ru
Feedback
آوانگارد

آوانگارد

Открыть в Telegram

کانال: رضا طالشیان جلودارزاده "روزنامه‌نگار بین‌المللی IFJ و PHD جامعه‌شناسی سیاسی"

Больше
1 016
Подписчики
-1024 часа
-657 дней
-37030 день
Архив постов
. دیوانه‌ها هم دیگر نمی‌ندند... سه پدیده در زندگی آدمیان مهم‌ترین است: ۱. آرزو داشتن ۲. اصل پس‌انداز ۳. امید به آینده و برنامه‌ریزی توضیح کوتاه: در زمانه و در کشوری زندگی می‌کنیم که این سه پدیده عملا" بی‌معنا شده است. ۱. آرزوها مانند سایه ماست. هیچگاه به آن نمی‌‌توانیم برسیم. ۲. پس‌انداز با تورم دقیقه‌ای عملا" یک واژه بی‌حساب است. (با خرید ضایعات بهتر از پول نقد می‌توان امیدوار به پس‌انداز بود) ۳. با وضع و اوضاع جاری و ساری و در حالی که نمی‌توانی درباره قیمت یک کیلو قند حبه‌ای یا یک پاکت پفک نمکی بطور قطعی و در لحظه نظر بدهی؛ کدام آینده و کدام برنامه‌ریزی؟ در این کشور دیوانه‌ها هم دیگر از ته دل نمی‌خندند... #رضا https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8

. زندگی یا مردگی.! بشر چیزی به اسم "قانون" وضع کرده که از بوجود آمدن تداخل و تصادم در زیست اجتماعی خویش جلوگیری و آن را تنظیم کند و نه چیزی بیشتر؛ علایق، سلایق، مشی، مرام، شیوه، ذائقه، تفکر و هرگونه دریافت و پرداخت آدمیان از همه‌کس و همه‌چیز، از دین و دنیا و خدا متفاوت، متکثر و متنوع است و به احدی هیچ ارتباطی ندارد. تسلیم در برابر غیر این یعنی مردگی.! من چگونه فکر می‌کنم به خدا هم هیچ ربطی ندارد، واگرنه به من فکر آزاد نمی‌داد.! #رضا https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8

دیکتاتورهای خاورمیانه‌ای..... توی پاکستان مردم علیه حکومت استبدادی این کشور عصیان کردند و دست به اعتراض زدند و دولتِ پاکستان با گلوله افتاده به جان ملت و اینترنت را هم قطع کرده.! بعد این برای ما فاز شخصیت صلح‌جو و حقوق بشری گرفته بود و از طرفین می‌خواست خویشتنداری کنند.! برو خدا روزیتو جای دیگه بده. پدرسوخته‌های خاورمیانه‌ای.... https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8

"عقده مادر" عقب‌نشینی به منطقه امن؛ گاهی تجلی عقده‌ای به نام "عقده مادر" در برخی از ما در امور روزمره می‌شود. بسیاری از مواقع، نبرد اصلی روانِ ما درست در لحظه آغاز روز رخ می‌دهد. آن هنگام که باید برای انجام مسوولیت‌ها از جا برخیزیم، اما ناگهان نیرویی بازدارنده و نامریی ما را وا می‌دارد تا پتو را روی سر بکشیم و از روبرو شدن با جهان بیرون امتناع کنیم. در این لحظه، ما درگیر چالشی مستقیم با عنوان تجلیات "عقده مادر" می‌شویم. این واکنش انفعالی، در تعابیر تحلیلی، نوعی بازگشت یا پس‌روی به "وضعیت جنینی" است. روان انسان در مواجهه با فشارهای واقعیت، تلاش می‌کند به همان پیله اولیه و محافظت‌شده پناه ببرد. در این حالت، فرد از ورود به عرصه کار و فعالیت سر باز می‌زند، چرا که ناخودآگاهِ او ماندن در یک پناهگاه بی‌خطر و ایزوله را به مواجهه با جهان ترجیح می‌دهد. در عمیق‌ترین لایه‌ها، تسخیر شدن توسط عقده مادر به معنای مقاومت سرسختانه روان در برابر تغییر و بلوغ است. فرد گرفتار در این الگو، حاضر نیست حاشیه امن و آشنای کنونی خود را رها کند تا به مرحله جدید، پرخطر و ناگزیرِ رشد قدم بگذارد. عبور از این وضعیت، نیازمند پذیرش آگاهانه ناامنی‌های مسیرِ تفرد و عبور از مرزهای این پناهگاه خیالی است. "کارل گوستاو یونگ" (سمبل‌ها و اسطوره‌ها) https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8

