👄rüya🕊
Открыть в Telegram
ناشناس
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
288
Подписчики
-324 часа
+87 дней
+530 дней
Архив постов
288
Repost from ⚽ Sport Bad News
آنها که لئو را خدای خود پندارند، کفرش به کنار عجب خدایی دارند
@SportBadNews
288
Repost from ᴇꜰᴜʟɪᴍ🪴
داستان رمان:
عادل رئیس کوچاریاست و اسمه رئیس فورتوناست
عادل و اسمه بیست سال باهم دشمنن چون باباهاشون باهم دشمن بودن ولی بعد از بیست سال ی شخصی پیدا میشه به اسم ضیا رئیس که بهشون میگه پدراشون باهم دشمنی نداشتن در اصل بهترین دوست های هم بودن و ضیا رییس هم دوست باباهاشونه که بعد از سال ها میاد و میگه چه کسانی تو قتل پدراشون دست داشتن و عادل و اسمه متحد میشن و پیداشون میکنن این وسط سکانس های هات خیلی زیاد راجب اسدیل داره
فعلا هم ۱۷ تا پارت اومده✨
288
Repost from ᴇꜰᴜʟɪᴍ🪴
I think you'd like this story: "EsDil | Zehirli Ahit" by blathgealach on Wattpad https://www.wattpad.com/story/407145445?utm_source=android&utm_medium=org.telegram.messenger&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Helia_taJik
288
#part52
<<اغوش تو: سودای قدرت>>
وقتی نگاه خیسم را دید،کمی از سردی کلامش کم کرد.
_گریه نکن، میدونی که متنفرم ازش.
ارام سر تکان دادم اما دست خودم نبود، اشک هایم پایین میریختند، من مگر کی بودم؟ هیچکس...یتیم بودم...حتی خانه ای برای برگشت هم نداشتم...پس چطور میگفتم که به من نگو همخوابه؟
به شاهزاده...به فاتیح...غرورم...روحم...قلبم...همه خرد شده بودنند...اینکه حتی نمیتوانستم غمم را فریاد بزنم بیشتر مرا از درون میسوزاند...کسی به اسمه اهمیت نمیداد...از یه جایی به بعد انگار حتی خودم هم به خودم اهمیت ندادم...و شاید...شروعش از این لحظه بود.
_فقط چندسال صبر کن...قول میدم خودم همه چیز رو درست کنم.
به چشمان سردش نگاه کردم...مجبور بودم صبر کنم...مجبور بودم منتظرش بمانم...مجبور بودم تحمل کنم...مجبور...مجبور...مجبور...از این کلمه حالم بهم میخورد.
_واقعا میتونی؟
پرسیدم...چون میدانستم کاری نشدنی بود...پوزخند زد، دستم را گرفت و روی تخت نشاندم...خودش روبه رویم ایستاد و نگاهم کرد.
_شک داری به من؟ من دوست دارم! یعنی حتی نمیتونی یکم برام صبر کنی؟
احمقانه سرم را به نشانه ی مخالفت تکان دادم، بچه بودم...ساده بودم...دختری بی پناه بودم...تا کمی محبت دیدم وا دادم...خامش شدم...دروغ را حقیقت دیدم...منطقم را خفه کردم...روحم را خفه کردم...همه ی وجودم را خفه کردم...فقط چون گفت مرا دوست دارد!
همینقدر محتاج بودم...همینقدر برای ذره ای عشق...ذره ای دوست داشته شدن...ذره ای توجه گرفتن تمام اعتمادم را به او دادم.
_نه،نه...منم تورو دوست دارم فاتیح قسم میخورم...صبر میکنم...تا هروقت تو بگی صبر میکنم قول میدم.
کلماتم پراکنده و با عجله بود، انگار که اگر تردید کنم فاتیح هم مرا مانند بقیه رها میکند...مرا دور می اندازد...ولم میکند.
من از تنهایی میترسیدم...از بی پناهی وحشت داشتم...و او اخرین کسی بود که برایم مانده بود.
با شنیدن حرف هایم لبخند کج و سردی زد...در عالم کودکی فکر میکردم از من راضی شده بود اما حالا میگویم که از محتاج بودنم به خودش لذت برده بود...از اینکه مانند موم در دستانش بودم.
