ch
Feedback
👄rüya🕊

👄rüya🕊

前往频道在 Telegram

ناشناس

显示更多
未指定国家未指定类别
284
订阅者
-324 小时
+87 天
+530 天
帖子存档
ادامه ی این میشه پارت اول👆🤍

#part58 <<اغوش تو: سودای قدرت>> دم دم های صبح بود، فاتیح مانند همیشه کنارم دراز کشیده بود، اثار مستی روی صورتش معلوم بود و میدانستم تا عصر میخوابد. پاورچین پاورچین بلند شدم و لباس دایه را تن کردم، کلید هارا از زیر تخت برداشتم و خواستم از اتاق بیرون بروم. دم در یک لحظه مکث کردم...به سراسر این زاندان کوچک نگاه کردم...روز های زیادی را اینجا مانده بودم...در اخر نگاهم روی صورت خوابیده ی فاتیح قفل شد. میدانستم کار خطرناکیست اما جلو رفتم، به ارامی خم شدم و بوسه ای به سبکی پر روی گونه اش گذاشتم: _خداحافظ عشق کودکی های من. و من تمومش کردم...دمسیوس را...محبت و علاقه اش به فاتیح را...ان دخترک احساساتی را در این اتاق چال کردم و رفتم. بعد از خروج از قصر، فاتیح شکارچیان برده و جایزه بگیر ها و حتی سرباز هایش را دنبالم فرستاد، اول که به شهر رفتم بدون پول و جا و مکان مونده بودم، اما با کار کردن در شغل های مختلف توانستم هم هویتم را عوض کنم هم پول دربیاورم. گاهی به عنوان یک کمک یار پزشک در درمانگاه کار میکردم، گاهی خدمتکاری...گاهی فروشندگی در بازار و...زندگی ام در ازادی و تعقیب و گریز گذشت به مدت پنج سال. تا انکه ان روز فرا رسید...وقتی که مشغول جمع کردن بساطتم در بازار ماهی فروش ها بودم یکی از خدمتکار های قصر مرا دید و فورا به یکی از شکارچیان برده راپورتم را داد. ان روز فقط میدویدم، با تمام توانم فرار میکردم و سمت جنگل میرفتم...میدانستم حالا که هویت ساختگی ام لو رفته بود دیگر در فورتونا جایی برای من نبود. پس باید به شهر جدیدی میرفتم...همانجا که دایه ی فاتیح به من گفته بود...به کوچاری. جنگل افرا، مرز میان دو کشور بود...با تمام توانم به سمت انجا میدویدم و صدای پای شکارچیان را پشت سرم حس میکردم...میدانستم اگر گیر بیفتم قبل اینکه به دست فاتیح برسم انها یا به من تجاوز میکنند یا مرا به قیمت گزافی به پیرمرد ها میفروشند. و انجا بود...انجا بود که زندگی من...سرنوشتم...و دنیایم تغییر کرد. من اورا درون جنگل دیدم...مردی که بهترین اتفاق زندگی من بود....عادیل کوچاری. [پایان فلش بک] #A

