Light Workers🔆
Открыть в Telegram
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers
Больше376
Подписчики
+124 часа
Нет данных7 дней
+330 день
Архив постов
هنوز ما را اهلیت گفت نیست،
کاشکی اهلیت شنودن بودی...
تمام گفتن میباید و تمام شنودن!
بر دلها مُهر است و بر زبانها مُهر است،
و بر گوشها مُهر است.
اندکی پرتو میزند؛ اگر شکر کند افزون کند...
#شمس_تبریزی
@lightworkers
عدم رضایت زمانی وجود دارد
که شما نتوانستهاید به چیزی دست يابيد،
تا خود را در آن فراموش کنید تا خود را در آن گم كنيد...
و نارضایتی هنگامی تبدیل به رنج میگردد که شما در مقابل آن مقاومت میکنید...
برای رهایی از رنج و اندوه ناشی از عدم رضایت، ذهن باید دست از جستجوی رضایت بردارد....
#کریشنا_مورتی
@lightworkers
روزی از استاد پرسیدم
به چه دلیل قدیسی، زنها را دروازه دوزخ خوانده بود؟
استاد با لحن طعنهآمیزی گفت:
شاید وقتی بچه بوده دختر بچهیی حسابی آرامش خاطرش را بر هم زده است.
اگر نه_بجای سرزنش زن_از کمبود خویشتنداری خودش گلهمند میبود...
برگرفته از کتاب:
#سرگذشت_یک_یوگی
@lightworkers
عشق ورزیدن
خالق سعادت است
اما چنانچه خواهان دریافت آن شویم
خود خالق رنج خویشتن خواهیم بود....
@lightworkers
اگر ذو النون (یونس پیامبر) در دهان نهنگی فرو افتاد، ما نیز هر کدام در این دنیای پُر نهنگ به نوعی در دهان نهنگی فرو افتادهایم... برخی در دهان نهنگِ احساسات و عواطف واهی،برخی در دهانِ ذهنیات تاریک،برخی در دهان نهنگِ آرزوهای دور و دراز، برخی در دهان داشتن ها و انباشتن ها، برخی در دهان نهنگِ غرور و تکبر، برخی در دهان توهّم رستگاری...
میبینی! در این دنیا نهنگ های گرسنه بسیارند.راه رهایی از بطن نهنگ، جاری شدن ذکر "لا الهَ اِلّا اَنت" در وجودت است،نه فقط بر زبانت.
وقتی عمیقاً بر این باور باشی و به خداوند اقرار نمایی که "هیچ معبودی جز تو نیست"، اگر فقط یک "تو" را بشناسی، از دهان هر نهنگی خلاص شدهای.
دقت کن! "لا اله الا انت"، ذکر مخاطب است! همچون "لا الا اله هو" که ذکر مغایب است نیست. آن کاربردی دگر دارد.
"لا اله الا انت"، ذکر کسانی است که حضور خدا را به تمامی حس کرده و شاهدند.
کسانی که جز برای خدای زنده و حاضر برای هیچ کس و هیچ چیز دیگری وجود حقیقی قائل نیستند و کارسازشان نمیدانند.
اینانند که اذن آن دارند تا خدا را با ضمیر "تو" خطاب کنند. این "تو"، تمام حضور است و جایی برای کس باقی نمیگذارد. "لا اله الا انت" ذکر در حال است. خطاب است. و دقیقاً از این روست که هر غل و زنجیری را از هم میگسلد.
آن که شایسته چنین ذکری است همهی قدرتها و منجیان ذهنی دیگر از نظرش محو گشته اند.چه ذاکر در این مقام، تنها یک "تو" پُر حضور میشناسد.
او را با ضمائر دیگر کاری نیست....
@lightworkers
و خداوند فرمود :
"دشمنت را دوست بدار" ،
و من اطاعتش کردم،
و عاشق خودم شدم...