#A
288
#part51
<<اغوش تو: سودای قدرت>>
به رسم ادب اول در زدم، اما جوابی نیامد...دستگیره را فشار دادم و با احتیاط در را باز کردم.
روبه رویم اتاق بزرگی بود، دورتا دورش را قفسه های کتاب پر کرده بود، لابه لای کتاب هارا پیچک گرفته بود و نشان میداد سالهاست کسی به انها دست نزده.
فرش گرد و سرخی وسط پهن بود و جز یک تخت بزرگ ساده و شومینه ای روشن کنارش چیز خاصی ندیده نمیشد.
ارام به جلو قدم برداشتم، با کنجکاوی به اطراف خیره میشدم و میگشتم...سمت کتاب ها رفتم...نوک انگشتانم را روی انها کشیدم...خاکی بودنند...خواندن و نوشتن را بلد بودم اما تا بحال همچین کتاب هایی را نه دیده بودم و نه خوانده بودم.
_دمسیوس...زود اومدی!
صدای گرفته و سردی کنار گوشم پیچید، قلبم یک لحظه یخ زد و سرجایم خشک شدم، گرمای تنش را پشت سرم حس میکردم...نفس لرزانی کشیدم و ارام سرم را به سمتش گرداندم.
ایستاده بود، لباس های قهوه ای و راحتی بر تن داشت و با نگاه خاص و ماتش مرا تماشا میکرد.
نمیدانستم چه حرفی بزنم، خنده دار بود...کدام عروسی خودش به منزل داماد می امد؟
_تو گفتی منو بیارن اینجا؟
با صدای ارامی پرسیدم؛ به چشمان ابی رنگش زل زدم...مدتی سکوت کرد...خیره شد...با ان نگاه همیشه ترسناک و عجیبش...ولی همین نگاه ها بود که مرا شیفته میکرد...وقتی در تمام زندگیتان فقط یک نفر...یک مرد به شما توجه کند...هر ماه مخفیانه پشت باغچه منتظر شما بماند...مراقبتان باشد...معلوم بود که عاشق میشوید.
من هم عاشق بودم...در کل زندگی پر از بی محبتیم ام...در زندگی که پدر در ان نبود...مادر در ان نبود...هیچکس در ان نبود...معلوم است که با اولین محبت کوچکی وابسته میشدم...
_قرار بود دوسال دیگه که اون حکم لعنتی مجازات خانوادتو لغو کردم بیارمت اینجا، ولی خوب...شاه فهمید که چندساله میبینمت...خواسته زودتر بیارتت که فکر ازدواج باهاتو نکنم....احتمالا میخواسته همخوابم بشی.
شوک شدم...نفسم حبس شد...چقدر راحت حرف میزد...همخوابه؟
اشک در چشمانم حلقه زد، حس میکردم غرورم خرد شده بود...پانزده سالم بود اما بچه نبودم...نمیخواستم تا اخر عمر اسباب بازی فاتیح باشم...من دلم عشق میخواست...محبت میخواست...نوازش میخواست...من هیچوقت هیچ چیز نداشتم...هیچکس را نداشتم...فقط فاتیح بود...فقط او بود...چرا باید اورا هم از من میگرفتند؟
#A
288
#part50
<<اغوش تو: سودای قدرت>>
یک ساعت بعد کالسکه ایستاد، در تمام مدت مانند یک مجنون مات شده به حرف های خواجه فکر میکردم.
پاهای لرزانم را تکان دادم و پیاده شدم، به دروازه ی قصر نگاه کردم...اهنی و سیاه بودنند...شبیه خانه ی رنگی رویاهایم نبود...
همراه خواجه جلو رفتم و از دروازه رد شدیم، به عظمت کاخ نگاه کردم...بزرگ بود...بلند بود...ترسناک بود.
_اقامتگاه شاهزاده در شمالی ترین نقطه ی قصره، خودت راه و پیدا کن.
گفت و بی اعتنا به من رفت، شوکه شدم...کدام عروس را اینگونه راهی میکردنند که من دومی باشم؟
نفس لرزانم را فرو دادم و راه افتادم، هرچه جلوتر میرفتم درختان...گیاهان...جویبار ها...رنگ ها...کمتر و کمتر میشدنند...حتی هوا هم اینجا سرد و خشک بود.
