fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

سن‌پترزبورگ؛

سن‌پترزبورگ؛

رفتن به کانال در Telegram

این بار، خودم را جا نمی‌گذارم.

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
291
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+27 روز
-2330 روز
آرشیو پست ها
برما دلت نسوخت ؛ ندانم چرا نسوخت مارا دلت نخواست ؛ ندانم چرا نخواست...

ماه من ، منو ببخش ، ببخش و بگذر از گناه من . . .

ای غم ؛ تو با این کاروان سوگواران تا کجا همراه میایی؟
هوشنگ ابتهاج

سفر کردم که یابم،بلکه یارم را نجُستم یار و گم کردم،دیارم را نجُستم یار و گم کردمريالدیارم را از آن روزی که من بار سفر بستم به هر جایی که رفتم،در به در هستم به هر جایی که رفتم،در به در هستم فراموشم مَکُن من،یار دیرینه ام بیا خالیست جای تو،به بالینَم تو را در خواب های خویش میبینم در آغوشم بگیر از خود،رهایم کن گرفتار سکوتَم من،صدایم کن میان روز های خویش،جایم کن سفر کردم که یابم،بلکه یارم را نجُستم یار و گُم کردم،دیارم را نجُستم یار و گُم کردم،دیارم را از آن روزی که من بار سفر بستم به هر جایی که رفتم،در به در هستم به هر جایی که رفتم،در به در هستم فراموشم مَکُن من،یار دیرینه ام بیا خالیست جای تو،به بالینَم تو را در خواب های خویش میــبیـــنم در آغوشم بگیر از خود،رهایم کن گرفتار سکوتَم من،صدایم کن میان روز های خویش،جایم کن
-فرامرز اصلانی

Faramarz Aslani - Yar (320).mp39.68 MB

حال من حال اسیری است که هنگام فرار ؛ یادش افتاد کسی منتظرش نیست نرفت . . .

آرام‌بـاش جانم! هیچ‌چیز ارزش این همه دلهره را ندارد . . . مـا رفته‌أیم ، و الان سال ۱۴۹۷ است . . .

photo content

Satar - Mara Ziba Parasti.mp33.66 MB

او همیشه لبخند می‌زد؛ آن‌قدر زیبا و بی‌دغدغه که همه فکر می‌کردند خوشبخت‌ترین آدم دنیاست. خنده‌هایش بلند بود، اما هیچ‌کس نمی‌دید پشت آن لبخند، قلبی آرام‌آرام در حال فروپاشی است. هر بار که به چشمانش نگاه می‌کردم، چیزی درونم فریاد می‌زد که این لبخند واقعی نیست. با خودم می‌گفتم: «کدامش حقیقت دارد؟ لبخندهایش یا آن همه غمی که از چشم‌هایش می‌بارد؟» زمان گذشت و آن‌قدر به او نزدیک شدم که بالاخره جواب سوالم را پیدا کردم. لبخندهایش دروغ نبود... فقط آخرین سنگری بود که برای پنهان کردن دردهایش ساخته بود. زندگی‌اش پر از زخم‌هایی بود که هیچ‌وقت برای کسی تعریف نکرد. شب‌هایی را گذرانده بود که تا صبح بی‌صدا گریه کرده بود، اما صبح، با همان لبخند همیشگی میان آدم‌ها برگشته بود؛ انگار نه انگار که شب قبل، هزار بار شکسته است. می‌گفت: «غم مالِ خودم است... چرا باید دلِ کسی را با دردهای خودم سنگین کنم؟» و بعد دوباره لبخند می‌زد... همان لبخندی که همه را آرام می‌کرد، جز خودش. کم‌کم فهمیدم بعضی آدم‌ها بلندتر از همه می‌خندند، فقط برای اینکه هیچ‌کس صدای شکستن قلبشان را نشنود. و او... دقیقاً یکی از همان آدم‌ها بود. چشم‌هایش هر روز از من کمک می‌خواستند، اما لبخندش اجازه نمی‌داد کسی حرف دلش را بشنود. چه دردناک است که آدم آن‌قدر به رنج عادت کند که گریه کردن را فراموش کند... آن‌قدر تنها بماند که حتی اشک‌هایش را هم از دنیا پنهان کند. او زنده بود... اما مدت‌ها بود که دیگر زندگی نمی‌کرد. و من هنوز هر وقت به یادش می‌افتم، فقط یک چیز را باور دارم: گاهی غمگین‌ترین آدمِ دنیا، همان کسی است که همه او را به خنده‌هایش می‌شناسند؛ چون لب‌ها می‌توانند دروغ بگویند... اما چشم ها شاید حقیقت را می‌گفتند.
مهسا.