مغز اشتباه نمی‌کند.! چرا و چگونه “یار” جذب می‌کنیم؟ چه چیز ما را به روابط (چه درست و چه غلط) کشیده و کنار هم نگه می‌دارد؟ در پاسخ به این سوال، یک روند تکاملی وجود دارد. انسان موجودی است که مغزش بعد از به دنیا آمدن کامل می‌شود و این امر طی حداکثر ۱۰ سال نخست زندگی انجام خواهد شد. بخشی از مغز ما به نام “دستگاه لیمبیک” همان بخش ناکاملی است که خاطرات و احساسات را در خود ذخیره می‌کند، تا بعدها از آن اطلاعات برای حفاظت از بقای ما در شرایط مشابه استفاده کند. از آنجایی که ما در خلا رشد نمی‌کنیم و حداقل در تعامل با والدین و خواهر و برادرها هستیم، تجارب هیجانی زیادی را در این مدت خواهیم داشت. تجاربی که بعضا دردناک، تلخ و رنج‌آورند. تجاربی که بر پيكره روان‌مان زخم می‌زنند. تمام این اتفاقات در مغز کُهن ما ضبط خواهد شد. ما بزرگ می‌شویم، و به نظر می‌رسد که آن روزها نیز تمام شده‌اند. اما گذشته نگذشته، حی و حاضر و کماکان زنده است. آماده است تا حالا و اکنون‌مان را تحت سیطره خود قرار دهد. در نتیجه ما به طور ناخودآگاه جذب افرادی می‌شویم و کسانی برای‌مان جذاب می‌شوند که شبیه یکی از آدم‌های دوران کودکی‌مان باشند، تا یک‌بار دیگر، گذشته را شبیه یک صحنه تئاتر تداعی کنیم، تا زخم کهنه التیام بیابد. چرا که در سطح ناهشیار منتظریم در تکراری دوباره رفتاری را که منتظرش بودیم از افراد مهم زندگی کودکی‌مان دریافت کنیم و نکردیم را این‌بار از نسخه مشابه آن‌ها دریافت کنیم. اگر آدم مقابل‌مان شبیه یکی از والدین‌مان یا فرد تاثیرگذار آن دوران باشد، صحنه همواره بجاست، همه چیز برای یک بازآفرینی مهیا خواهد شد، و رنج‌های زندگی با والدین‌مان به درستی تکرار پذیر می‌شوند. دختری که در کنار پدری معتاد بزرگ شده، یا مردان معتاد برایش جذابند یا مردان بی‌ثبات، كه آن‌ها را در رابطه معلق نگه می‌دارند، درونمایه این نمایش "تکرار بی‌ثباتی و دیده نشدن و مهم نبودن" است. پسری که مادری کنترل‌گر و زن‌سالار داشته، جذب زنان قوی با روانی مردانه می‌شود تا بار دیگر تسلیم و مطیع باشد. آنچه درونمایه نمایش است، "تسلیم و مطیع بودن" است. فردی که در کنار والدینی بی‌محبت و کم‌عاطفه رشد کرده، افرادی برایش جذاب‌اند که همیشه سرشان شلوغ است و وقتی برای او ندارند. درونمایه این نمایش ”من که لایق دیده شدن و احترام نیستم” است. این‌ها تنها چند مثال ساده است تا بتوانیم به ذهن‌مان نزدیک شویم، که ما چگونه روابط‌مان را ناهشیار جذب و ناهشیار تخریب‌اش می‌کنیم. انتخاب طبیعت، لزوماً انتخاب بدى نيست. مغز معمولاً در انتخاب‌اش اشتباه نمی‌کند. آنچه رابطه را به ویرانی می‌کشد کمبود سطح مهارت‌های ارتباطی در هر دو طرف رابطه است. و تنها راه دوام آوردن در روابطی که نام‌اش “انتخاب‌های لیمبیکی” است، استفاده کردن از بخش کرتکس مغز است. بخشی عالی از مغز که رفتارهای حالا و اکنونی و با مهارت را در ما هدایت می‌کند. دكتر "رابرت ال لیهی (روانشناس و مدیر موسسه آمریکایی شناخت‌درمانی در نیویورک و استاد بالینی روانشناسی در گروه روانپزشکی در کالج پزشکی ویل کورنل) در يكى از كارهايش چنين توصيه می‌كند، "اگر مي‌خواهيد با نيمه آسيب ديده شخصيت‌تان جذب افراد نشويد، گول جذابيت را نخوريد، از ١ تا ١٠ به ميزان جذابيت طرف مقابل در ذهن‌تان عدد بدهيد. روابطى ماندگارترند و دستآوردهاى خرسندكننده‌تر دارند، که آدم مقابل‌تان از ميزان جذابيت در نگاه شما عددى بين پنج تا هشت بگيرد، زير اين مقدار اجبارى كشنده است و بيشتر از اين عدد مجذوبيتى گمراه كننده خواهد بود". روان‌درمانی بزرگترین کمکی که بشر عرضه کرده، شناخت تمامی این رفتارهای ناهشیار در گام اول و کنترل آن‌ها در مراحل بعدی است. اگر رابطه‌های‌تان را از سر صرفاً كمبود جذابيت رد مي‌كنيد و يا اولين فيلترتان براى ادامه دادن جذابيت است، در ديدگاه‌تان بازنگرى كنيد و حتما" از روانشناستان كمك بگيريد. (ترجمه یک مقاله علمی/ نیکتا غلامی) https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8