بقچه ی لباس هایم را محکم تر بغل گرفتم، میترسیدم...خیلی بی پناه بودم...تنها...بیکس...گمشده.
مانند کودکان بغضم گرفت، دلم برای مادرم تنگ شد...برای خواهرانم...برای خانواده ام...اما حتی یک لحظه هم سرجایم نماندم...انقدر جلو رفتم تا به برج بلندی رسیدم...دیوار هایش پر بود از خزه و تیغ...باغ نداشت...چرا نداشت؟
من همیشه خانه امان را درون یک باغ بزرگ تصور میکردم...چرا پرنده ها جیک جیک نمیکردنند؟
چرا صدای ابشار را نمیشنیدم؟ چرا دامادی نبود...چرا همه چیز بوی مرگ میداد؟
هیچ خدمتکار یا سربازی را در ان اطراف ندیدم، پس خودسر در بزرگ و اهنین را باز کردم...روبه رویم یک راه پله مارپیچ دیده میشد...چراغ نفتی ها با فاصله روی دیوار گذاشته شده بودنند و باعث میشدنند کمی دیدم واضح تر شود.
اب دهانم را به سختی فرو دادم و پله به پله بالا رفتم، نمیدانم چقدر گذشت...ترس حواسم را کند کرده بود...فقط وقتی به خودم امدم که به دری چوبی رسیدم.
حس خوبی نداشتم، دلم نمیخواست جلو تر بروم...اما مگر میتوانستم برگردم؟
هیچکس منتظر من نبود...هیچکس مرا نمیخواست...من خانه ای نداشتم تا به انجا برگردم...مادری نداشتم که نوازشم کند...پدری نداشتم که مراقبم باشد...من یتیمی بودم که جز جلو رفتن هیچ چاره ای ندارد.
#A
288
#part49
<<اغوش تو: سودای قدرت>>
کالسکه با تکان های ریزی حرکت میکرد، لبخندی بزرگی بر لب داشتم و از پنجره شهر و هیاهوی همیشگی اش را تماشا میکردم.
خواجه ی دربار روبه رویم نشسته بود و با نگاه نافزش برندازم میکرد.
_میدونی چرا خوانوادت تبعید شدن؟
با صدای ارام و سردش نگاهم را به او دوختم، گیج شده به سوالش فکر کردم...ماجرای تبعید را کم و بیش میدانستم.
_شنیدم حاکم با ازدواج پدر و مادرم مخالف بوده.
با تمسخر پوزخند زد، عصبی ابروهایم را درهم رفتند، منتظر ماندم تا حرفی بزند، بعد از یک مکث طولانی بلاخره زبان باز کرد:
_پدرت پسر عموی شاهه، به خاطر اتحاد قرار بود با یه گروگان از کوچاری ازدواج کنه اما دست گذاشت رو مادرت!
دختر اشرافی ساده ای که توی قصر به ملکه خدمت میکرد.
به خاطر پدرت اتحاد ما با کوچاری بهم خورد و حاکم هم خاندانت رو تبعید کرد...
خوب این چیزی بود که خودم هم میدانستم، بیخیال شانه هایم را بالا انداختم و دوباره به پنجره خیره شدم که اینبار با حرف هایش شوکم کرد.
_مجازات اعلاحضرت فقط تبعید نبوده...حکم دیگش اینه که هیچکدوم از اعضای خانوادتون حق نداره با یه اشراف زاده ازدواج کنه.
مردمک چشم هایم گشاد شدنند، نفسم در سینه ام حبس شد...متوجه ی حرف هایش نمیشدم.
_چی داری میگی؟ مگه همین الان منو نمیبری که همسر فاتیح بشم؟
شروع به خندیدن کرد، صدای خنده هایش برایم شوم و ترسناک بود...
_ازدواج؟ تو حتی نمیتونی یکی از صیغه هاش باشی دختر، نهایت همخوابه ی شاهزاده باشی.
تنم شروع به لرزیدن کرد، با انکار سرم را تکان دادم، میخکوب شده به چهره ی خندانش خیره بودم...این واقعیت نداشت...فاتیح مرا دوست داشت...من قرار بود همسرش بشم.
