سنپترزبورگ؛
Открыть в Telegram
این بار، خودم را جا نمیگذارم.
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
291
Подписчики
Нет данных24 часа
+27 дней
-2330 дней
Архив постов
291
تاریخ را همیشه فاتحان ننوشتهاند؛
گاهی شکستخوردهای، با خون روی دیوار، حقیقت را جایی ثبت کرده که هیچ کتابی جرئت چاپش را نداشته است. تاریخ، قبرستانِ سؤالهاییست که جوابشان را دفن کردهاند؛ و هر بار که ورق میخورد، بوی خاکِ حقیقت، از میان جوهرِ دروغ بلند میشود.
گاهی با خودم فکر میکنم که تاریخنویس شوم؛ نه برای آنکه نامی از خود به جا بگذارم، بلکه شاید بتوانم تکهای از حقیقت را از زیر آوارِ روایتها بیرون بکشم. اما هر بار، تردیدی تلخ گلویم را میفشارد؛ اگر آنچه حقیقت میپندارم، تنها دروغی باشد که سالها زیباتر روایت شده است، چه؟
کتابهای تاریخ را یکی پس از دیگری ورق میزنم. هر کتاب، دیگری را انکار میکند؛ هر قلم، قلمی دیگر را به دروغ متهم میکند. میان این همه روایت، تنها چیزی که هرگز پیدا نمیشود، خودِ حقیقت است. انگار حقیقت، سالها پیش مرده و هر کس، تنها بر مزارش داستانی تازه نوشته است.
با این حال، هنوز تاریخ را دوست دارم. تاریخ، بوی روزگارهای دور را میدهد؛ بوی دیوارهایی که شاهد اشک و خون بودهاند، بوی خاندانهایی که شاید نجیب بودند و کسی نامشان را از حافظهی جهان پاک کرد، بوی انسانهایی که زیستند، جنگیدند، دوست داشتند و بیآنکه کسی صدایشان را بشنود، به خاک سپرده شدند.
اما اگر همهی اینها دروغ باشد چه؟ اگر گذشتهای که به آن دل بستهایم، تنها تصویری باشد که دیگران برایمان کشیدهاند؟ اگر حقیقت، زیر لایههای قدرت، تعصب و ترس دفن شده باشد، دیگر به کدام تاریخ میتوان ایمان آورد؟
شاید دردناکترین بخشِ تاریخ، جنگها یا سقوط حکومتها نباشد؛ شاید دردناکترین بخشش این باشد که حقیقت، همیشه دیرتر از همه میرسد... آنقدر دیر که دیگر هیچکس زنده نیست تا بگوید: «این همان چیزی نبود که بر ما گذشت.»
و شاید به همین دلیل است که تاریخ، برای من فقط روایت گذشته نیست؛ مرثیهای است برای حقیقتی که بارها کشته شد، اما هیچگاه اجازه ندادند قبرش را پیدا کنیم.
تقدیم به روزگارانِ بسیار بسیار کهن. . .
مهسا.
291
و این دنیا همیشه، مدیون کسانی خواهد بود که در خلوت خودشان عاجزانه گریستهاند، ولی سعی کردهاند که قوی بمانند.
291
به گمانم دنیا در نهایت همه را به یک جا میرساند؛ به سکوت، به تماشا ، به فاصله ای امن از هیاهو ی آدم ها . . .
291
نه تو میمانی و نه اندوه،
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم؛
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت.
291
از آینده برایتان مینویسم؛
از آرزوهایی که شاید شکوفه بدهند و شاید پیش از رسیدن، در آتش روزگار بسوزند. از راهی که آنقدر سخت است که گاهی احساس میکنم قامت آدم را پیش از رسیدن به مقصد خم میکند. از اضطرابهایی که شبها بیصدا کنار بالش مینشینند و خواب را از چشم میگیرند.
از آیندهای مینویسم که هنوز با شنیدن صدای روشن شدن موتور یا هر صدای ناگهانی، قلبم از ترس میلرزد؛ ترسی که انگار از خاطرهی روزهای سخت جان گرفته است. از آیندهای که دیگر دیدن فیلمهای جنگی برایم فقط یک فیلم نیست، بلکه یادآور واقعیتهایی است که آدم را از درون میشکند. از آیندهای که با یک سرماخوردگی ساده، اشک در چشمهایم جمع میشود؛ چون یاد گرفتهام گاهی سادهترین بیماریها هم میتوانند عزیزترین آدمهای زندگی را برای همیشه از ما بگیرند. هنوز جای خالی کسانی که کرونا از ما گرفت، در گوشهای از دلمان نفس میکشد.
از آرزوهایی مینویسم که احتمال سوختنشان از رسیدنشان بیشتر است؛ سفرهایی که شاید هیچوقت اتفاق نیفتند، خواستههایی که دستم هرگز به آنها نرسد و رویاهایی که شاید فقط در ذهنم زندگی کنند. گاهی احساس میکنم سهم من از تمام آرزوها، فقط نوشتنشان است؛ نوشتنی که مرهمی باشد بر زخمهایی که هیچکس آنها را نمیبیند.
