Light Workers🔆
Открыть в Telegram
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers
Больше397
Подписчики
+224 часа
+37 дней
+1230 дней
Архив постов
هر نکوهشی،
قضاوت،
تشخیص و ابراز خشمی،
بیان غم انگیزی از "نیازی" برآورده نشده است....
نیازهای برآورده نشدهمان را در درون خود ببینیم تا خشم و نکوهش و قضاوت به مهر تبدیل شوند
مهر با درون خویشتن و مهر با دیگران...
من هرگز احساس نکردم که نثار کردم
مگر وقتی که تو از من پذیرفتی
هنگامی که تو خوشنودی مرا
از نثار کردن به خودت فهمیدی
و تو میدانی که من نثار نکردم
تا تو را مدیون خود سازم
بلکه چون میخواهم زندگیم جلوه عشقی باشد
که نسبت به تو احساس میکنم
با پذیرفتن محبت
شاید نثار کردن بهتری باشد
راهی نیست که این دو را از هم جدا کنم
وقتی تو به من نثار میکنی
من پذیرشم را به تو میدهم
وقتی تو از من میپذیری،
احساس میکنم که دریافت میکنم
برای تهی کردندرونمان از رنجشهایی که از دیرباز در درونمان انباشتهایم باید که از در قلب وارد شویم
درون خود و درون دیگران
مشاهدهی اینکه هر انسانی رنجی در دل دارد و آن رنج را به صورت خشم و حسادت و سرزنش و قضاوت و دیگر رفتارهای ناشی از درون درد کشیده بروز میدهد.
شفای درون شفای اطراف توست....
تمرین
مشاهده رفتارهای عینی که سلامت ما را تحت تاثیر قرار میدهد.
در ارتباط با آنچه که مشاهده میکنيم چه احساس میکنيم...
نيازها ،ارزشها، امیال و... که احساسهای ما را شکل میدهند کدامند...
رفتارهای عینی که ما تقاضا میکنیم تا زندگیمان را غنیتر سازیم کدامند...
انتظاراتتان از خود و دیگران را مشاهده کنید.
آرزوهای کوچک و بزرگ خود را یادداشت کنید
برآورده شدن هر یک از آرزوهایتان کدام من درون شما را تغذیه میکند.
بدون قضاوت و با دلی آرام آنها را یادداشت کنید و با خود صادق باشید...
تمرین بالا را تا دو روز آینده انجام دهید و نتایج را برای خود یادداشت کنید...
این تمرین در شناسایی مَنهای رنج دیده و ارضا نشدهی شما یاری رسان است...
من تحقیر شده
من بیعرضه
من دیده نشده...
#تمرین
@lightworkers
برای تشویش اذهان عمومی
هر پیامبری برای تشویش اذهان عمومی به رسالت مبعوث شده است. برای بر هم زدن افکاری که به جور و جفا و کفر و کراهیت، عادت کرده اند.
از سنگ گلی نمی روید، از مغز های سنگی هم.
پس برای اینکه بذر دانایی بروید، ذهن باید زیر و رو شود.
تشویش اذهان مبارک است.
اغتشاش خاک خجسته است.
خوشا انسانی که نترسد از تشویش ذهنش و خوشا خاکی که پذیرای اغتشاش گاوآهن و بذر و روییدن است.
هر پیامبری پیش از آنکه به غار برود، یا کشتی بسازد، یا به شکم نهنگ در افتد، یا بر صلیب میخکوبش کنند، معترض بوده است؛ به بسیاری از آن چیزها که دیگران به آن تن در داده و پذیرفته اند.
هر پیامبری پیش از آنکه ماه را به دو نیم کند، یا عصایش مار شود، یا نفسش جذامیان را شفا دهد، معجزه اش گفتگو بوده است.
هر پیامبری حنجره اش به نیابت از گلوی های خاموش فریاد زده است و چشم هایش به نیابت از کوران دیده است و گوش هایش به نیابت از ناشنوایان شنیده است.
هر پیامبری به جای همه مردگان زیسته است.
اکنون ختم پیامبری اعلام شده است، ختم اعتراض اما نه.
اکنون نه مار و نه نهنگ و نه ماه و نه کشتی. اکنون معجزه دیدن و شنیدن و فهمیدن و فهماندن است.