I love converse . . .💘

او زخم‌هایش را دوست داشت؛ نه چون درد را دوست داشته باشد، بلکه چون هر زخم، روایتی از بخشی از زندگی‌اش بود؛ روایتی که هیچ‌کس جز خودش معنایش را نمی‌فهمید. تجربه‌هایش را دوست داشت، زیرا هر کدام یادآور روزهایی بودند که با تمام تلخی‌شان زندگی کرده بود. روزهایی که لبخندهایش از سر اجبار بود، اشک‌هایش را پنهان می‌کرد و با قلبی خسته، وانمود می‌کرد که همه‌چیز خوب است. او زخم‌هایش را عزیز می‌داشت، چون هر کدام گواه لحظه‌ای بودند که می‌توانست فرو بریزد، اما دوام آورد؛ لحظه‌هایی که دنیا با تمام سنگینی‌اش بر شانه‌هایش افتاده بود و نفس کشیدن هم شبیه جنگیدن بود. بعضی از آن روزها آن‌قدر سخت بودند که خیال می‌کرد هیچ صبحی بعد از آن‌ها طلوع نخواهد کرد. اما زمان گذشت؛ روزها یکی‌یکی از پی هم آمدند و رفتند، آدم‌ها تغییر کردند، خاطره‌ها کمرنگ شدند، اما زخم‌ها ماندند؛ آرام، خاموش و صادق. هر بار که به آن‌ها نگاه می‌کرد، به خودش یادآوری می‌شد که از میان تمام آن شب‌های بی‌پایان گذشته است؛ از تمام شکست‌ها، دلتنگی‌ها، ناامیدی‌ها و فقدان‌هایی که روزی گمان می‌کرد پایانش خواهند بود. او زخم‌هایش را دوست داشت، چون تنها چیزهایی بودند که هیچ‌وقت به او دروغ نگفتند. هر کدامشان می‌گفتند: «تو درد کشیدی، شکست خوردی، گریه کردی... اما هنوز اینجایی.» شاید هیچ‌وقت نتوانست همان آدمِ قبل از آن روزها باشد؛ بعضی دردها چیزی را برای همیشه در آدم تغییر می‌دهند. اما یاد گرفت که گاهی زیباترین شکلِ ادامه دادن، همین است؛ اینکه با تمام ترک‌ها و زخم‌هایت زندگی کنی، آن‌ها را انکار نکنی و بگذاری یادآورت باشند که حتی سخت‌ترین لحظه‌ها هم، هرچقدر طولانی، سرانجام می‌گذرند. و او هرگز از زخم‌هایش خجالت نکشید؛ چون آن‌ها نشانه‌ی شکست نبودند، نشانه‌ی زنده ماندن بودند.
مهسا.

photo content
+1

-/دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت؛عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت.

photo content

و در آخر قلب گفته های مغز را قبول می‌کند و داستان برای همیشه تمام می‌شود.

شاید فقط یک دل‌نوشته... از شب برایتان می‌نویسم؛ از دلتنگی‌هایش، از تیرگی‌هایش، از اشک‌هایی که تنها در آغوش شب جرئت جاری شدن پیدا می‌کنند. از همان شب‌هایی که چیزی راه نفست را می‌بندد؛ بغضی که محکم گلویت را می‌فشارد و رهایت نمی‌کند. همان بغض لعنتی که ساعت‌ها نمی‌گذارد پلک روی هم بگذاری و اشک‌هایت بی‌صدا، روی بالش، گم می‌شوند. از شبی می‌نویسم که اشک در چشمانت حلقه زده بود، اما مجبور بودی بی‌صدا گریه کنی؛ مبادا کسی صدای شکستن دلت را بشنود. از همان شبی می‌گویم که دلتنگی امانت را بریده بود؛ آن‌قدر که انگار قلبت دیگر توان تپیدن نداشت. شبی که دلت برای کسی تنگ بود، اما او آرام خوابیده بود. از شب‌هایی می‌نویسم که اضطراب فردا، زودتر از طلوع خورشید به سراغت می‌آمد. شب‌هایی که نگرانیِ عزیزانت، خواب را از چشمانت می‌گرفت. شب‌هایی که از ترس اینکه نکند دل کسی را شکسته باشی، بارها خاطراتت را مرور می‌کردی. از شب‌هایی که دلت را شکستند و حتی یک «ببخش» هم نصیبت نشد. از شب‌هایی که دلیل این همه درد را نمی‌دانستی و فقط با سؤال‌های بی‌جواب به سقف اتاقت خیره می‌شدی. از همان شبی که اشک ریختی؛ فقط به خاطر چند کلمه، از زبان کسی که هرگز انتظار نداشتی دلت را این‌گونه بلرزاند. اما با همه‌ی تلخی‌هایش، شب همیشه پناهگاه خیلی‌ها بوده است؛ پناهگاهی برای اشک‌ها، برای دردها، برای حرف‌هایی که هیچ‌کس نباید می‌شنید. شب رازدار خوبی است. رازهایی را در دل خود نگه داشته که شاید هیچ‌گاه به زبان نیایند؛ رازهایی که فقط شب می‌داند و ستاره‌ها شاهدشان بوده‌اند. و شاید... بعضی شب‌ها، فقط شب نیستند؛ تمامِ یک عمرِ آدم‌اند.
مهسا.

4_5787507691656054202.mp34.38 MB