از غم بسیار گفتیم و گاهی با چند بیت شعر، برای لحظهای آرام شدیم. گفتند عاشق شدهای، به کتاب پناه بردیم. گفتند از آدمها فاصله گرفتهای، به دنیای کوچک گوشی پناه بردیم. هزار و یک قضاوت شنیدیم و باز هم سکوت را انتخاب کردیم؛ چون بعضی دردها آنقدر عمیقاند که هیچ واژهای توان روایتشان را ندارد.
آری... سختی، بار سنگینی است که بر شانههای همهی ما نشسته است. هر کسی جنگی دارد که دیگران آن را نمیبینند؛ زخمی که پشت لبخندش پنهان کرده و اشکی که پیش از رسیدن به چشم، در دلش خشک شده است. شاید ما قوی به نظر برسیم، اما حقیقت این است که گاهی فقط خستهایم؛ خسته از جنگیدن، از ترسیدن، از امید بستن و دوباره از دست دادن...
و با این همه، هنوز مینویسم. نه برای آنکه غم را جاودانه کنم، بلکه برای آنکه فراموش نکنم روزی از دل تمام این تاریکیها عبور کردهام؛ حتی اگر تنها چیزی که از من باقی مانده باشد، چند خط نوشته و قلبی که با تمام شکستگیهایش هنوز آرام و بیصدا میتپد...
مهسا.
291
آنقدر قدم میزنم که خیابانها کمکم دیگر حس غریبه بودن را ندارند. به یکی از پارکها میرسم، روی نیمکتی مینشینم و کتاب نیمهکارهام را باز میکنم. چند صفحه میخوانم، گاهی سرم را بالا میآورم تا رفت و آمد آدمها را تماشا کنم. هر کسی به جایی میرود و دنیایی را با خود حمل میکند که فقط خودش میداند.
بعد از پارک، به یک کافه پناه میبرم. قهوهای سفارش میدهم و دوباره کتاب را باز میکنم. صدای آسیاب قهوه، صدای به هم خوردن فنجانها و مکالمات کوتاه مردم، موسیقی متن ملایم چند صفحهای میشود که میخوانم.
در میان آن همه شلوغی، دفتر طراحیام را باز میکنم. نه برای خلق یک شاهکار؛ فقط برای ثبت حس آن لحظه با طراحی خانم باریستای کافه. چند خط، چند شکل، چند ضربه. وقتی کارم تمام شد، طرح را کنار فنجان قهوه نیمهکاره میگذارم و زیرش مینویسم: «تقدیم به ...» - همان اسمی که از همکارانش شنیده بودم که او را صدا میزدند. سپس، آرام، از کافه بیرون میروم.
دوباره قدم میزنم. به ویترین مغازهها نگاه میکنم، به مردمی که با عجله از کنار هم رد میشوند، به زوجهایی که به آرامی قدم میزنند، به پیرمردی که از روی نیمکت به دوردستها خیره شده، به کودکی که بیدلیل میخندد، و به شخصی که غمش را پشت لبخندی پنهان میکند. شهر پر از داستانهایی است که هرگز نوشته نشدهاند، با این حال از کنار ما میگذرند.
گاهی فکر میکنم خیابانها خاطرات بهتری نسبت به آدمها دارند. هر روز، شاهد غم، عشق، خداحافظی و شروعهای جدید هستند و چیزی نمیگویند.
چند ساعت دیگر را در خیابانها اینگونه گم میکنم؛ با کتابی که چند صفحه جلوتر است، فنجانی که سرد شده، و طرحی که دیگر در کیفم نیست. سپس، آرام، راه خانه را در پیش میگیرم.
مهسا.
291
اتاق تاریک است.
در سکوت قدم میزنم؛ فقط قدم میزنم. انگار پاهایم بهتر از ذهنم میدانند باید کجا بروند. در فکر فرو رفتهام؛ به اینکه چه خواهد شد، چه کارهایی باید انجام دهم و با این همه اضطراب چه کنم...
ناگهان چیزی روی صورتم حس میکنم. دست میکشم و میبینم اشکهایم بیصدا جاری شدهاند. صورتم خیس است و تنها چند لحظه تا شکستن فاصله دارم.
و بعد... دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم.
آن شب، به اندازهی تمام غمهایی که سالها در سینهام انباشته شده بود، گریه کردم. هر قطرهی اشک، تکهای از بغضی بود که مدتها راه نفس کشیدنم را بسته بود.
قدم زدن در آن اتاق تاریک، میان سکوتی که فقط صدای نفسهایم آن را میشکست، و اشکهایی که بیاجازه میآمدند، حالوهوای عجیبی داشت؛ انگار تاریکی تنها جایی بود که میتوانستم بیهیچ ترسی فرو بریزم.
بعد از آن گریه، سبک شدم.
نه از آن سبک شدنهایی که غم را از بین میبرد؛ از آن سبک شدنهایی که فقط توان ادامه دادن را به آدم برمیگرداند. آنقدر که حالا حس میکنم دوباره میتوانم بار غمهای زیادی را روی شانههایم بگذارم، مثل گذشته برای مدتها حملشان کنم، و شب که از راه رسید، دوباره خودم را به گوشهای بکشانم، فرو بریزم، تمام کاسهکوزهها را به هم بریزم و از نو، فردا را شروع کنم.
آره...
میتوانم.
مهسا.