مرا پیرو آن پیامبری بدانید که رسالتش تشویش اذهان عمومی بود و آیینش اغتشاش در جمجمه های سنگی و معجزه اش کتاب و کلمه و دانایی.
#عرفان_نظرآهاری
@lightworkers
شیخ بایزید بسطامی علمای رسوم و ظاهر را مخاطب قرار میدهد و میگوید:
شما علم خود را از مُردهای گرفتید،آن هم از مُردهای دیگر،
ولی ما علم خود را از آن زندهای گرفتیم که هرگز نمیمیرد.
امثال ما میگویند:
قلبم از پروردگارم برای من حدیث کرد،ولی شما میگویید:
فلان کس برایم روایت کرد،و هر گاه سوال شود فلان کس کجاست؟
گویید او مُرده است....
#شیخ_محیالدین_ابن_عربی
@lightworkers
جان چه می دانست از دنیا چها خواهد کشید؟!
خاکبازیهای طفلان را تماشا کرده بود
لنگر تمکین کوه غم به فریادم رسید
ورنه بیتابی مرا در عشق رسوا کرده بود
#صائب
@lightworkers
مردی از رنجهای خودش بسیار گرانبار بود. او عادت داشت هر روز به خداوند دعا کند که، "چرا من؟ همه به نظر خیلی خوشبخت میرسند، چرا فقط من اینهمه در رنج هستم؟"
یک روز، از روی استیصال به دعا نشست، "میتوانی رنجهای هرکس دیگر را به من بدهی و من آن را میپذیرم. ولی رنجهای مرا از من بگیر، نمیتوانم بیش از این آن را تحمل کنم."
همان شب رویای زیبایی دید زیبا و بسیار مربوط. او خواب دید که خداوند در آسمان ظاهر شد و به همه گفت، "همگی رنجهایتان را به معبد بیاورید." هرکسی از رنج خودش خسته شده بود درواقع، هرکس میباید در زمانی دعا کرده باشد که "خدایا! رنج های مرا از من بگیر و رنجهای دیگری را به من بده."
پس هرکسی رنجهایش را در کیسهای گذاشته بود و همگی به معبد رسیدند و همه خوشحال به نظر میرسیدند که بالاخره آن روز فرارسید و دعایشان شنیده شده. این مرد نیز به معبد رسید. و سپس خدا گفت، "کیسههایتان را کنار دیوار بگذارید." تمام کیسهها کنار دیوار چیده شدند و سپس خدا اعلام کرد: "حالا میتوانید انتخاب کنید، هرکسی می تواند هر کیسهای را که بخواهد بردارد."
و تعجب آورترین چیز این بود که این مرد که همیشه دعا میکرد، به سرعت به سمت کیسهی خودش دوید، قبل از اینکه دیگران بتوانند آن را بردارند! ولی او شگفت زده شد زیرا همه به سمت کیسه های خودشان میدویدند و همه از اینکه توانسته بودند همان کیسهی خودشان را دوباره به دست آورند خوشحال بودند! موضوع چه بود؟ برای نخستین بار همه توانسته بودند رنجهای دیگران را ببینند کیسههای دیگران مانند کیسهی خودشان بزرگ بود و یا حتی بزرگتر!
و مشکل دوم این بود که همه به رنجهای خودشان عادت کرده بودند. انتخاب رنج دیگری کسی چه میداند که چه نوع رنجی در آن کیسه قرار دارد؟ چرا زحمت بکشی؟
دست کم با رنجهای خودت آشنا هستی و به آنها عادت کردهای و قابل تحمل شده است.
سالهاست که آن را تحمل کردهای __ چرا چیزی ناشناخته را انتخاب کنی؟
و همه خوشحال به خانه رفتند. هیچ چیز عوض نشده بود، آنان رنجهای خودشان را با خود بازگرداندند، ولی همگی لبخند میزدند و خوشحال بودند که توانسته بودند کیسهی خودشان را دوباره پس بگیرند.
صبح آن روز مرد به دعا نشست و به خدا گفت، "تشکر از این رویا، دیگر هرگز چنین تقاضایی نمیکنم. هرچه که به من بخشیدهای برای من خوب است، باید برایم خوب باشد؛ برای همین است که آن را به من بخشیدهای."