"طلای سایه" رابرت جانسون نویسنده و روانشناس تحلیلی آمریکایی، مفهوم بسیار جالبی دارد به نام "طلای سایه"؛ او می‌گوید، "ما همیشه فکر می‌کنیم سایه یعنی زباله‌های روانی (حسادت، خشم، ترس) اما سایه مخزنِ "طلاهای" ما هم هست؛ یعنی استعدادها، نبوغ و عظمتی که در کودکی یا به خاطر فرهنگ، جرات نکرده‌ایم آن‌ها را زندگی کنیم و به ناخودآگاه رانده‌ایم." وقتی شما شیفته یک قهرمان، یک هنرمند یا یک چهره مشهور می‌شوید و او را بیش از حد بزرگ می‌کنید، در واقع دارید "طلای خودتان" را به جیب او می‌ریزید. شما آن عظمتی که در درون خودتان سرکوب کرده‌اید، روی او "فرافکنی" می‌کنید. جانسون می‌گوید: "تحسین کردن دیگران خوب است، اما پرستیدن آن‌ها نشانه فقرِ درونی است." وظیفه ما این است که این طلا را پس بگیریم. بجای اینکه فقط تماشاچیِ بزرگیِ دیگران باشیم، بگردیم ببینیم چه بخشی از آن بزرگی در درون خودمان خاک می‌خورد؟ https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8

درنگ و تامل در "همزمانی‌ها" جهانِ پیرامون ما، جمع نقیضین یا تنها تجمعی از ماده و تصادف‌های مکانیکی و کور نیست. گاه در میانِ روزمرگی‌ها، رویدادهایی رخ می‌دهند که هیچ ارتباطِ علت و معلولیِ منطقی و فیزیکی‌ای با یکدیگر ندارند، اما در لایه‌ای عمیق‌تر، با ریسمانی از "معنا" به هم پیوند می‌خورند. این همان نقطه‌ای است که مرز میانِ ماده و معنا محو می‌شود و روانشناسی تحلیلی، پرده از رازی بزرگ برمی‌دارد. کارل گوستاو یونگ، با معرفی مفهوم شگرف "همزمانی" (Synchronicity) یا "اصل ارتباط غیرعلّی"، نگاه ما را به ساختار هستی دگرگون کرد. از دیدگاه یونگ، هم‌زمانی زمانی تجربه می‌شود که یک وضعیت درونی و روانی (مانند یک خواب، یک اندیشه، یک شهود یا فعال شدن یک کهن‌الگو)، با یک رویدادِ عینی در جهانِ بیرون در یک زمان اتفاق می‌افتد؛ رویدادهایی که از نظر منطقی هیچ‌کدام علتِ به وجود آمدنِ دیگری نیستند، اما برای فردِ تجربه‌گر، حاملِ معنایی تکان‌دهنده و بیدارکننده‌اند. یونگ بر این باور عمیق استوار بود که روانِ انسان و جهانِ فیزیکی، دو قلمروِ از هم گسسته و بیگانه نیستند. او با وام گرفتن از مفهوم کیمیاگرانهٔ "جهانِ یگانه"، توضیح می‌دهد که ذهن و ماده، دو روی یک سکه‌اند که از یک بُعدِ غیرقابل‌شناخت و واحد سرچشمه می‌گیرند. وقتی ناخودآگاهِ جمعی به تلاطم می‌افتد و انرژیِ کهن‌الگوها به سطح می‌آید، دیوارهای میانِ درون و بیرون فرو می‌ریزند. در این لحظاتِ خاص، جهانِ بیرون به آینه‌ای شفاف تبدیل می‌شود که محتویاتِ پنهانِ روانِ ما را در قالبِ رویدادهای ملموسِ فیزیکی به تصویر می‌کشد. همزمانی‌ها هرگز یک تصادفِ ساده نیستند؛ آن‌ها تپشِ آگاهی و پژواکِ معنا در جهانِ ماده‌اند. وقتی با یک همزمانیِ عمیق روبرو می‌شویم مانند شنیدن یک کلمه، دقیقاً در لحظه‌ای که به آن فکر می‌کنیم، یا برخورد با نمادی در خیابان که پاسخِ گرهِ کورِ درونیِ ماست، هستی در حالِ مکالمه با ماست. این رویدادها، ترک‌هایی بر دیواره منطقِ خشک و خطی ایجاد می‌کنند تا نورِ آگاهی به درون بتابد. یونگ این پدیده‌ها را نشانه‌ای از حضورِ نظمی عمیق‌تر در کائنات می‌دانست که فراتر از ادراکِ محدودِ ذهنِ خودآگاهِ ما عمل می‌کند. درک و دریافتِ همزمانی، نیازمندِ چشمانی بیدار و روانی پذیراست. این پدیده‌ها دعوت‌نامه‌های خاموش از جانبِ ناخودآگاه هستند تا به یاد بیاوریم ما ناظرانی جداافتاده در جهانی مکانیکی نیستیم، بلکه رشته‌هایی زنده، آگاه و در هم‌تنیده در تار و پودِ این شبکهٔ کیهانی هستیم. لمسِ این همزمانی‌ها و کشفِ معنای پنهانِ آن‌ها، دعوتی است برای بیداری، و گامی است بنیادین در مسیرِ پیوند دوباره با آن بخشِ دست‌نیافتنی و اصیلِ وجودمان./ مهدی شفیعی https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8