#جبران_خلیل_جبران
@lightworkers
اریک فروم در کتاب "داشتن یا بودن" ، به بررسی دو روش عمده زندگى انسانها مىپردازد : داشتن و بودن...
داشتن : انسانى که شیوه وجودى داشتن بر او حاکم است به همه چیز به صورت مال و دارایى وآنچه مى توان به تملک و مالکیت خود درآورد، مىنگرد و حرص و آز و تجاوز و تعدى به حقوق دیگران بنیان فعالیتهاى اوست...
اما حالت بودن، ریشه در عشق و دوستى دارد و معطوف به تجربه مشترک و فعالیتهاى سازنده و ثمربخش است...
اریک فروم در کتاب داشتن یا بودن توضیح میدهد که بیشتر انسانها به جای آنکه زندگی کنند و باشند فقط در حال اندوختن و “داشتن” هستند..
وی عقیده دارد ، حالت سلطه و نگرش مثبت بر « داشتن » ، دنیا را به آستانه فاجعههاى اقتصادى ، اجتماعى و روانى رسانده است. فقط تغییر و تحولى بنیادی در نگرش انسان ، میتواند از سلطه با نگرشی مبتنى بر « داشتن » به تفوق نگرش مبتنى بر « بودن » ما را از انحطاط روانى و اقتصادى نجات دهد....
@lightworkers
داستانی در ماهابهاراتا هست که روزی شری کریشنا و پنج برادرانِ پانداوا برای شکار به جنگل رفتند.
وقتی شکار تمام شد خورشید پایین آمده بود و تقریبا شب شده بود. آنها فکر کردند که نمیتوانند به قلمرو شان برگردند و تصمیم گرفتند که شب را در جنگل سپری کنند.
غاری را یافتند و توافق کردند که هر کس برای دوساعت، هنگامی که بقیه خواب هستند، نگهبانی بدهد.
برادر کوچکتر "ساهادِوا" به عنوان اولین نگهبان، در حالی که تمام اسلحه هایش را برداشته بود، جلوی درِ غار به نگهبانی نشست و بقیه داخل غار به خواب رفتند. بعد از یک ساعت و نیم،ناگهان ساهادِوا متوجه شد که کوتولهای در حال نزدیک شدن به اوست. گفت:" ایست! تو کیستی؟ کجا میروی؟ "
کوتوله گفت:" میبینی که یک کوتولهی کوچک هستم.میخواهم با تو بجنگم."
ساهادِوا فکر کرد" این یک کوتولهی یک فوت و نیمی است و من ۶ فوت هستم.
بدون هیچ مشکلی شکستش خواهم داد." پس محضِ سرگرمی قبول کرد که با او بجنگد.
اما او یک کوتولهی معمولی نبود.
کوتوله ساهادِوا را شکست داد. با طنابی او را بست و روی زمین انداخت و رفت.
کمی بعد، "ناکولا" بیدار شد. بیرون رفت و متوجه شد که ساهادِوا نیست. او را صدا زد و صدایی ضعیف پاسخ داد:" من اینجا هستم." ناکولا او را در حالتی که کوتوله رهایش کرده بود یافت و پرسید :"چه کسی این کار را با تو کرده است؟" ساهادِوا که نمیتوانست بگوید که کوتولهای او را شکست داده پاسخ داد:"فقط دلم خواست که خودم را اینطوری ببندم و روی زمین استراحت کنم."
ناکولا گفت:" بسیار خب، برو داخل غار و بخواب.حالا من نگهبانی میدهم.
" نزدیک به پایان دوساعت نگهبانیِ ناکولا، دوباره کوتوله ظاهر شد و همان جریان تکرار شد.
نوبت بعدی "آرجونا" بود. او نیز ناکولا را روی زمین و طناب پیچ پیدا کرد. تمام برادرها با همان موقعیت مواجه شدند،از جمله "بیما" و "یودیشتیرا" .