@lightworkers
هیچ چیزی ابداً رهایمان نخواهد کرد
تا اینکه
به ما آنچه را
که به دانستنش نیاز داریم
یاد بدهد....
#پما_چودرون
@lightworkers
مراقبه
به چه فکر میکنی، چیست که فکرت را مشغول کرده...
خوب دقت کنید و ببینید چند درصد از افکارتان بی پایه و اساس است؟ چند درصد از افکارتان به درد سطل زباله می خورد؟!
افکار مخرب را شناسایی کنید و به جای آنکه در باتلاق آنها فرو بروید،اجازه دهید افکار تازه مانند گلهای نیلوفر به جای آنها برویند.
کارهای جدید و رفتارهای تازه را امتحان کنید تا ذهنتان پویا و فعال شود، افکاری را که سالهاست با خود حمل می کنید بدون آنکه کوچکترین اثر مثبتی در زندگی تان داشته باشد را دور بریزید.
برای دقایقی چشمانت را ببند و اجازه بده نسیم محبت و مهربانی در زندگی ات شروع به وزیدن کند.
کینه،نفرت،حسادت،طمع، و تمام چیزهایی را که مثل موریانه شخصیتت را ذره ذره نابود می کند از خود دور کن تا سبک بال تر از همیشه به حرکت ادامه دهی.
دریچه بسته ذهنت را باز بگذار و به غبار روبی خاطرات مشغول شو، برای اینکه به سطح بالاتر برسی باید خودت را از شر سطح پایینتر نجات دهی.
شاهد باش،
شاهد رشد و پیشرفت،شاهد رشد و پیشرفت خودت باش...
سوال مراقبه:
هر لحظه افکارت را نو به نو کن تا مفید بودن را زندگی کنی، مفید بودن برای خودت و برای دیگران...هر روز بارها این سوال رو از خودت بپرس...
به چه فکر میکنی؟
#مراقبه
@lightworkers
انتقام....
این داستان تمثیلی است بر بسیاری از رفتارهای ما که در اثر تکرار عادی شده و دیده نمیشوند...
در پارکی در نیویورک، دو مجسمهی زن و مرد قرار داشت كه سالهای سال درست روبهروی يكديگر با فاصلهاي اندك ایستاده بودند و به چشمهای هم نگاه میکردند و لبخند میزدند.
یک روز صبح زود، فرشتهای آمد و پشت سر آن دو ایستاد و گفت:
«از آنجا که شما مجسمههايی خوب و ارزنده هستيد و به مردم شادی بخشیدهاید، بزرگترین آرزوی شما را که زندگی کردن و زنده بودن مانند انسانهاست برآورده میکنم. بیست دقیقه فرصت دارید هر کاری دوست دارید انجام بدهید.»
با پايان جملهاش، دو مجسمه تبدیل به دو انسان واقعی شدند: یک زن و یک مرد. آن دو به هم لبخند زدند و بهسمت بوتهها و درختهایی دویدند که در همان نزدیکی بود.
آنها پشت بوتهها و کنار کبوترانی که همان دور و بر میپریدند گم شدند. فرشته با شنیدن صدای خندهی آنها، لبخندی از سر رضایت زد. آن دو پس از ده دقیقه از پشت بوتهها بیرون آمدند. فرشته متعجب به ساعتش نگاهی کرد و گفت: هنوز از بیست دقیقه فرصتتان ده دقيقه باقی مانده است.
مرد با نگاهي شیطنتآمیز به زن نگاه کرد و گفت: میخواهی یک بار دیگه این کار را انجام بدیم؟
زن با لبخندی جواب داد: البته، ولی این بار تو کبوتر را نگه دار كه من روی سرش خرابکاری کنم!
نکته : روحیهی انتقامجویی علاوه بر این که فرصتهای ارزشمند زندگی را میگیرد، انسان را هم به رنج و عذاب دچار میکند. وقار و طمأنینه، نشانهی امنیت خاطر و اقتدار شخصی است. بهخصوص زمانی که آرامش و منافعمان با ندانمکاریها و غرضورزیهای اطرافیان، مورد تعرض و تهدید قرار میگیرد.
