ru
Feedback
Anliliy اساطیر ایـران و

Anliliy اساطیر ایـران و

Открыть в Telegram

زاده‌ی خـاک و خورشــید‌ 🌞 دانشجوی هوافـضا ‌ «و سرانجام روزی دختری که ریشه در خاک ایران داشت، خواست از شکفتن بنویسد.» message: @Anliliybot .. ̥✿ یه گپ کوچیک دورهمی برای اینجا https://t.me/+POztvByvTBplMWFk

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
1 104
Подписчики
-424 часа
+527 дней
+16630 дней
Архив постов
در داستان حسین ولیعهدش سجاد، اسیر میشه و دنبال کاروان زنان اسیر میبرنش و در داستان شاه تئومان، ولیعهدش تماریتو اسیر میشه و دنبال کاروان زنان میبرنش

در داستان حسین، پسرش علی‌اکبر تو جنگ کشته میشه و در داستان شاه تئومان، پسرش ایتونی، کنار پدرش سر بریده میشه

تو هردو داستان سر بریده‌ی یه پیشوا رو میزارن در معرض دید زنان خانواده‌اش تا اذیتشون کنن و در هردو داستان ما از وقار زن‌ها میشنویم(بچها کاری به باورای مذهبی ندارم، میخوایم چیزی که نقل شده رو بررسی کنیم)

دقیقا!! و اینم شباهت دیگه‌ای هست که بیشتر ریشه‌ی باقی شباهت هاست

نینوا اسم قدیمیه کربلا بوده

البته این داستان به تخمینی، ۷۰۰ سال قدیمی تر از کربلا است. ولی به طرز جالبی شباهت‌های مشهودی دارن. حتی کتیبه‌ی نبرد اولای هم که داستان جنگ اشوری‌ها و ایلامی هارو روایت میکنه، این شباهت رو نشون میده. مثلا براتون بگم که علت این جنگ هم این بوده که پادشاه اشوری از پادشاه ایلامی دعوت میکنه باهاش بیعت کنه و بره زیر سلطه‌ی اشوری‌ها، که تئومان شاه ایلام این خواسته رو رد میکنه، و کنار رود اولای یا کارون امروزی جنگ سر میگیره.

آفریین

شبیه داستان کربلا نیست؟

اسشمو دیدم پشمام ریخت گفتم میخواد از حسین حرف بزنه🤣

اگه اینو خوندین و اون نکته‌ی جالب به ذهنتون اومد بگید منتظرم ببینم کسی متوجه میشه یا خودم بیام بگم:)))

- جرمت چی بود؟ + گفتم بچه‌ی ۱۸ ساله رو اعدام نکنید!