در نهایت، "کریشنا" بیرون آمد و "یودیشتیرا" را روی زمین یافت. اتفاقا "یودیشتیرا" کسی بود که همیشه راست میگفت و تمام داستان را برای کریشنا تعریف کرد: " نمیدانم چه اتفافی افتاد. وقتی نگهبانیام تقریبا داشت تمام میشد یک کوتولهی کوچک از جایی سر رسید و گفت که میخواهم با تو کُشتی بگیرم. هنگامی که شروع به مبارزه کردیم، چیز عجیبی رخ داد. هر چه بیشتر میجنگیدم، کوتوله بزرگتر میشد. تا اینکه تبدیل به غول بزرگی شد و من پیش او همچون کودکی بودم. به راحتی مرا بلند کرد و به زمین انداخت و طناب پیچم کرد. سر در نمیآورم او چه نوع کوتولهای بود."
کریشنا لبخندی زد و گفت: "مهم نیست. برو و استراحت کن. حالا که من بیدار هستم، او را خواهم دید."
درست نزدیک سحر، کریشنا کوتوله را دید که به سمتش میآید. "چه چیزی تو را به اینجا کشانده است؟"
کوتوله پاسخ داد:" همان چیزی که با آن به سوی پنج دوستت آمدم و شکستشان دادم. میخواهم با تو کشتی بگیرم و مبارزه کنم."
کریشنا خود را آماده کرد و شروع به مبارزه کردند. خیلی زود کوتوله شروع به بزرگ شدن کرد.
کریشنا فهمید که موضوع از چه قرار است. اسلحههایش را پایین انداخت، به آرامی روی زمین نشست و به کوتوله گفت:" میتوانی مرا بزنی."
کوتوله اندازه اش کوچکتر شد، کریشنا فقط او را نگاه میکرد. در نهایت، هنگامی که کوچک شد، کریشنا او را با شال زرد خود بست و نشست.
به زودی تمام برادران بیدار شدند و به بیرون غار آمدند. وقتی کریشنا را دیدند، پرسیدند:
" آیا هنگامی که مشغول نگهبانی بودی کسی برای دیدنت نیامد؟"
_ " اوه چرا! یک کوتولهی کوچک آمد."
_" با او چهکار کردی؟"
_" کاری نکردم، اینجاست. با شالم او را بسته ام."
_" این چه معنایی دارد؟ وقتی ما با او مبارزه کردیم بزرگ و بزرگتر میشد و تو او را با شالت بستهای!"
در این زمان کریشنا به آنها گفت که کوتوله چه کسی بوده است. او خشم بود. "خشم به شکل کوتوله درآمده بود و با شما جنگید. هر چه بیشتر با خشمی که به سویتان آمده بجنگید، او بالاتر میآید. این کار خشم را بزرگ و بزرگتر میکند تا جایی که آنچنان عظیم میشود که کاملا بر شما غلبه میکند و دست وپا بسته به روی زمین میاندازدتان."
یودیشتیرا گفت:" حالا جریان معلوم شد. تو تنها کسی بودی که او را شناختی. هنگامی که تو خشمی بروز ندادی او به قدری کوچک شد که بیمعنی جلوه کرد."
این داستان به این معنا است که ویژگیهای منفی همیشه وجود خواهند داشت. اگر سعی بر حذف آنها از زندگیتان کنید، عاقبت شکست خواهید خورد، هرچه بیشتر با منفیها دست و پنجه نرم کنید آنها قویتر میشوند. بنابراین، تنها آنها را به سادگی نادیده بگیرید و بر ویژگیها، تمایلات و رفتارهای مثبت در زندگی تمرکز کنید.
منفیها میروند و ساکت خواهند شد...
@lightworkers
چون کار او بلند شد
سخن او در حوصله اهل ظاهر نمیگنجيد، حاصل، هفت بارش از بسطام بيرون کردند...
وقتی که وی را از شهر بيرون میکردند، پرسيد جرم من چيست؟
پاسخ دادند: تو کافری...
گفت: خوشا به حال مردم شهری که کافرش من باشم.....