میخواستم پارتای بیشتری بزارم چرا چیزی نمیگین مبنلممبمبممیممی😭

#part57 <<اغوش تو: سودای قدرت>> نمیدانستم چند ساعت گذشته، فقط به دسته ی کلید نگاه میکردم...شوکه بودم...ترسیده بودم...باید میرفتم؟ تمام زندگی من از اول تا الان در دستان فاتیح بوده...همیشه طبق خواسته های او رفتار کردم...من زندگی بدون اورا بلد نبودم. تمام عمرم برای او تلف شده بود، دوسال زندانی بودن را برای او بود که تحمل کرده ام و حالا باید میرفتم؟ همه چیز را پشت سر میگذاشتم و میرفتم؟ اصلا کجا را داشتم که برم؟ نه خانه ای بود و نه خانواده ای...من از تنهایی به فاتیح پناه اورده بودم و حالا باید از او فرار میکردم؟ دوباره خودم میشدم و خودم؟...ترسیدم...خیلی ترسیدم...قلبم مانند گنجشک محکم و تند میزد و عرق سردی بر پشتم جاری بود. کلید هارا زیر تختم قایم کردم و مات شده به در نگاه کردم‌..منتظر بودم...منتظر فاتیح...میخواستم برای اخرین بار به او فرصت بدهم...برای اخرین بار ببینمش...میخواستم ببینم او ارزشش را دارد؟ ارزشش را داشته اصلا؟ که من ازادیم را ول کنم و اینجا بمانم...که منتظرش بمانم‌...امشب اخرین باری بود که برایش صبر میکردم و او فرصت داشت تا خودش را اثبات کند. نیمه شب بود که رسید، در را باز کرد و به من که در تاریکی اتاق روی تخت نشسته ام و به در زل زدم نگاه کرد: _دمسیوس؟ چرا اونجایی، نخوابیدی هنوز؟ ارام جلو امد، بوی گند شراب میداد...به صورت سرخ و مستش خیره شدم و گذاشتم اینبار برخلاف همیشه به راحتی مرا در اغوش بگیرد...با خودم فکر کردم که اغوشش چه حسی دارد؟ قلبم تند نمیزد...احساس ارامش نمیکردم...ناگهان به خودم امد. اه...من روز ها بود که ان عشق کودکی هایم را ازدست داده بودم...دیگر نه من اسمه ی نابالغ بودم و نه او فاتیح عاشق پیشه. حالا هردو قلب هایی سرد بودیم که به خاطر وابستگی تا الان دوام اوردیم...من...او...ما...سالها بود که کنار هم بودیم...باهم زندگی کردیم...پس وقتی که هردو از هم سرد شدیم نفهمیدیم چون بهم عادت داشتیم...او عادت داشت که من همیشه دوستش داشته باشم و من عادت داشتم که او در زندگی من باشد. برای همین تعقیر برای هردوی ما سخت بود، با انکه خیانت هایش را دیده بودم...رفتار بیمار گونه اش را حس میکردم...ظلمش به خودم را میدانستم باز هم هرگز جرعت رها کردنش را نداشتم چون عادت کرده بودم. عادت کرده بودم به وجودش در زندگی ام...مانند او که قطعا مثل کودکی هایمان مرا دوست نداشت ولی هنوز هم نمتوانست از من دست بکشد. در این لحظه وقتی در اغوشش بودم و در اغوشم بود فهمیدم که ما تمام شده بودیم... #A

#part56 <<اغوش تو: سودای قدرت>> فاطما، دایه ی فاتیح بود که در قلعه از من مراقبت میکرد، اورا به جای مادر مرحومم گذاشته بودم و تنها هم صحبت من بود. با ارامش همیشگی اش در حال شانه کردن و بافتن موهایم بود و با صدای مهربانش زمزمه میکرد: _اسمه...دختر قشنگم، خسته نشدی از دیشب داری این کتاب رو میخونی؟ لبخند بزرگی زدم و با سرزندگی به سمتش نگاه کردم" _دنیای من میون این کتاباست آنا، وقتی داستان هاشون میخونم انگار که خودم دارم تجربه میکنم. ناگهان چشمان ابی رنگش کدر شد، غم به صورت سفیدش امد و لب ورچید: _اما دخترکم، تو ام میتونی یه زندگی خوب تجربه کنی، یه واقعیشو...نه فقط میون داستانا...خودت نقش اول زندگیت باشی...عاشق بشی...بجنگی...مادر بشی. ساکت شدم، به چشمانش خیره ماندم...ناگهان حس پرنده ای را گرفتم که چون سالها در قفس بوده پرواز را فراموش کرده. من هم همین بودم، انقدر در کنج این قلعه مانده بودم که زندگی کردن را فراموش کرده ام...یادم نمی امد پشت دیوار های این قصر چه شکلی بود. فاتیح دنیایم را به این اتاق...به خودش...به فاطما محدود کرده بود. اشک در چشمانم حلقه زد، فاطما اهی از نا امیدی کشید، ساکت شدم و مثل هروز روی صندلی نشستم و به پنجره زل زدم. دایه از جا بلند شد و روی شانه ام زد، اول فکر کردم میخواهد دلداری ام بدهد اما ناگهان با افتادن کلید هایی اهنی شکل روی رون پاهایم شوکه شده به او خیره شدم. _هیسس، نزار خدمتکارا بفهمن، اینا کلیدای قلعه ان...لباسای منو بپوش و برو...تو مثل دختر خودمی...نمیتونم بزارم اینجا و توی این قلعه زندانیت کنن. فاتیح پسرمه اما من بهتر از هرکسی میشناسمش...اون هیچوقت حاضر نیست به خاطر تو قید قدرت و مقامشو بزنه، ولی رهات هم نمیکنه...تا وقتی پیر بشی توی این قلعه نگهت میداره ولی تورو ول نمیکنه...برو به کوچاری اونجا دختر خواهر من همراه پدرش زندگی میکنن...اسمش ایلوه است. #A

