ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

سن‌پترزبورگ؛

سن‌پترزبورگ؛

Открыть в Telegram

این بار، خودم را جا نمی‌گذارم.

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
290
Подписчики
Нет данных24 часа
+27 дней
-1130 дней
Архив постов
photo content
+1

@IranMusic94 Saaren - Dard 2.mp36.94 MB

Saaren - Dard 128.mp33.43 MB

photo content

باشد که روزگار بچرخد به کام دل...

Unknown Artist - Navazesh.mp39.29 MB

از روزهای غمبار می‌گویم؛ از روزهایی که دیگر توان ادامه دادن در وجود آدم نمی‌ماند. روزهایی که تمام دلخوشی‌ات به شنیدن صدای یک نفر خلاصه می‌شود، اما هر بار با او تماس می‌گیری، سکوت سهم توست. زنگ‌ها یکی پس از دیگری تمام می‌شوند و هیچ‌کس آن سوی خط نمی‌گوید: «الو...» از روزهایی می‌گویم که پیام‌هایمان ساعت‌ها و روزها بی‌جواب می‌ماندند. هر بار که صفحه‌ی گوشی روشن می‌شد، قلبمان برای چند ثانیه از تپش می‌ایستاد؛ شاید او باشد، شاید بالاخره یادش افتاده باشد که کسی چشم‌انتظارش است. اما باز هم هیچ... فقط سکوت، انتظار و هزاران فکر که بی‌رحمانه در ذهنمان می‌چرخیدند. از آن لحظه‌هایی می‌گویم که تماس‌های از دست‌رفته‌مان دیده می‌شدند، اما هیچ تماسی برنمی‌گشت. پیام‌ها خوانده می‌شدند، اما جوابی در کار نبود. آن لحظه بود که بغض، آرام‌آرام راه نفس کشیدن را می‌بست و آدم می‌فهمید چقدر ممکن است در میان این همه آدم، تنها باشد. بعضی شب‌ها گوشی را کنار بالش می‌گذاشتیم؛ با امیدی کوچک که شاید نیمه‌شب پیامی برسد، شاید صدای زنگ تلفن سکوت اتاق را بشکند. اما صبح که چشم باز می‌کردیم، همه چیز همان‌طور مانده بود؛ همان سکوت، همان انتظار و همان دلتنگی. شاید غم‌انگیزترین بخش زندگی همین باشد؛ اینکه برای کسی که تمام فکرت را پر کرده، حضورت آن‌قدر کم‌رنگ باشد که حتی ارزش یک تماس یا یک پیام کوتاه را هم نداشته باشد. و آدم، کم‌کم، نه به خاطر تمام شدن دلتنگی، بلکه از شدت خستگی، به این سکوت عادت می‌کند. سکوت ، سکوت و سکوت...
مهسا.

Darya.m4a3.95 MB

شانه هایت _ هایده.mp38.08 MB

خیلی از آدم‌ها تو زندگیشون یه نقطه تاریک درد دارن که بعد از اون دیگه اون آدم سابق نشدن ، از يه جايى به بعد احساسشون يخ میزنه ، ديگه دردى حس نمیكنن و هيچكس هم نمیتونه يخ احساسشون رو باز كنه و خب اين خودش از هر دردى دردتره .