یکی از بزرگترین ملاکهای اقتدار فردی شما، توانايی هضم رفتار اشتباه دیگران و چشمپوشی از خطاي آنان است. بزرگ و کوچکی خطاهای دیگران امری نسبی است و رابطهای مستقیم با بزرگی و کوچکی "ما" دارد.
اگر نمیتوانید کسی را ببخشید و گناه او را گذشتناپذير میپنداريد، به دنیای بیرون و بزرگی گناه دیگران ربطی ندارد، بلکه به حقارت و کوچکی "ما" مربوط میشود...
به من بگو چه گناهی را بخششناپذير میدانی تا به تو بگویم چه کسی هستی و در چه درجهای از رشد و توانمندی و اقتدار شخصی قرار داری...
هرچه ما بزرگتر باشیم، اشتباهات دیگران کوچكتر و هرچه کوچکتر باشیم خطاهای دیگران بزرگتر و غیر قابل هضم تر دیده میشود.
هرچه ما بزرگتر (بزرگوارتر) و مقتدرتر باشیم، کمتر به دیگران نیازمندیم.
هرچه کمتر نیازمند باشیم، کمتر از رهگذر عملکرد ناصواب اطرافیانمان آسیب میبینیم.
هرچه کمتر آسیب ببینیم، ديگران را راحتتر میبخشیم.
گذشت، یک صلاحیت و توانایی است که نازپروردگان و کممایگان، توان اجرایی برای انتخاب آن را ندارند. انسانهای مقتدر میبخشند و انسانهای ترسو درصدد انتقام برمیآیند...
@lightworkers
دو اردک بعد از دعوایی که هیچوقت زیاد طول نمیکشد،از هم جدا میشوند و در جهت مخالف هم شنا میکنند. بعد هر یک از اردکها چند بار بالهایش را به شدت به هم میزند و انرژی مازادی را که در طول دعوا در او جمع شده،آزاد میکند.آنها بعد از به هم زدن بالهایشان با آرامش روی آب شناور میشوند،مثل اینکه هیچ انفاقی نیفتاده است.
اگر اردک،ذهن انسان را داشت،این درگیری را با فکر کردن و داستانسازی دربارهی آن زنده نگه میداشت.داستان اردک احتمالا این میشد:
«باور نمیکنم چنین کاری کرده باشد.تا چند سانتیمتری من جلو آمد.فکر میکند برکه مال اوست.اصلا ملاحظهی حریم مرا نمیکند.دیگر هرگز به او اعتماد نخواهم کرد.دفعهی بعد برای اذیت و آزار من کار دیگری خواهد کرد.
مطمئنم از حالا دارد توطئهچینی میکند.ولی من دیگر نمیتوانم تحمل کنم.درسی به او میدهم که هرگز فراموش نکند». و همچنان این داستان در ذهنش میچرخد و روزها و ماهها و سالها بعد به آن فکر میکند.تا جاییکه به جسم مربوط میشود این دعوا همچنان ادامه دارد و انرژی حاصل از آن در پاسخ به همهی آن افکار به شکل احساسات بروز میکند،که این احساسات هم به نوبهی خود افکار بیشتری را ایجاد میکنند.این جریان باعث ایجاد تفکر احساسی ایگو میشود.میبینید که اگر اردک دارای ذهن انسان بود،چقدر زندگی برایش دشوار میشد.ولی اکثر انسانها به همین نحو زندگی میکنند.هیچ اتفاق با شرایط خاصی هرگز به پایان نمیرسد.ذهن و داستانی که دربارهی «من» ساخته است همچنان به راه خود ادامه میدهند....
#اکهارت_تله
@lightworkers
عمده مسائل ما ، در خصوص نواقص شخصيت وابسته به ترس ماست
مثال :
شما به من توهين میكنيد به حق يا نا حق .
اينكه شما چه كرديد به خود شما مربوط است ، اما من خشمگين میشوم ، رنجش می گيرم ، در صدد انتقام هستم ،از شما دوری می كنم ، دعوا و فرياد میزنم...
چرا ؟
من ترسو هستم.
میترسم و خشم وارد میشود كه دوباره تكرار نكنيد.
میترسم و رنجش میآيد كه عزت نفس من و غرورم لگد مال شد.
میترسم و منتقم میشوم چون ترس،ايمان مرا زائل كرده و كارما را فراموش كردهام.