@lightworkers
شما، این توان را دارید که درک و قدرشناسی تازه و ژرفی نسبت به گذشته و همه تجربه هایتان داشته باشید.
میخواهم بگویم به این تجربهها نیاز داشتید تا در این جهان برای خودتان، خانواده، جامعه و بشریت، آن کسی بشوید که میخواهید.
آدمها و تجربههایی درست و دقیق در زندگی شما آشکار شدند.
خانوادهتان برای یادگیری، رشد و تکامل شما عالی بودند. فقط صدای ترس با غرغرهای مداومش، این حقایق را پنهان میکند و می کوشد زندگیای را که تجربه کردهاید،کم قدرت جلوه دهد...
برای ساکت کردن صدای ترس، فقط کافی است دست به سوی ناشناختههای زیبا دراز کنید و همدلی صادقانه را فرا بخوانید تا باور کنید همه زندگی شما و حتی تاریک ترین لحظات آن،از معنایی ژرف بر خوردار است....
رمز همدلی صادقانه برخاسته از این باور است که هر پدیدهای، علت بزرگتری دارد. زندگی شما طرح و برنامهای دارد که مبارزه در راه آن، با ارزش است.
این برنامه دارای معنایی ژرف و فراتر از توان درک ایگوی شماست...
این رمز از شما میخواهد آن واقعیت بزرگتر را با خروج از دیدگاه محدودتان و ورود به این جهان بینی که هیچ تصادفی وجود ندارد و هر رویدادی دلیلی دارد - حتی اگر نتوانید آن دلیل را ببینید - بشناسید و در آغوش بگیرید...
این نگاه، خود به خود زندگی را دگرگون می سازد، زیرا شما را از «چرا من»، «من بیچاره»، «نباید»، «چرا این اتفاق افتاد؟» و «چرا این اتفاق میافتد؟» یا «همهاش تقصیر آنهاست» که همگی به سرزنش تبدیل میشوند، خارج میکند.
وقتی قاضی درون شما شواهدی مییابد تا به رنجشی بچسبد - رنجشی که شما را به گذشته ای آکنده از تنفر یا کینه پایبند میکند،از حس کردن دل مهربانتان بازداشته میشوید....
#دبی_فورد
@lightworkers
خوشم که عمر گرانمایه را تباه نکردم
به جز شراب نخوردم، به جز گناه نکردم
به غیر تاکنشانان، نشان کس نگرفتم
به غیر ساقی مجلس، به کس نگاه نکردم
به جز ضیافت مستی، به جز پیاله پرستی
خدا گواه نرفتم، خدا گواه نکردم
اگر چه توبه نمودم، ولی چو خواجه نبودم
که صبر تا شب عید و هلال ماه نکردم
به جرم دامن پاکم اگر به بند فتادم
برادرانه کسی را فرو به چاه نکردم
هزار بار اگر مست بادهات شدم اما
برای مرتبهای آب زیر کاه نکردم
#مهدی_ملکی
@lightworers
من انسانم
گمشدهای داریم که اسمش انتخاب است. کلیدی است که قرن ها پیش گمشده است. دورو برمان هزار و یک در است، درهای بسته ای که نمیدانیم چه وقتی و چه کسی قرار است آنها را باز کند.
ماندن پشت هزار و یک در بسته اندوه می آورد، بیچارگی میآورد، خشم میآورد. و خشم و اندوه و بیچارگی که به هم بیامیزد جنون میآورد.
اختیار را که از آدم بگیرند یعنی انسانیتش را از او گرفتهاند، قیمتیترین داراییاش را و انسانی که انسانیتش را از او ستانده بشود، دیگر چه فرق میکند با خشت و خاک و خاکستر؟
درد این مردم، درد بیانتخابی است.
روی تنشان همه جا رد تنبیه بیاجازگی است.
عشق را باید تعارف کرد. معرفت را باید تعارف کرد، دین را هم باید تعارف کرد.
یکی بر میدارد، یکی هم بر نمیدارد.