غم‌انگیزترین تقاضا ✍رضا طالشیان جلودارزاده طی سال‌ها تا جایی که در توانم بود برای خیلی از جوان‌های جویای کار که از من تقاضای کار می‌کردند، به سفارش و آشنایی و یا با راهنمایی، اینجا و آنجا کاری پیدا کردند و خیلی‌ها نیز در کارشان به موفقیت‌های درخوری هم رسیدند. از میان هر تقاضایی، این سهمگین‌ترین و غم‌انگیزترین تقاضا از من است. هیچگاه اینقدر شرمنده نمی‌شوم که نمی‌توانم برای یک جوان جویای کار، کاری بکنم... قلب و احساس آدم که با بُتُن کارسازی نشده... خدا لعنت کند همه باعث و بانی این وضع و اوضاع کشور را؛ زندگی در یک کشور ثروتمند با منابع غنی و سرشار، جوانش باید حسرت زندگی، رفاه و آسایش یک تعداد از این ارابه‌های اعرابی همسایه را بخورد.... https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8

ببینید مهدی تاج چه می‌گوید! ✍رضا طالشیان جلودارزاده/ Political sociologist, journalist ژاپن با ایسلند و اسکاتلند و غنا قهرمان آفریقا و قطر با اسپانیا و ایتالیا و عراق با آندورا و مکزیک در شرایط برابر بازی دوستانه برگزار می‌کنند، ما به رِنک ۱۶۸ فوتبال دنیا، کشور مالی صدهزار دلار پول می‌دهیم و هزینه هواپیما و هتل آن‌ها را هم پرداخت می‌کنیم تا با ما بازی کند! چطور و چگونه ما به این درجه از فلاکت، درماندگی و بیچارگی رسیدیم، نیازمند یک کار پژوهشی قوی در یک فضای آزاد و بدور از حاشیه است..... https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8

سایه‌ها نقطه پایان نیست.... ۸۸ روز خاموشی و گسست از شبکه‌های بیرونی، تنها یک توقف ساده در زمان نبود؛ در پس این عدد، همزمانی شگرفی با آسمان نهفته است. گنبد مینا و تمام نقشه آسمان شب، دقیقاً از ۸۸ صورت فلکی تشکیل شده است. گویی این ۸۸ روز قطع ارتباط با جهان بیرون، دعوتی بود برای یک سفر درونی؛ عبور از تک‌تک این ۸۸ صورت فلکیِ روان، برای کشف ستاره‌های پنهان در تاریک‌زار ناخودآگاه. همیشه در تاریکی مطلق است که می‌توان نقشه دقیق آسمان را خواند. این انزوای تحمیل‌شده، مجالی بود تا چشم‌ها به تاریکی عادت کنند و نورهای اصیل‌تر درون را ببینند. هر روز از این خاموشی، نقشی از یک صورت فلکی را در روان جمعی بیدار کرد تا به یاد بیاوریم که سایه‌ها، هرگز نقطه پایان نیستند، بلکه تنها بستری برای تجلی و درخشش ستارگان‌اند. در نهایتِ هر شبِ یلدا، این نور است که فاتحانه بر تاریکی چیره می‌شود و آگاهی، همواره راه خود را از میان سایه‌ها به سوی طلوع باز می‌کند. با درکی عمیق‌تر از این نقشه کیهانی و روانی، ما اکنون اینجا حضور داریم؛ بیدارتر و آگاه‌تر از پیش. https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8

فقط یک گروه اندک که در واقع یک فرقه تبهکار از کفتار خارجی و با همیاری تعدادی قلیل و حقیر در داخل که سر در آخور اجنبی پیشه‌وری
فقط یک گروه اندک که در واقع یک فرقه تبهکار از کفتار خارجی و با همیاری تعدادی قلیل و حقیر در داخل که سر در آخور اجنبی پیشه‌وری حرامی دارند، می‌تواند رعشه به این نقشه بدون خدشه بیاندازد و با ذهن مالیخولیایی و مریض رویافروشی کند. ✍رضا طالشیان جلودارزاده https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8