آدم‌ها غرق می‌شوند... در افکار، در خاطره‌ها، در آهنگ‌هایی که بوی گذشته می‌دهند، میان صفحه‌های کتاب، در سکوت، در نقاشی‌ها و گاهی... در تاریکی. آری، در همان تاریکی‌ای که دیگر چیزی دیده نمی‌شود؛ جایی که امید رنگ می‌بازد، لبخند فراموش می‌شود و انسان خیال می‌کند تنها جسمی است که نفس می‌کشد، بی‌آنکه روحی برای ادامه دادن داشته باشد. همان‌جا که آرزوی تمام شدن همه‌چیز از گوشه‌ی ذهن می‌گذرد. همان‌جا که آدم، خودش را گم می‌کند. اما عزیزِ من...! هیچ شبی برای همیشه نمانده است. هیچ زمستانی تا ابد بر شاخه‌ها حکومت نکرده و هیچ اندوهی نتوانسته زمان را متوقف کند. همه‌ی آدم‌ها روزهایی را زندگی کرده‌اند که گمان می‌کردند پایان راه است؛ بعضی با عجله از آن عبور کرده‌اند و بعضی با صبری که از اشک‌هایشان جوانه زده است. تو هم از این روزها خواهی گذشت. زندگی رسم عجیبی دارد؛ همان‌گونه که روزی غم را آغاز می‌کند، روزی نیز آرام و بی‌صدا آن را به پایان می‌رساند. درست مثل بارانی که هرچقدر هم شدید ببارد، بالاخره بند می‌آید و آسمان دوباره رنگ آبی را به خاطر می‌آورد. پس صبور باش... نه چون صبر آسان است، بلکه چون پشت هر صبری، نوری پنهان شده که هنوز به چشمانت نرسیده است. باور کن روزی می‌رسد که به گذشته نگاه کنی و لبخند بزنی؛ نه به خاطر دردها، بلکه به خاطر خودت که با تمام خستگی‌ها، باز هم ادامه دادی. گاهی زیباترین فصل زندگی، درست بعد از سخت‌ترین روزهای آن آغاز می‌شود.
مهسا.

Amir Tataloo - Tanasokh.mp318.84 MB

حقیقتا آدم شرمنده افکاری میشه که نسبت بهتون داشت.

4_5789397610410285343.mp34.39 KB

Shadmehr-Setareh -musicdel.ir 128 (1).mp34.60 MB

زندگی شاید همین باشد... همان لحظه‌ی کوتاهی که بخار از فنجان چای آرام بالا می‌رود، عطرش در هوا می‌پیچد و دنیا برای چند ثانیه آهسته‌تر نفس می‌کشد. شاید در آب شدن آرام یک بستنی زیر آفتاب، در قدم زدن بی‌هدف میان درختان یک پارک، در خنده‌ای که از ته دل می‌آید و اشکی که نیمه‌شب بی‌صدا روی گونه می‌نشیند. شاید زندگی همان دراز کشیدن روی چمن‌ها باشد؛ جایی که ساعت‌ها به آسمان خیره می‌شوی و هر ابر را به چیزی شبیه می‌کنی. یا شب‌هایی که ستاره‌ها را به هم وصل می‌کنی و برایشان قصه می‌سازی، انگار آسمان هم دفتر نقاشی توست. شاید در چرخیدن میان گندمزارها، در پختن یک کیک ساده، درست کردن یک نوشیدنی خنک، گوش دادن به آهنگی که سال‌هاست بوی خاطره می‌دهد، یا پیدا کردن کتاب و فیلمی که مدت‌ها دنبالش بودی، زندگی خودش را پنهان کرده باشد. شاید زندگی همان ذوق کودکانه‌ای باشد که با تابیدن نور آفتاب روی گل‌ها در دل آدم جوانه می‌زند؛ یا آن سکوت دلنشینِ طلوع و غروب، وقتی آسمان آرام‌آرام رنگ عوض می‌کند و انگار دنیا برای چند دقیقه فقط تماشاست. شاید زندگی در چند خطی باشد که می‌نویسیم، در خط‌خطی‌هایی که روی یک صفحه‌ی سفید می‌کشیم، یا در عکس‌هایی که از خورشید، ماه، ابرها و ستاره‌ها می‌گیریم تا ثابت کنیم بعضی لحظه‌ها ارزش ماندن دارند. شاید زندگی همان ذوق قبل از شروع یک کلاس باشد، همان اضطراب چند دقیقه مانده به امتحان، یا بیدار شدن از خوابی که با لبخند می‌گویی: «خوشحالم که فقط یک خواب بود.» حقیقت این است که زندگی همیشه در اتفاق‌های بزرگ خلاصه نمی‌شود؛ بیشتر اوقات میان همین لحظه‌های کوچک نفس می‌کشد. میان تلخی و شیرینی، میان اشک و لبخند، میان رسیدن و نرسیدن، میان زمین خوردن و دوباره بلند شدن. زندگی شاید همان آسمان باشد؛ گاهی آبی و روشن، گاهی ابری و گرفته. اما همان‌طور که هیچ ابری برای همیشه نمی‌ماند، هیچ تاریکی هم همیشگی نیست. کافی است صبور بمانی، شاید هم زندگی با صبوری و امیدواری ما سنجیده شود...!
مهسا.

photo content
+1