هر چیز قشنگی که اجباری بشود، زشت می شود.بهشتی که کشان کشان آدم را به آن ببرند، دیگر جهنم است...
آدمها انسانیت را باید انتخاب کنند، عشق را باید انتخاب کنند، خدا و دین و پیغمبر را باید انتخاب کنند.
هیزم اجبارها روی هم که تلنبار بشود، انبار باروت حسرت و حرمان است، کبریتِ غضبِ زندگیام کو، یک روز این هیزمها را شعلهور میکند.
ما الان آنجاییم کنار تل هیزم اجبارها،
کنار زندگیهای نزیستهای که دارند دود می شوند،
کنار فریاد من انسانم، اختیارم آرزوست...
#عرفان_نظرآهاری
@lightworkers
من انسانم
گمشدهای داریم که اسمش انتخاب است. کلیدی است که قرن ها پیش گمشده است. دورو برمان هزار و یک در است، درهای بسته ای که نمیدانیم چه وقتی و چه کسی قرار است آنها را باز کند.
ماندن پشت هزار و یک در بسته اندوه می آورد، بیچارگی میآورد، خشم میآورد. و خشم و اندوه و بیچارگی که به هم بیامیزد جنون میآورد.
اختیار را که از آدم بگیرند یعنی انسانیتش را از او گرفتهاند، قیمتیترین داراییاش را و انسانی که انسانیتش را از او ستانده بشود، دیگر چه فرق میکند با خشت و خاک و خاکستر؟
درد این مردم، درد بیانتخابی است.
روی تنشان همه جا رد تنبیه بیاجازگی است.
عشق را باید تعارف کرد. معرفت را باید تعارف کرد، دین را هم باید تعارف کرد.
یکی بر میدارد، یکی هم بر نمیدارد.
هر چیز قشنگی که اجباری بشود، زشت می شود.بهشتی که کشان کشان آدم را به آن ببرند، دیگر جهنم است...
آدمها انسانیت را باید انتخاب کنند، عشق را باید انتخاب کنند، خدا و دین و پیغمبر را باید انتخاب کنند.
هیزم اجبارها روی هم که تلنبار بشود، انبار باروت حسرت و حرمان است، کبریتِ غضبِ زندگیام کو، یک روز این هیزمها را شعلهور میکند.
ما الان آنجاییم کنار تل هیزم اجبارها،
کنار زندگیهای نزیستهای که دارند دود می شوند،
کنار فریاد من انسانم، اختیارم آرزوست...
#عرفان_نظرآهاری
@lightworkers
داستان وحشتناکی است.
ترسناک است وقتی بدنهایی که آفریدهایم از ما روح بخواهند،
اما بینهایت هولناکتر، وحشتناکتر و مهیبتر وقتی است که روحی بیافرینیم و بشنویم از ما طلب بدن میکند،
و بنگریم که در پی این طلب دنبال ما میآید و دست از سرمان برنمیدارد.
تفکری که به دنیا میآوریم چنین روحی است. ما را آرام نمیگذارد مگر بدنی بدان ببخشیم و واقعیتی محسوس بدان عطا کنیم .
تفکر در تقلای به فعل درآمدن است؛
و کلمه میکوشد تا گوشت گیرد، و شگفتا که انسان، همچون خدا در کتاب مقدس، کافی است افکارش را به زبان آورد تا جهان مطابق آن شکل گیرد؛
زان پس یا نور خواهد بود یا تاریکی،
آبها خود را از خشکیها جدا میکنند؛
و حتی ممکن است جانواران درنده به بار آیند...
جهان مهر و امضاء کلمه است...
@lightworkers
ما ز دوست غیر از دوست،
مقصدی نمیخواهیم
حور و جنت ای زاهد!
بر تو باد ارزانی....
#شیخ_بهایی
@lightworkers
طبیبم قصد جان ناتوان کرد
ما ایرانیان همه بیماری زمینهای داریم،
بیماری استبداد، بیماری تعصب، بیماری تحجر، بیماری تقلید…
ما نابینایانی مادرزادیم.