تو‌کامنتا یه چیزی بگین خو امشب فلش بکا تموم میشه عشقتون عادیل میاد😭

#part55 <<اغوش تو: سودای قدرت>> دوسال گذشت، دوسالی که نتوانستم حتی یکبار پایم را از این قلعه ی نحس بیرون بگذارم، نتوانستم نور خوشید را حس کنم یا میان برف ها بازی کنم. جوانیم داشت در انتظار فاتیح پر پر میشد... نمیگذاشتم دستش را به من بزند، نه تا وقتی همسر من نشده...من هرگز همخوابه ی او نمیشدم. روزهایی بود که مست و پریشان به اتاقم می امد، از خود بیخود شده میخواست لمسم کند اما نمیگذاشتم، به قیمت زخمی شدن خودم یا خودش نمیگذاشتم که از حدش عبور کند. پس کم کم شروع شد...اینکه هوسش را با کس دیگه ای امتهان کند. اینکه روز ها به من سرنزند و در عوض میان اغوش فاحشه ها بخوابد. من میفهمیدم...حس میکردم...زن بودم...مگر میشد بوی خیانت را نفهمم؟ اما چیزی به زبان نمیاوردم، قلبم روز به روز سرد میشد...روز به روز خسته تر...روز به روز رنجیده تر. تنها دلخوشیم خواندن کتاب بود، در این دوسال هزاران کتاب مختلف خوانده بودم، دیگر ان دخترک نا بالغ احساساتی نبودم، حالا در کنج این قلعه برای خودم شخصیتی ساخته بودم، غرور داشتم...هدف داشتم...ارزو و رویا داشتم. با اینکه زندانی بودم اما میان صفحات کتاب ازادانه در دنیا میگشتم. #A

#part54 <<اغوش تو: سودای قدرت>> من منتظر او ماندم، به قولم وفا کردم برای با او بودن صبر کردم. هرروز در قلعه مینشستم و از پنجره بیرون را تماشا میکردم، دلم برای قدم زدن در شهر...برای ازادی...برای خندیدن تنگ بود. اجازه نداشتم بیرون برم، فاتیح نمیزاشت...اولش تقلا کردم...گریه کردم...جیغ کشیدم...حتی خواستم فرار کنم اما من رو به بند کشیده بود. میگفت به صلاحمه که از قلعه بیرون نرم اما من میدانستم...میدانستم دروغ میگفت. او فقط متنفر بود که من ازاد باشم...که از چنگالش بیرون بیایم...میدانستم او مشکل دارد...رفتار هایش نرمال نبود...وسواس داشت. اگر گریه میکردم به جان خدمتکار های بیچاره می افتاد و جلوی چشمانم انها را شلاق میزد. میخواست ازارم دهد...مرا بترساند...میخواست با ازار دادن دیگران کاری کند دیگر اشک نریزم...دیگر گله نکنم...دیگر دهانم را باز نکنم‌. گاهی حس میکردم این جسمم نیست که زندانی شده، روحم را هم به بند کشیده بود...هرروز کنارم مینشست و مثل یک ورد...مثل یک دعا...مثل یک دیوانه یک جمله را زمزمه میکرد: _دمسیوس، یکم دیگم صبر کن، دارم موفق میشم، از قلعه بیرون نرو، ترکم نکن وگرنه تنبیهت میکنم متوجه ای؟ صدای سرد و گیراش هرروز توی گوش هام پخش میشد، هزاران بار این جمله را تکرار میکرد تا ملکه ی ذهنم بشه...تا شست و شکی مغزیم بده...تا فقط جسمم نه...روحمم را هم زندانی کند. #A