درودها بعد از ۸۸ روز دوباره زنده شدیم..... خجسته باد❤️❤️ https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8

بررسی ژنتیک ۱۱ قوم ایرانی ما همه از یک خانواده‌ایم..... قابل توجه آن "پان‌ها" و کسانی که فکر می‌کنند می‌توانند بین ایرانیان تفرقه قومیتی بیاندازند و با سنگ تجزیه‌طلبی بر سینه شایعه درست کنند که چنانچه مردم مطالبات خود را فریاد کنند، ایران تجزیه خواهد شد. ایرانیان با وجود تاریخ دراز و تمدن و کهن و پربار و  درهم‌تنیدگی قومیتی، غیرقابل تجزیه و ملتی یکپارچه‌اند. ‏هر وقت خواستند به بهانهٔ تجزیه‌طلبی اقوام ایرانی را در برابر هم قرار دهند، یادتان بیاید که خدانورِ بلوچ، کیان بختیاری، غزل خوزستانی، میلاد مازنی، حدیث آذری، آرمیتا کرمانشاهی، مهرشاد اراکی، آرین کرمانی و مهران گیلانی، آیدا گرگانی، هانا و سارینا تهرانی و اسرا اردبیلی برای مهسای کُرد، جان‌شان را از دست دادند. دیدن این ویدیو را از دست ندهید. این ویدیو بطور علمی ثابت می‌کند که ما ایرانیان اگر دویست نسل برگردیم به عقب، از نظر ژنتیکی همه از یک خانواده‌ایم. https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8

. منتظر نمایش میز ناهار عراقچی.! شدت موفقیت در مذاکرات دیروز پنجشنبه ۷ اسفند‌ماه ۱۴۰۴ بین جمهوری اسلامی و آمریکا به حدی بود که از صبح امروز سران همه کشورهای اروپایی، آمریکایی، چینی، استرالیایی و کانادایی به فوریت از شهروندان خود خواستند که به همراه با خانواده‌های‌شان به فوریت و همین امروز ایران و اسراییل را ترک کنند.! جدای از ورود بزرگ‌ترین ناو هواپیمابر جهان - یو اس‌اس جرالد فورد - که همین ساعت پیش به سواحل بندر حیفا در اسراییل رسید.! فقط مانده آقای عباس عراقچی یک میز ناهار برای ما به نمایش بگذارد تا ما را از نگرانی در بیآورد.... https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8

. منتظر نمایش میز غذا عراقچی.! شدت موفقیت در مذاکرات دیروز پنجشنبه ۷ اسفند‌ماه ۱۴۰۴ بین جمهوری اسلامی و آمریکا به حدی بود که از صبح امروز سران همه کشورهای اروپایی، آمریکایی، چینی، استرالیایی و کانادایی به فوریت از شهروندان خود خواستند که به همراه با خانواده‌های‌شان به فوریت و همین امروز ایران و اسراییل را ترک کنند.! جدای از ورود بزرگ‌ترین ناو هواپیمابر جهان - یو اس‌اس جرالد فورد - که همین ساعت پیش به سواحل بندر حیفا در اسراییل رسید.! فقط مانده آقای عباس عراقچی یک میز ناهار برای ما به نمایش بگذارد تا ما را از نگرانی در بیآورد.... https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8

. ما برای بعضی‌ها فقط عددیم ‏به نقطه‌ای رسید‌ه‌ایم که برای بعضی‌ها هر توضیحی اضافه است. افرادی هستند که نفع‌شان در نفهمیدن است یا به هر دلیل دیگه‌ای نمی‌خواهند با هر توضیحی بفهمند. وقتی این همه خون تکان‌شان نمی‌دهد، هیچ‌چیز دیگری تکان‌شان نخواهد داد. قلب‌هایشان را تاریکی فرا گرفته. ما برای این‌ها عددیم. برای سلامت روان و قلب‌تان از این افراد تا حد ممکن دوری کنید. https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8

افتخار می‌کنم به خواهرزاده زیبا خودم که مانند خیلی از این جانماز آبکش‌ها اختلاس نکرد، مانند این نفله‌زاده‌ها مال مردم نخورد،
افتخار می‌کنم به خواهرزاده زیبا خودم که مانند خیلی از این جانماز آبکش‌ها اختلاس نکرد، مانند این نفله‌زاده‌ها مال مردم نخورد، مثل خیلی از این عقب‌مانده‌های پینه بر پیشانی چاپلوسی نکرد، جاسوسی نکرد، مانند آن امام جماعت اخاذ تهران ادا در نیآورد و زمیخواری نکرد؛ حق قانونی خود و میهن خود را فریاد کرد و شد زندانی سیاسی و هم‌اکنون با پاهای زخمی در زندان است..... (مه‌سیما عسکری) https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8