داروغه مادرم را که میخندید، کور کرد و بعد از آن مادرم هر دختری که زایید کور بود...
ما اندوه ارثی داریم، ما سر سفره غم بزرگ شدیم و نان غصه را در شوربای مشقت زدیم و خوردیم و چنین شد که عضلههای کوچک لبخند از صورتمان محو شدند...
و ترس، ترس، ترس همان آسیب بعد از حادثه بود، وقتی که مغول پدربزرگمان را کشت و جنازهاش را قرنها بر دروازه شهر آویخت، تا ما بترسیم، ما ترسیدیم و ترسو شدیم...
ما میخواهیم که درمان شویم اما تا تصمیم میگیریم برای بیماریمان دوایی پیدا کنیم، از گوشمان خون میآید، از دماغمان خون می آید، پایمان میشکند، دستمان میشکند، کمرمان میشکند.
ما تا دنبال علاج میرویم، میمیریم....
طبیبان میگویند: نه چوب، مرهم خوبی برای زخم است؛ و نه چماق، عصای خوبی برای روحهای شکسته.
حکیمان معتقدند که تیر و تفنگ، هیچ دردی را درمان نمیکند و شفای مرض با تهدید و توبیخ و تنبیه حاصل نمیآید.
من بیماری زمینهای دارم، اما نمیخواهم که بمیرم. میخواهم که درمان شوم. مرا نکشید، جزای مرض، مردن نیست.
دوای بیمار، مرگ نیست.
آیا در این بیمارستان، هیچ طبیب مشفقی نیست تا ناله ما بیماران را بشنود؟
آیا در این داروخانه جز تیر و تفنگ و سنگ و چماق دوای دیگری پیدا نمیشود؟
که را گویم که با این درد جانسوز
طبیبم قصد جان ناتوان کرد...
#عرفان_نظرآهاری
@lightworkers
نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم
در این سراب فنا چشمه حیات منم
وگر به خشم روی صد هزار سال ز من
به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش بند سراپرده رضات منم
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای باصفات منم
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو
بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم
نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند
که آتش و تبش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند
که گم کنی که سر چشمه صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد خلاق بیجهات منم
اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست
وگر خداصفتی دان که کدخدات منم...
حضرت_مولانا
@lightworkers
آنچه انسان والا در خود جستجو میکند؛ انسان کوچک در دیگری جستجو میکند....
#کنفوسیوس
@lightworkers
"لا تَمشِ فِی الاَرضِ مَرَحاً"
در زمین با غرور و تفاخر راه مرو!
زمین، مادر توست. آخر چگونه میتوانی بر سینهی مادر خود به غرور و تفاخر راه روی!
ما هیچ فخری نداریم که بخواهیم به آن تفاخر کنیم.
نه چیزی را به تمامی میدانیم و نه می توانیم!
یک زندگیِ نسیه و در گِرو که غرور و تفاخر ندارد.
هر آن اسیر هر اتفاقیم و هر ماجرایی براحتی میتواند ما را به سویی بکشاند.
غرور و تفاخر، نشانهی حماقت محض است. یک سالک فرهیخته، چون یک شکارچی هشیار، غرور و تفاخر خود را شکار میکند و آن را به پیشگاه خداوند قربانی میکند.
زیرا یک سالک، شکارچی اوصاف خودش است.
یکی یکی آنها را به دام میاندازد و از شرشان خلاص میشود.چنین شکاری او را آن به آن اقتدار میبخشد. و این همان جهاد حقیقی است که در قرآن به صورتهای مختلف، به تصویر کشیده شده است.
از شر قوای نفس خویش خلاص شدن و رهایی را پاس داشتن.
آنگاه، چنان نرم و لطیف بر زمین گام خواهی زد، که گویی این آسمان است که بر زمین راه میرود.
گام زدنی که فراتر از هست و نیست، هست....
#مسعود_ریاعی
@lightworkers
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