میترسم و دوری میكنم چون ترس از ادامه اين رفتار را دارم و توانايی توجيه رفتاری و روانی ندارم.
میترسم و فرياد میزنم تا شما ادامه ندهيد و در ذهنم پيروز باشم.
ترس ريشهی بسياری از ايرادات ماست..
تمرين را جدی بگيريد...
#تمرین
@lightworkers
پیر شدن کمی شبیه خسته شدن است، اما خستگی ای که با هیچ مقداری از خواب جبران نمی شود.
هر سال کمی اوضاع بدتر می شود. عکس مثلا بد امروز می شود عکس خوب سال بعد.
این ترفند محبت آمیز طبیعت است که همه چیز آنقدر تدریجی اتفاق می افتد که آنقدری که باید تعجب نکنیم. هیچ کس را گریزی نیست.
روزی دستان او هم کک و مکی خواهد شد مثل دستان عموهای پیرش که در کودکی می شناخت هر آنچه برای دیگران اتفاق افتاده برای او هم اتفاق خواهد افتاد.
او مجموعه ای از سلولها و بافتهاست که با ظرافت و به طوری پیچیده به هم پیوسته اند و در یک لحظه حیات یافته اند. فقط برخوردی محکم یا یک سقوط لازم است تا دوباره بی جان شود. تمام جدیت و اهمیت برنامه های او وابسته است به یک جریان ثابت خون به مغزش از طریق شبکه حساسی از مویرگ ها.
اگر هر یک از آن ها کوچک ترین مشکلی برایش پیش بیاید، احساس لطیفی که به زندگی پیدا کرده است به ناگهان از بین می رود.
او تنها مجموعه ای اتفاقی از اتمهاست که خواسته اند چند لحظه ای در ابدیت عالم هستی در برابر آنتروپی یا بی نظمی مقاومت کنند …
#سير_عشق
#آلن_دوباتن
@lightworkers
قبل از اینکه بتوانیم
انتخابهای خوبی داشته باشیم.
باید
دلیل انتخابهای بد خود را بفهمیم....
#ویلیام_گلاسر
@lightworkers
و خداوند به یوشع گفت: «و بنگر که من جریکو را در دستان تو قرار دادم... و تو و همه مردان جنگىات باید یک بار دور شهر بگردید. این کار را شش روز انجام دهید و هفت روحانى پیشاپیش تابوت مقدس هفت شیپور از شاخ قوچ را حمل کنند و در روز هفتم، هفت بار به دور شهر بگردید و روحانىها در شیپورها بدمند و زمانى که آن دَم بلند را در شاخ قوچ دمیدند و زمانى که شما صداى شیپور را شنیدید، همه مردم با صداى بلند فریاد کنند؛ و دیوار شهر فروخواهدریخت و هرکس از فردى که درست در جلویش است، بالا خواهد رفت..
این داستان به واقعهاى برمىگردد که باید در حدود 1500 تا 2000 سال پیش ازمیلاد مسیح اتفاق افتاده باشد و براساس یک سنت شفاهى به ما به ارث رسیده است. اگر به داستان در سطح نمادین نگاهى بیاندازیم، حاوى اصل کهنالگویى شگفتانگیزى است؛ روش راهیابى به تضادهایى درونى که بهنظر غیرممکن مىرسند.
در این افسانه خاص، مردم بر علیه حصارى برمىخیزند که کاملا غیرقابلنفوذ است. این حصار داراى دیوارهایى است که توسط هیچ نوع ابزارى که در اختیار آن قوم بوده، قابلشکاف یا شکستن نیست. اما رهنمودى به آنها داده مىشود: آنها باید مراسم ساده و روزانه پیادهروى به دور دیوارهاى جریکو را انجام دهند. آنها هیچ حمله مستقیمى انجام نمىدهند، زیرا هیچ حملهاى نمىتواند موفقیتآمیز باشد. بالاخره پس از انباشت این راهپیمایىهاى آیینى، به صدا درآوردن شیپورها و فریاد زدنها، اتفاقى مىافتد: دیوار فرومىریزد.