خواجه دیگر چیزی نگفت و من هم سکوت کردم...مغزم میدانست که این واقعیته اما قلبم باور نمیکرد.
باید فاتیح را میدیدم...باید.
#A
288
#part48
<<اغوش تو: سودای قدرت>>
پنج سال از ان زمان گذشته بود.
حالا دختری پانزده ساله بودم، پدرم خیلی زود بعد از مرگ مادرم با زن دیگه ای ازدواج کرد.
یک فاحشه ی زیبا از عمارت اوزتورک، زن خوبی بود، برایم تعریف میکرد که وقتی همسن من بوده پدر و برادرانش اورا به چند سکه فروخته بودنند، کاری به کار من و خواهرانم نداشت، حواسش به بچه های خودش بود، سه پسر برای پدرم بدنیا اورده بود و حالا سوگولی خانه بود.
خواهران بزرگم ماریا و نارین شوهر کرده بودنند، همسرانشان دو کشاورز ساده بودنند...زندگی خوبی داشتند، خوشبخت بودنند.
فقط من تنها ماندم...بدون مادر...خواهر...و حتی پدر.
سالها بود که گوشه ی کلبه مینشستم و انها را تماشا میکردم.
پدرم که با زن جدیدش خوشحال بود و میخندید، پسر هایش را در اغوش میگرفت و با افتخار از انها حرف میزد.
به انها محبت میکرد...چیزی که هرگز من و خواهرانم تجربه اش نکردیم.
هرروز...هرشب...به انتظار فاتیح مینشستم، در دنیایی که هیچکس مرا نمیخواست...هیچکس مرا دوست نداشت...دیدن ان مرد تنها باریکه امیدم بود.
تا اینکه یکروز مردی با ردای سرخ و صورت چروکیده به خانه ی ما امد.
به پدرم چیزی گفت که متوجه ی ان نشدم و بعد...سرنوشتم تعقیر کرد.
پدرم که میدانست هیجوره با او حرف نمیزنم نامادریم را جلو فرستاد، فاطما دامن بنفشش را فشرد و با تردید چشمان سبزش را به من دوخت.
_اسمه، اون مردی که دم در وایساده خواجه ی قصره...گفته دستور داره تورو با خودش ببره.
اول گیج شدم، اما بعد چشمانم برق روشنی زد...یعنی ممکن بود؟
قرار بود بلاخره به قصر برود و با شاهزاده مو نقره ایش ازدواج کند؟
ساده لوحانه خوشحال شدم، حتی منتظر نماندم تا با اهالی ان خانه خداحاظی کنم، با عجله لباس هایم را در بغچه ای کهنه ریختم و سمت کالسکه ی خواجه رفتم.
پدرم خواست جلو بیاید...خواست حرفی بزند...شاید میخواست با من وداع کند...با اینکه هرگز به من محبت نکرده بود...با انکه مادرم را به کشتن داد...اما هنوز پدرم بود...در تمام این سالها روز و شب کار میکرد تا خرج جهیزیه ی خواهرانم را در بیاورد و شکم من و خانواده اش را سیر کند.
به چهره اش برای اخرین بار دقت کردم، پیر شده بود...موهایش سفید و صورتش پر بود از خط...پوست سفیدش افتاب سوخته بود و کمرش کمی خم بود.
هردو بهم زل زدیم، بدون انکه کلمه ای به زبان بیاریم...از او با تمام وجودم متنفر بودم اما همزمان دلتنگش هم میشدم...تا اخرین لحظه هیچ چیزی به زبان نیاوردیم...
«میدونی بابا... سالها ازت متنفر بودم. از سکوتت، از غرورت، از اینکه گذاشتی بزرگ شدنم بدون تو بگذره. ولی لعنتی... آدم از کسی که براش غریبهست، دلش تنگ نمیشه. من هر شب از مردی متنفر بودم که هنوز دلم میخواست یه بار صدام کنه و بگه نرو. حالا دارم میرم، و بدترین قسمت ماجرا اینه که هنوزم نمیدونم بیشتر از تو متنفرم، یا بیشتر از خودم که دلم میخواست یه روز دوباره بابام بشی...»
#A
