیشتر از همه تو فضای مجازی وایرال شد.
لوگان شماره 300 تونست مسابقه رو تموم کنه و از بین 160 ماشین شرکت‌کننده، اول رده 130 قرار گرفت. بعد از اعمال جریمه‌ها هم تو رده‌بندی نهایی به رتبه 107 رسید و تو کلاس خودش ششم شد!
جالب‌تر اینجاست که این ال‌نود تونست 92 دور کامل پیست افسانه‌ای نوربرگرینگ رو بپیچه؛ حتی یه جا چرخ جلوی ماشین کنده شد و پنچر هم شد، ولی بازم از پا ننشست، تیمش تعمیرش کرد، دوباره فرستادش تو پیست و مسابقه رو ادامه داد

کاخ‌ها و دروازه‌های تخت جمشید ۵۰۰ سال قبل از میلاد مسیح vs امروز ‌
+4
کاخ‌ها و دروازه‌های تخت جمشید ۵۰۰ سال قبل از میلاد مسیح vs امروز ‌