ru
Feedback
👄rüya🕊

👄rüya🕊

Открыть в Telegram

ناشناس

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
288
Подписчики
-324 часа
+87 дней
+530 дней
Архив постов
خودم اشک ریختم سرش...چون این واقعی بوده تو تاریخ و یکی از بدترین جنایات بشریت علیه زن ها بود.

#part47 <<اغوش تو: سودای قدرت>> وقتی فاتیح رفت، لبخندم خشک شد، دوباره باید به خانه برمیگشتم...پیش پدر مست و مادر باردار و مریضم. باید خانه را اب و جارو میکردمو و کنار خواهرانم لباس میدوختم تا انها را در بازار بفروشیم. انگار که دسمیوس فاتیح میرفت و اسمه ی کهنه پوش دوباره برمیگشت. زمانی که کنار ان پسر بودم خودم را پرنسسی میدیدم که توجه یک شاهزاده را جلب کرده. هنوز کودک بودم...در رویاهای رنگی زندگی میکردم، فاتیح جذاب بود، یک شاهزاده بود و اگرچه ترسناک و کمی تلخ رو بود اما با من خوب رفتار میکرد و همین ها باعث میشد از کودکی اورا قهرمانی بدانم که یک روز مرا نجات میدهد از این کلبه ی کاهگلی و مرا به همسری میگیرد. روزها پشت هم امدنند و رفتند، بلاخره نوبت زایمان مادرم رسیده بود. او با درد جیغ میکشید و قابله من و خواهرانم را به دنبال پارچه ی تمیز و اب جوش میفرستاد. هر فریادش روحم را خراش میداد...هر قطره خونش دلم را میفشارد...زجر میکشید...بغض کردمو و گوشه ای از کلبه نشستم و مادر و قابله را تماشا کردم. _بچه بیرون نمیاد، آسنات زود باش میتونی. صدای پیرزن قابله تنم را لرزاند، از صبح بود که در تلاش بودنند بچه را بیرون بیاوردند اما نمیشد...مادرم مرتب بیهوش میشد و با گریه التماس میکرد که بس کنند. دانه های عرق روی پیشانیش جمع شده بود و چشم های مشکی و کشیده اش از فشار و درد قرمز بود. تشک پوسیده ی زیر پایش از خون پر شده بود و بوی اهنی خون به مشامم میرسید. خودم را بغل کردم و به این صحنه ها زل زدم. پدرم درحالی که یک بطری چوبی دستش بود به قابله اشاره کرد که نزدیک بیاد، کلبه کوچیک بود. منم گوشه نشسته بودم پس مکالمه ایشان را میشنیدم. _چرا بچه بیرون نمیاد؟ قابله لبش را گاز گرفت و با تردید زمزمه کرد: _بچه ممکنه خفه بشه، ممکنه مجبور شیم رحمشو تیکه تیکه کنیم تا بیرونش بیاریم...باید بین مادر و فرزند یکیو انتخاب کنی. مردمک چشمانم گشاد شد، نفسم در سینه ماند و بالا نیامد، دیگر لرزش تنم را حس نمیکردم...انگار روح از تنم جدا شده بود. جیغ بلندی زدم و با گریه خواستم سمت مادرم بروم...تا از او محافظت کنم...تا به جرم زن بودن اورا نکشن. اما پدرم مرا از پشت گرفت و محکم دست و پایم را قفل کرد، کف دستش را روی دهانم گذاشت و فشار داد، دندان هایم داشت خرد میشد اما از جیغ زدن دست برنمیداشتم، اشک هایم پایین می امدنند و دست پدرم را خیس میکردن. _شیره ی خشاش بریزین تو دهنش. صدای قابله ماتم کرد، خشاش؟ میخواستند مادرم را منگ کنند تا موقع بریدن رحمش تقلا نکند. دوباره دست و پا زدم...مادرم هم دست و پا میزد...دهانش را بزور باز کردنند و شیره را به خوردش دادنند. دلم برای نگاه مظلوم و جیغ های بیجونش اتش میگرفت...وقتی میدیدم چگونه مچ پا و دستانش را فشار میدادنند تا تکان نخورد...وقتی بزور، رحمش را باز کردنند و بچه را بیرون کشیدند. همه را دیدم...چشمان کشیده و معصومش باز مانده بود...نفس نمیکشید...دیگر تکان نمیخورد...من هم تکان نمیخوردم...فقط نگاه میکردم...به جسم خونی و رنگ پریده اش...به اینکه قلبش دیگر نمیزد... مادرم مرده بود...پدرم اورا کشت...این کودک او را کشت...مادرانگی اورا کشت...زن بودن اورا کشت... به نوزاد نگاه کردم. پسر بود...قابله بالا سر جنازه ی مادرم با خنده بچه را به اغوش پدرم داد...چرا همه میخندیدنند؟ مادر من مرده بود...چرا همه خوشحال بودنند؟ چار دست و پا سمت تشک خونینش رفتم...با چشم های باز نگاهم میکرد...اما نفس نمیکشید....قلبش نمیزد... #A

