ru
Feedback
مـدفـنِ سـرخ

مـدفـنِ سـرخ

Открыть в Telegram

‌ ‌ ‌ ‌ ˓ ₩𝗁ꤕ𝗋ꤕ 𝗌𝗍꤀𝗋𝗆𝗌 R̷ 𝖻𝗎г𝛊ꤕ𝖽 , 𝖻𝗎𝗍 𝗇ꤕ𝛎ꤕ𝗋 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝖿꤀𝗋ꤞ꤀𝗍𝗍ꤕ𝗇 ˒ 𝚪꤀𝗆𝖺𐔓 : @KLYNVOIDbot ‌ ‌𝚨𝖽𝗐𝗂𝗇 : @SeLENee1bot

Больше
Иран138 421Категория не указана
345
Подписчики
Нет данных24 часа
+67 дней
+5930 день
Архив постов
Ida Khalili - Saaghiye Meykharan.mp33.07 MB

Repost from N/a
تو را می‌خواهم تمام تو را در دست‌هایم تا بتوانم سر در گردنت فرو کنم و عطر تنت را درون ریه هایم نگه دارم . چه می‌شد شیشه‌ای در
تو را می‌خواهم تمام تو را در دست‌هایم تا بتوانم سر در گردنت فرو کنم و عطر تنت را درون ریه هایم نگه دارم . چه می‌شد شیشه‌ای درون ریه‌هایم فرو کنم تا ذره ذره‌ی عطر تورا درونش نگه دارم تا عطر تو بشود هوای تنفس من؟ این که دیگر کافی نیست . کلبه ای می‌سازم از تو ، درون قلبم ، و شب های قلبم را پر ستاره می‌سازم تا تو شوی ماه آن و درون آغوشم بدرخشی ، ستاره ها را از آسمان قلبم بچینم و دور موهای زیبایت جا بگذارم تا همانند یاقوت های مروارید برایت بدرخشد . شاید برایت معبدی ساختم و کفر کنم از خدای خلقت تا بتوانم به عنوان خدایِ خلقت خودم تورا بپرستمت ، تو مرا از نو آفریدی و به خودت قسم خدایی را جز تو درون قلبم نمی‌توانم با عشق بپرستم ، تو شدی خورشیدی که دلم‌ می‌خواهد همه‌ی سایه هارا برایش کنار بزنم و زیر گرمایش قدم بزنم . اگر زندگی بازی باشد ، بهترین برد را باختن قلبم به تو می‌دانم؛

sticker.webp0.00 KB

file_4171593.83 MB

Repost from N/a
┆⌗𝘛𝘩𝘦𝘺 𝘸𝘪𝘭𝘭 𝘣𝘦 ⎯𝘴𝘰𝘶𝘭𝘮𝘢𝘵𝘦𝘴 𝘪𝘯 𝘦𝘷𝘦𝘳𝘺 𝘶𝘯𝘪𝘷𝘦𝘳𝘴𝘦...!

sticker.webp0.00 KB

Ki Fekresho Mikard Morteza Pashaei.m4a3.03 MB

نفس کشیدن بی‌تو شبیه جان دادنِ آرام زیرِ آوارِ سکوت است؛ انگار غمی عظیم، مثل سنگ قبری سرد، روی سینه‌ام افتاده و پنجه‌های نامرئیِ شب، گلوی مرا میان انگشتان یخ‌زده‌شان فشار می‌دهند. بی‌تو جهان بوی فراموشی گرفته؛ خیابان‌ها سردترند، ساعت‌ها کندتر می‌گذرند و ثانیه‌ها مثل قطره‌های خون از رگِ زمان چکه می‌کنند. در نبودنت، پوچی مثل مهی خاکستری درونِ ذهنم خزیده و تمام پنجره‌های روشنِ روحم را بلعیده است. حس گم‌شدن دارم؛ شبیه مسافری که در ایستگاهی متروک، میان مه و باران، سال‌ها منتظر قطاری مانده که هرگز نمی‌رسد. دیگر نمی‌توانم منطقی باشم؛ عقل، گوشه‌ای تاریک از ذهنم زانو زده و احساس، مثل دریایی طوفانی، تمام وجودم را غرق کرده است. انگار تکه‌ای از من، همان بخش زنده و آرامِ روحم، سال‌ها پیش در هزارتوی افکار ترسناک جا مانده؛ روحی زنجیرشده به ستونی پوسیده در اعماقِ شب، که نه توانِ فرار دارد و نه راهی برای بازگشت. زندگی وقتی او درونم نفس می‌کشید، قابل تحمل بود؛ اما حالا هر صبح، مرثیه‌ای برای نبودنش است و هر شب، مجلس عزای آدمی‌ست که هنوز نفس می‌کشد اما مدت‌هاست مرده است. من نه عشق می‌خواهم، نه محبت، نه آغوشی برای تسکین؛ من خودم را می‌خواهم، همان آدمی که سال‌ها پیش میان سایه‌های هولناکِ ذهنش گم شد، در سیاه‌چالِ افکارش زندانی شد
و دیگر هیچ‌وقت راهِ بازگشت به این جسمِ خسته را پیدا نکرد.

St

sticker.webp0.00 KB

مدت‌ها طول کشید تا بفهمد بعضی جدایی‌ها ناگهانی اتفاق نمی‌افتند؛ همه‌چیز از مدت‌ها قبل شروع شده است. از همان روزهایی که حرف‌ها کوتاه‌تر شدند، خنده‌ها مصنوعی‌تر و سکوت، جای تمامِ چیزهایی را گرفت که هیچ‌کدام جرئت گفتنش را نداشتند. آدم‌ها فکر می‌کنند سخت‌ترین بخشِ عشق، لحظه‌ی رفتن است؛ اما حقیقت این است که دردِ واقعی، خیلی بعدتر خودش را نشان می‌دهد. وقتی اتفاقی خنده‌ای شبیه خنده‌های او می‌شنوی، وقتی دستت ناخودآگاه می‌رود تا چیزی را برایش بفرستی و تازه یادت می‌آید که دیگر جایی در زندگیِ هم ندارید. بعضی آدم‌ها را نمی‌شود از یاد برد، نه به این خاطر که بی‌نقص بوده‌اند، بلکه چون روزی آن‌قدر به آن‌ها نزدیک شده‌ای که بخشی از خاطراتت بدون حضورشان معنایی ندارد. و تلخ‌ترین قسمتِ ماجرا این نیست که کسی می‌رود؛ تلخ‌ترین قسمت این است که زندگی ادامه پیدا می‌کند، خیابان‌ها شلوغ می‌مانند، فصل‌ها عوض می‌شوند و جهان، بی‌آنکه لحظه‌ای مکث کند، به حرکتش ادامه می‌دهد؛ انگار نه انگار که زمانی، تمامِ دنیایِ تو در وجودِ یک نفر خلاصه می‌شد.

sticker.webp0.00 KB

𝚩è jōꪱ‌n | — ( 1020 ? )

ـ

sticker.webp0.00 KB

اینجا رو 240 میکنید ومپایرز؟

sticker.webp0.00 KB