برای مصطفا مهرآیین جامعه‌شناس آزاده" (بخش دوم و پایان) مهرآیین بارها تأکید کرد که آگاهی محصولِ گفت‌وگوست، نه محصولِ انزوا. و گفت‌وگو در این معنا صرفاً تبادل جمله‌ها نیست؛ نوعی هستی‌شناسی است. "من تنها در مواجهه با دیگری از خودم فراتر می‌روم. جامعه‌ای که دیگری را حذف می‌کند، در حقیقت امکانِ خودآگاهی را از خود سلب می‌کند." به همین دلیل است که سخن او درباره عشق، سخنی رمانتیک نیست؛ ساختاری است. عشق در اندیشه مهرآیین، ایده مرکزی است و همانند قرائت "رولو می"، نه احساس بلکه "اراده" است. اراده‌ای که از نفی صرف فراتر می‌رود و به ساختن می‌اندیشد. "رولو می" هشدار می‌داد که اگر مقاومت تنها در نفی تجلی یابد، هستی ما با نیستی آنچه نفی می‌کنیم یکی می‌شود، و نفرت، عالی‌ترین آرمان‌ها را خواهد بلعید. او نیز همین را می‌گفت: مقاومت اگر ریشه در عشق نداشته باشد، به هویتِ خشم بدل می‌شود. آگامبن نشان داده است که در نظام‌های پسا‌توتالیتر، انتخابات می‌تواند مکانیسمی برای هدایتِ کنترل‌شده مخالفت باشد، بی‌آنکه هسته قدرت دگرگون شود. اما مساله اصلی حتا این هم نیست؛ مساله این است که آیا جامعه می‌تواند بیرون از مناسکِ قدرت، زبان خود را بازیابد یا نه؟ً او پاسخ را در جامعه مدنی جست، در مقاومت منفیِ مسالمت‌آمیز، در "نه" گفتنی بود که از دلِ "آری" به آزادی برمی‌خاست. مهم‌ترین کلام محوری مهرآیین این است که بزرگ‌ترین بحران جامعه ما استبداد نیست، بلکه فقدانِ عشق و شفقت است. این سخن او اغراق‌آمیز نبود؛ برای اینکه او لویناس را جدی گرفته بود، و می‌دانست که سیاست بدون اخلاقِ دیگری، تنها تکنیک اداره مرگ است سخن آخر: خطاب من به زندانبانان مصطفا مهرآیین، این افتخار علوم جامعه‌شناسی زمان خود این است که تاریخ، حافظه‌ای طولانی‌تر از زندان‌ها دارد. اندیشه اگر در ذهن‌ها رسوب کرده باشد، قابل توقیف نیست. آنچه امروز محبوس شده، بدن است؛ نه دستگاه مفهومی‌ای که سال‌ها در میان دانشجویان، در میان جوانان، در میان آنان که در پی فهم بودند، کاشته شد. امروز، در میان این اندوه عظیم ملی، وظیفه ما تنها سوگواری نیست؛ حفظ حافظه است. انقلاب‌ها تنها در خیابان رخ نمی‌دهند؛ در معنا رخ می‌دهند.  آنان که ساختار معنا را جابه‌جا می‌کنند، بخشی از هر تحول تاریخی‌اند، حتا اگر در لحظه اکنون خاموش شوند. اگر امروز قدرت گمان می‌کند با زندانی کردن مهرآیین‌ها می‌تواند اندیشه را خاموش کند، فراموش کرده است که اندیشه وقتی در میان دیگری‌ها پخش شد، دیگر به یک فرد تعلق ندارد. و شاید آنچه بیش از هر چیز باید گفته شود این است: در زمانه‌ای که چهره‌ها حذف می‌شوند، پافشاری بر دیدن چهره دیگری، خود کنشی انقلابی است. خطاب پایانی‌ام به استاد مصطفا مهرآیین: اکنون که قدرت، پاسخ اندیشه شما را با زندان داده است، این پاسخ چیزی جز تأیید سخنان همیشگی شما نیست: تاریخ اندیشه به ما نشان داده که، آنکه نسبت خود را با حقیقت حفظ کند، در لایه عمیق‌تری از زمان باقی می‌ماند و شما این نسبت را حفظ کردید. در میانه این اندوه بزرگ، می‌خواهم بدانید که صدای شما، حتل در خاموشی اجباری، هنوز هم در گردش است و حقیقت، هرچند به تأخیر افتد، هرگز فراموش نمی‌شود. https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8