پارت داریم🦢

دینگ دینگ

#بابا_لنگ_دراز🦋 کامل شده🎀 #Esdil 🦢

#اتش_باروت🔥👄 کامل شده🎀 #Esdil 🦢

#پرواز_گنجشک_ها🕊💔 کامل شده🎀 #Esdil🦢

#اغوش_تو🥺👑 درحال تایپ🎀 #Esdil🦢

دوستای قشنگم که تازه به چنلمون اضافه شدن رو پیام هایی که ریپ زدم بزنید هرکدوم پارت اول رمان هامونه💅🥺🎀

#Kuralsız_Kalp #part2

#Kuralsız_Kalp #part1

👩‍🦯😭
👩‍🦯😭

هوش مصنوعی جدید 😂🥹🥰 آخ خدا ❤️‍🔥🫠
+3
هوش مصنوعی جدید 😂🥹🥰 آخ خدا ❤️‍🔥🫠

زهرا نظرت چیه

پارت دوم #ترجمه_فیکیشن #ikiKişilikGece

پارت اول #ترجمه_فیکیشن #ikiKişilikGece

شب بخیر💗
شب بخیر💗

عادیل کوچاری👇🥺💗🦢 "اگه یه روز خسته شدی، لازم نیست قوی باشی. من اون‌قدر قوی می‌مونم که هردومون استراحت کنیم." "عاشقت شدم چون خودت بودی، نه چون می‌خواستم تغییرت بدم." "اگه دنیا علیه تو باشه، من کنارت می‌ایستم. نه جلوت که نجاتت بدم، نه پشت سرت که هلت بدم؛ فقط کنارت." "دوست داشتن تو هیچ‌وقت برام وظیفه نبود؛ آسون‌ترین و قشنگ‌ترین کاری بود که یاد گرفتم." "لازم نیست همیشه لبخند بزنی تا دوست‌داشتنی باشی. حتی روزهایی که غمگینی، باز هم همون آدمی هستی که عاشقشم." "اگه یه روز خواستی بری، در رو برات باز می‌کنم. چون عشق یعنی موندنِ کسی که حق رفتن داشته." "من نمی‌خوام مالک قلبت باشم؛ می‌خوام جایی باشم که قلبت با خیال راحت بهش برمی‌گرده." "آرزو نمی‌کنم هیچ‌وقت گریه نکنی؛ فقط امیدوارم هر بار که گریه کردی، شونه‌ای باشم که بهش تکیه می‌کنی." "تو لازم نیست کامل باشی. من عاشق انسان بودنتم؛ با همه ترس‌ها، اشتباه‌ها و زخم‌هات." "اگه هزار بار خودت رو گم کنی، هزار و یک بار کنارت می‌ایستم تا دوباره خودت رو پیدا کنی." "من نمی‌خوام دنیات بشم؛ می‌خوام بخشی از دنیایی باشم که تو رو خوشحال می‌کنه." "دوستت دارم، نه برای اینکه به من نیاز داری؛ بلکه برای اینکه هر روز، با وجود اینکه می‌تونی بری، انتخاب می‌کنی کنارم بمونی."

فاتیح فورتونا👇🔥😭 «من آدم خوبی نیستم. فقط وقتی کنارت هستم، کمتر شبیه هیولا رفتار می‌کنم.» «اگه یه روز تصمیم بگیری ترکم کنی، قبل از اینکه اجازه بدم بری، اول دنیا رو زیر و رو می‌کنم.» «من هیچ‌وقت عاشق شدن رو یاد نگرفتم؛ فقط یاد گرفتم چطور چیزی که مال منه رو از دست ندم. » «مهم نیست بقیه ازم متنفر باشن. تا وقتی تو هنوز نگاهم می‌کنی، برام کافیه . » «بعضی آدما برای نجات دادن کسی دستش رو می‌گیرن؛ من برای اینکه ازم فرار نکنه، محکم نگهش می‌دام» «اگه قراره جهنم وجود داشته باشه، فرقی نمی‌کنه. هر جا تو باشی، همون‌جا میام» «من به آدم‌ها اعتماد نمی‌کنم، چون همیشه لحظه‌ای که فکر می‌کنی مال تو هستن، ناپدی میشن.» «اگه لازم باشه، آدم بد داستانت می‌شم؛ فقط نذار نقش آدم غریبه رو بازی کنم.» «تنهایی برام عادی بود، تا وقتی که به حضورت عادت کردم.» «دوست داشتن من شبیه پناه گرفتن زیر بارونه؛ شاید خیس و زخمی بشی، ولی نمی‌ذارم از سرما بمیری

بچه ها فرق عشق فاتیح و عادیل رو تو چندتا جمله نشونتون بدم...اینا جملاتین که به اسمه گفتن😭🛐👇