زن در آیینه‌ی ایـــران باستـان | فصل ایلامی ها
بخش هفت: ایستاده در نیـنـوا
سال ۶۴۵ پیش از میلاد بود. دشت‌های خوزستان در آتش می‌سوختند. پس از نبردی خونین و خانمان‌سوز در کنار رودخانه‌ی اولای، دیوارهای کهنِ شوش زیر ضربات دژکوب‌ها فرو ریخت. صدای ناله‌ی زخمی‌ها، زوزه‌ی باد میان نخلستان‌های سوخته و قهقهه‌ی فاتحان آشوری، همه‌چیز را در خود بلعیده بود. تئومان، پادشاه ایلام، در معرکه افتاده بود و سرش به دست سربازان آشور از تن جدا شده بود. ​در میان غبار و دود، کاروانی طویل از دلِ خوزستان به راه افتاد؛ کاروانی که غنیمتِ آن نه طلا بود و نه پارچه‌های ارغوانی، بلکه شاهزادگان، زنان و فرزندان خاندانِ سلطنتیِ ایلام بودند. ​در دلِ آن ارابه‌ها، شاهزاده‌خانم‌های ایلامی با لباس‌های فاخر، بلند و چین‌دارِ اجدادی‌شان نشسته بودند. پارچه‌های سنگین و حاشیه‌دوزی‌شده‌ی لباس‌هایشان غبارِ راه گرفته بود و زیورآلاتِ مفرغی و طلایی‌شان زیر آفتابِ سوزانِ کویر می‌درخشید. شاهزادگانی چون تماریتو و آتا-همیتی-اینشوشیناک با گردن‌های افراشته، اما غرق در زنجیرهای سنگین مفرغی، پیاده به دنبال ارابه‌ها کشیده می‌شدند. ​پرده‌ی کجاوه با تکان‌های شدیدِ جاده کنار می‌رفت. ملکه و شاهزاده‌خانم‌ها برای آخرین بار به خاکِ داغِ ایلام و قله‌های بنفش‌رنگِ زاگرس نگاه می‌کردند. می‌دانستند راهیِ نینوا هستند؛ پایتختِ کشوری که رحم و شفقت در آن معنایی نداشت. ​دربار سرد و خشونتِ عریان ​نینوا غرق در غرور و عربده بود. دیوارهای عظیم و آبی‌رنگ دروازه ایشتار زیر پای غنیمت‌آوران می‌لرزید. آشوربانی‌پال، پادشاه سرکوبگر آشور، دستور داده بود تمام دیوارهای کاخِ شمال را به نشانه پیروزی، با سنگ‌تراشی‌های تازه بپوشانند. ​در سالن‌های بزرگ و دالان‌های مرمری کاخ، شاهزاده‌خانم‌های ایلامی را از میان صفوف متراکمِ سربازان نیزه‌دار رد می‌کردند. بابلی‌ها و آشوری‌ها با نگاه‌های فاتحانه، تند و تحقیرآمیز به این زنانِ غریبه می‌نگریستند. در سالنامه‌های میخی آشوربانی‌پال (که امروزه به منشور A معروف است)، کاتبان آشوری با غرور بر لوح‌های گلی چنین نوشتند: ​«همسران، دختران، خاندان پادشاهی ایلام، جوانان و کهنسالان... همه را به عنوان غنیمتِ جنگی به نینوا، شهرِ خدایی‌ام کشاندم.» ​آن‌ها گمان می‌کردند با ویران کردنِ شوش و به بند کشیدنِ خاندانِ سلطنتی، روح و صلابتِ این زنان را در هم شکسته‌اند. کی پنداشتند شاهزادگان ایلامی در کنجِ تالارهای سردِ نینوا، به زانو درمی‌آیند، اشک می‌ریزند و برای بقای خویش التماس می‌کنند. ​ ​روزی آشوربانی‌پال به افتخار این پیروزی ضیافتی برپا کرد؛ کاخ غرق در نغمه‌های چنگ و بوی عود شد. ​در سنگ‌نگاره‌ی معروف «باغِ ضیافت»، شاه آشور و ملکه‌اش لیبالی-شارات روی تخت و صندلی‌های زرین در سایه‌سار درختانِ رز و نخل لم داده بودند و جام‌های شراب را بالا می‌کشیدند. به دستور پادشاه، سرِ بریده‌ی تئومان را از یکی از شاخه‌های درختانِ باغ آویزان کرده بودند تا قطره‌های خونش روی برگ‌ها چکیده و چشمانِ بی‌جانش ناظرِ این شادخواری باشد. ​نگهبانان آشوری، شاهزاده‌خانم‌ها و خادمان ایلامی را به اجبار وارد باغ کردند تا با تُنگ‌های سنگین، شراب در جام‌های قاتلانِ پدر و همسرانشان بریزند. ​آن لحظه تکان‌دهنده بود: بوی شراب و عود با بوی سنگین خون سرِ بریده در هم آمیخته بود. تنگ‌های سنگین در دست‌های ظریفِ زنان ایلامی می‌لرزید، اما هیچ قطره اشکی از چشمانشان فرونریخت. در کتیبه‌ها و نقش‌برجسته‌هایی که امروز در موزه بریتانیا نفس می‌کشند، چهره‌هایشان کنده کاری شده است؛ با پوششِ کاملاً فاخر، قامتِ کشیده و دست‌هایی که با وقاری سنگین روی سینه گره خورده‌اند. ​آن‌ها سر بالا گرفتند، مستقیما به چشم‌های آشوربانی‌پال و سپس به سرِ بریده‌ی روی درخت نگاه کردند. آن نگاه خاموش، حاملِ پیامی تلخ و عمیق بود. ​امپراتوری آشور، تنها چند دهه بعد در هم پیچیده شد و نینوا زیر شعله‌های آتش و خاکستر رفت. کاخ‌های غرورآفرین فرو ریختند و آشوربانی‌پال به صفحه سردِ تاریخ پیوست. ​اما سنگ‌نگاره‌ و لوح‌های گلی میخی، سال‌ها بعد از زیر خاک بیرون آمدند تا گواه دهند: زنانی از خاکِ ایران، ۳۰۰۰ سال پیش، در تلخ‌ترین کنج اسارت نینوا، حرمتِ نامِ خویش، و ریشه‌های وطنشان را حفظ کردند.
فضای داستانی و توصیفات پرداخته‌ی قلم منه اما، تمام اسامی و شرح واقعه در منشور A آشوربانی‌پال به خط میخی ثبت شده. علاوه بر اون توصیف لباس ها و فضا از سنگ نگاره‌ای به اسم باغ ضیافت، که امروز در موزه‌ی بریتانیا نگهداری میشه، گرفته شده. این سنگ نگاره شامل جزئیاتیه که باید بهش یه نگاهی بندازیم، براساس شماره‌گذاری روی تصویر: 1. شاهزاده‌های اسیر ایلامی 2. ملکه آشوری 3. زنان اسیر ایلامی 4. سر بریده‌ی شاه تئومان
سنگ‌نگاره‌های «اسیران ایلامی» و «نبرد اولای» هم برای این واقعه‌اند.

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.11 KB

هیچی سر‌جای خودش نیست...

https://t.me/Anliliiy/579 گریه دار ترین جوک تاریخیم آنا...

چرا نمیفهمم این کشور چطوری کار میکنه:)

این همه یار مُرده رو، چجور میشه ول کنم؟ جمع گلوله خورده رو، چجور میشه ول کنم؟