برای مصطفا مهرآیین جامعه‌شناس آزاده؛ شجاعت حقیقت در زمانه مرگ سیاست (بخش نخست) وقتی در اوج جنبش "زن زندگی آزادی" از مصطفا مهرآیین دعوت کردند تا در سالن وزارت کشور به عنوان یک جامعه شناس "اینکه چگونه می‌توان فضای جامعه را آرام کرد" سخن بگوید، او در سخنانی صریح و شجاعانه اینگونه سخن گفت: "در جامعه‌ای که سیاست به‌جای آنکه امکانِ تفکر را بگشاید، آن را مسدود می‌کند، نخستین چیزی که می‌میرد خودِ سیاست است. و در مرگ سیاست آنچه باقی می‌ماند مدیریتِ بدن‌هاست، نه گفت‌وگوی معناها. چنین نظامی با منتفی ساختن تفکر، پیشاپیش دفاع متفکرانه از خود را ناممکن می کند و آنگاه که ناتوان از دفاع از خود در حوزه اندیشه شود، استفاده از زور بدل به ذات آن حکومت می‌شود، و خشونت نه ابزار، بلکه ماهیت چنین حکومتی می‌شود و چنین است که امروز جمهوری اسلامی شر مطلق است!" مهرآیین هرگز در ماه‌های بعد علیرغم ممنوعیت در تدریس در دانشگاه ذره‌ای از صراحت و شهامتش نکاست و بهای آن را در نهایت با حکم هشت سال حبس تعزیری و مجازات‌های تکمیلی شد که بهمن ماه امسال پس از چندماه ممنوعیت نوشتن و فعالیت در فضای اجتماعی دریافت کرد. در چنین وضعیتی حکم زندان حکمی حقوقی نیست؛ نشانه‌ای شناختی و معرفتی از شرایط امروز جامعه است. نشانه تحقق پیشگویی او که قدرت دیگر نمی‌تواند خود را در زبان توجیه کند. فوکو از پارِسیا parrhesia سخن می‌گفت: گفتن حقیقت در موقعیت خطر! اما پارِسیا صرفا شجاعت شخصی نیست؛ رابطه‌ای است میان سوژه و حقیقت که او را در برابر قدرت عریان می‌کند. آنکه حقیقت را در لحظه هزینه بیان می‌کند، نه به این دلیل که پیروز خواهد شد، بلکه چون نمی‌تواند نسبتِ خود با حقیقت انکار کند، چنین می‌کند. این وفاداری به حقیقت است که او را خطرناک می‌سازد، نه شعارهایش. و آنچه این مفهوم را از انتزاع بیرون می‌آورد، لحظه‌ای است که یک متفکر، این نسبت را زیست می‌کند، نه اینکه فقط درباره‌اش سخن بگوید. مهرآیین اما یک گام به جلوتر نهاد. او پارِسیا را فقط نقل نکرد؛ آن را به خاطر سپرد. وقتی در میانه هیجان عمومی، در برابر قدرت و حتا در برابر بخشی از افکار عمومی ایستاد و گفت، سیاست بی‌تفکر به بن‌بست می‌رسد، وقتی گفت حذف اندیشه یعنی مرگ امر سیاسی، وقتی از ضرورت "نه گفتنِ مسوولانه" سخن گفت، او دقیقاً همان کاری را کرد که فوکو از آن به عنوان courage de la vérité  یاد می‌کند: شجاعتِ حقیقت. پارسیا در سنت یونانی، فقط بیان صریح نیست؛ پذیرش پیامد است. سقراط تا لحظه نوشیدن شوکران از موضع حقیقت عقب ننشست، نه به این دلیل که گمان می‌کرد پیروز خواهد شد، بلکه چون نمی‌توانست از نسبت خود با آنچه حقیقت می‌دانست، فاصله بگیرد. او نیز چنین کرد. آنچه مهرآیین را برای قدرت خطرناک کرد، تندی بیان وی نبود؛ بل انسجامِ درونی میان فکر و زیست او بود. قدرت از متفکری که صرفاً تحلیل می‌کند نمی‌ترسد؛ از متفکری می‌ترسد که تحلیلش را به زیست بدل می‌کند. وقتی فوکو می‌گوید، پارسیاست که فلسفه را از دانشگاه به میدان می‌برد، دقیقاً به چنین لحظه‌ای اشاره دارد: لحظه‌ای که حقیقت دیگر صرفاً گزاره نیست، بلکه تعهدی است که گوینده حاضر است هزینه‌اش را بپردازد. مهرآیین این تعهد را پذیرفت. و اینگونه است که زندان، معنای سخنان پیشین او را تشدید می‌کند. برای اینکه نشان می‌دهد آن سخنان صرفاً بازی مفهومی نبودند. نسبت او با حقیقت، نسبتی نظری نبود؛ نسبتی وجودی بود. پارسیا آن‌گاه کامل می‌شود که سوژه حاضر باشد عریانیِ خود را بپذیرد. مهرآیین این عریانی را پذیرفت. او سال‌ها کوشید نشان دهد که بحران جامعه ما صرفاً بحران ساختار سیاسی نیست؛ بحران عشق است، بحران شفقت است، بحران توان دیدنِ دیگری است. این سخن در نگاه نخست اخلاقی به نظر می‌رسد، اما در عمق خود کاملاً سیاسی است. زیرا  آنجا که دیگری زائد اعلام می‌شود، سیاست به مدیریت حذف بدل می‌گردد. نمی‌دانم او چندبار این جمله تکان دهنده و عمیق از لویناس را تکرار کرد که خشونت از لحظه‌ای آغاز می‌شود که چهره دیگری، دیگر ما را مخاطب نسازد و ما در چشمان دیگری ننگریم. استبداد دقیقاً همین است: خاموش‌کردن خطابِ چهره‌ها و پرهیز از نگاه کردن در چشمان انسانی دیگر. در سنت فکری‌ای که او با آن می‌اندیشد، از باختین تا آلتوسر، از رانسیر تا آگامبن، زبان و روایت میدان نبرد است. باختین نشان داد که واژه‌ها هرگز بی‌طرف نیستند؛ انباشته از منافع‌اند، و هر نظامی که می‌خواهد سلطه خود را تثبیت کند، نخست چندآوایی را به تک‌صدایی تقلیل می‌دهد. آنجا که زبان کارناوالی نباشد، جامعه نیز دیگر مجالِ گفت‌وگو ندارد. و آنجا که گفت‌وگو تعطیل شود، آگاهی از میان می‌رود. ادامه دارد.... https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8