زندگى درونى ما معمولا مانند سفرى از یک جریکو به جریکوى دیگر است. ما پیوسته در برابر موانع درونىمان که بهنظر شبیه قلعههایى با دیوارهاى غیرقابل نفوذ و حفاظتشده مىآیند، قیام مىکنیم. گاهى اوقات ما به آنها عقدههاى خودکار مىگوییم؛ زیرا آنها عقدههایىاند که کاملا خارج از حوزه تأثیر و دانش ذهنآگاه ما هستند.
ما تنها مىتوانیم ازطریق خرابىهایى که در زندگى و عواطف ما پدید مىآورند از آنها آگاه شویم. اکثر ما تضادها را زمانى در زندگىمان تجربه مىکنیم که ما را پارهپاره مىکنند و بهنظر غیرقابلحل مىرسند. ما دیگر نمىتوانیم راهى براى پیشروى، مکانى براى ایستادن و یا روشى براى رسیدن به نتیجه پیدا کنیم....
@lightworkers
دریغا از روشها و احوال درونی ،
چه نشان توان دادن !
اما خود دانسته باشی که روشها بر یک وجه نیست یعنی روش هر رونده بر نوعی دیگر باشد ، و احوال و سلوک و ترقی او از دیگری مغایر باشد....
مثلا باشد که مرید به جایی رسد که احوال درونی او ورای طریق پیر باشد ، و او را از وجهی دیگر میسر شود....
#عینالقضات_همدانی
@lightworkers
امشب پیامبری به دنیا میآید
هر بار که تو عاشق شوی پیامبری به دنیا خواهد آمد، جهان از بیعشقیست که کافر شده است....
اگر میخواهید مردگان زنده شوند و بیماران شفا یابند، باید که شربت دوست داشتن به ایشان بدهید.
آدمها از بیعشقی است که بیمار میشوند، آدمها از بیعشقی است که میمیرند....
ایمان نام دیگر عشق است
و مومنان همان عاشقانند
این را پیامبری به من گفت
که به جرم عشق بر صلیبش کشیدند...
#عرفان_نظرآهاری
@lightworkers
دیده حق بین نه بیند غیر حق در هر چه هست
لاجرم او را بهر جا سجده گاهی دیگر است
عاقلان جویند حق را در برون خویشتن
عاشقانرا از درون با دوست راهی دیگر است
#فیض_کاشانی
@lightworkers
درد است که آدمی را رهبر است.
در هر کاری که هست، تا او را دردِ آن کار و هوس و عشق آن کار در درون نخیزد او قصدِ آن کار نکند!
کار بیدرد میسر نشود، خواه دنیا، خواه آخرت، خواه بازرگانی، خواه پادشاهی، خواه علم!
تن همچو مریم است و هر یک عیسیای داریم!
اگر ما را درد پیدا شود، عیسیِ ما بِزاید!
و اگر درد نباشد، عیسی هم از آن راهِ نهانی که آمد، باز به اصل خود پیوندد!
#فیه_ما_فیه
@lightworkers
هو
هر که مجموع نباشد به تماشا نرود
یار با یار سفرکرده به تنها نرود
باد آسایش گیتی نزند بر دل ریش
صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود
بر دل آویختگان، عرصه عالم تنگست
کان که جایی به گِل افتاد دگر جا نرود
هرگز اندیشه یار از دل دیوانه عشق
به تماشای گل و سبزه و صحرا نرود
به سر خار مغیلان بروم با تو چنان
به ارادت که یکی بر سر دیبا نرود
با همه رفتن زیبای تذرو اندر باغ
که به شوخی برود پیش تو زیبا نرود
گر تو ای تخت سلیمان به سر ما زین دست
رفت خواهی عجب ار مورچه در پا نرود
باغبانان به شب از زحمت بلبل چونند
که در ایام گل از باغچه غوغا نرود
همه عالم سخنم رفت و به گوشت نرسید
آری آنجا که تو باشی سخن ما نرود
هر که ما را به نصیحت ز تو میپیچد روی
گو به شمشیر که عاشق به مدارا نرود
ماه رخسار بپوشی تو بت یغمایی
تا دل خلقی از این شهر به یغما نرود
گوهر قیمتی از کام نهنگان آرند
هر که او را غم جانست به دریا نرود
سعدیا بار کش و یار فراموش مکن
مهر وامق به جفا کردن عذرا نرود
#سعدی
@lightworkers