. دستگاه قضایی یا خُم رنگ‌ریزی.! ✍ رضا طالشیان جلودارزاده از هزار و صد اِشکال و ایراد سیستم قضایی در می‌گذرم که یکی از عمده‌ترین اِشکالات موجود در آن بازداشت‌های بی‌ضابطه آدم‌هاست. چیزی به نام "قانون" در این سیستم ابدا" وجود خارجی ندارد و بیشتر یک لولو است. بعد از حدود یکی و نیم‌ماه از بازداشت خواهر و خواهرزاده‌ام توسط سازمان اطلاعات سپاه گرگان و پس از دهها بار مراجعه به این دستگاه از محل و چرایی بازداشت، محتویات پرونده، نوع قرار و اتهامات منتسبه، که هیچکس پاسخگو نیست و اینکه پای خواهرزاده‌ام، دختربچه- گلوله جنگی خورده و دو سوی بالای مچ پای راستش را سوراخ کرده و هم‌اکنون دچار عفونت شده - هیچ توجه و مراقبت پزشکی روی آن صورت نمی‌گیرد؛ از روز ۲۹ بهمن‌ماه، بازپرس پرونده، منشی او، دفتر کل، دو معاون دادستان مشترکا" همه و همه بطور قاطع و اکیدا" می‌گویند، کیفرخواست صادر شده و به دادگاه انقلاب ارسال شده و توصیه و تاکید می‌کنند که به آنجا مراجعه کنم. چندباره به دادگاه انقلاب مراجعه می‌کنم، با بررسی سیستمی به تندی پاسخ می‌دهند، پرونده‌‌ای به این نام‌ها به آن دادگاه ارسال نشده.! بعد از یک هفته، دوباره با مراجعه به یکی از مسوولان دادگاه، همان روز اول پاسخ می‌دهد، دادگاه خُم رنگ‌ریزی که نیست.! کیفرخواست وقتی صادر شد، باید ثبت شود. بعد تایپ شود. دوباره توسط بازپرس و سپس دادستان امضا و روندهای اداری آن طی و در انتها تحویل پیک دادگستری شود و پیک آن را تا برساند دست دادگاه انقلاب و در آن دادگاه تا دوباره ثبت شود و به رویت دادستان برسد و تعیین شعبه گردد ووو....دستکم دو سه هفته زمان می‌برد.! من واقعا" و بطور جدی تا امروز نمی‌دانستم که خُم رنگ‌ریزی سیستم‌اش بهتر و فِرز‌تر از دستگاه قضایی کار می‌کند.! سوای از این بوروکراسی فشل، وقتی که به این همه معطلی و به نوع و شیوه برخورد و رفتار آنان اعتراض می‌کنید، بلافاصله یکی در آن میان که از تمام هیبت یک انسان، فقط شاخ و شانه، صدای کلفت و هشت‌من ریش و پشم بر صورتش، به عنوان نشانه دارد، تهدید می‌کند، چنانچه زیادی اعتراض کنم، صورتجلسه می‌کنند و می‌فرستنم زندان.! دیرزمانی وقتی بزرگ‌ترهای این‌ها با تاسیس یک تشکیلات نظامی می‌خواستند ویروس کرونا را با تیر بزنند و آن را مهار کنند، اینگونه رفتارها با ارباب رجوع و خانواده‌های بازداشت‌شدگان البته طبیعی است. این‌ها اگر تیر جنگی و فشنگ در دست‌شان نبود، بطور جدی چگونه و چطور می‌توانستند کشوری را "کنترل" کنند. "اداره" که هرگز کارشان نیست. چون اداره کشور تدبیر می‌خواهد که با عقل و هوش این‌ها نمی‌خواند. https://t.me/+YMkut0-EVQoxZjI8