همین ۵تام باید خودمو بکشم تا تموم شه🤣

یه لحظه فکر کردم نوشتی 50 گفتم یعنی صد پارت میده باز دقت کردم دیدم نوشتی 5😞🤣

خوب بریم واسه عمل به قول(پنجتا امروز پنجتا فردا)🙏

وای قول دادم ده پارت بنویسم🤣🤣🤣🤣🤣🤣

اهوم اوهوم

Repost from ⚽ Sport Bad News
آنها که لئو را خدای خود پندارند، کفرش به کنار عجب خدایی دارند @SportBadNews
آنها که لئو را خدای خود پندارند، کفرش به کنار عجب خدایی دارند @SportBadNews

Repost from N/a
+4
#Zehirli_Ahit

داستان رمان: عادل رئیس کوچاریاست و اسمه رئیس فورتوناست عادل و اسمه بیست سال باهم دشمنن چون باباهاشون باهم دشمن بودن ولی بعد از بیست سال ی شخصی پیدا میشه به اسم ضیا رئیس که بهشون میگه پدراشون باهم دشمنی نداشتن در اصل بهترین دوست های هم بودن و ضیا رییس هم دوست باباهاشونه که بعد از سال ها میاد و میگه چه کسانی تو قتل پدراشون دست داشتن و عادل و اسمه متحد میشن و پیداشون میکنن این وسط سکانس های هات خیلی زیاد راجب اسدیل داره فعلا هم ۱۷ تا پارت اومده✨

#part52 <<اغوش تو: سودای قدرت>> وقتی نگاه خیسم را دید،کمی از سردی کلامش کم کرد. _گریه نکن، میدونی که متنفرم ازش. ارام سر تکان دادم اما دست خودم نبود، اشک هایم پایین میریختند، من مگر کی بودم؟ هیچکس...یتیم بودم...حتی خانه ای برای برگشت هم نداشتم...پس چطور میگفتم که به من نگو همخوابه؟ به شاهزاده...به فاتیح...غرورم...روحم...قلبم...همه خرد شده بودنند...اینکه حتی نمیتوانستم غمم را فریاد بزنم بیشتر مرا از درون میسوزاند...کسی به اسمه اهمیت نمیداد...از یه جایی به بعد انگار حتی خودم هم به خودم اهمیت ندادم...و شاید...شروعش از این لحظه بود. _فقط چندسال صبر کن...قول میدم خودم همه چیز رو درست کنم. به چشمان سردش نگاه کردم...مجبور بودم صبر کنم...مجبور بودم منتظرش بمانم...مجبور بودم تحمل کنم...مجبور...مجبور...مجبور...از این کلمه حالم بهم میخورد. _واقعا میتونی؟ پرسیدم...چون میدانستم کاری نشدنی بود...پوزخند زد، دستم را گرفت و روی تخت نشاندم...خودش روبه رویم ایستاد و نگاهم کرد. _شک داری به من؟ من دوست دارم! یعنی حتی نمیتونی یکم برام صبر کنی؟ احمقانه سرم را به نشانه ی مخالفت تکان دادم، بچه بودم...ساده بودم...دختری بی پناه بودم...تا کمی محبت دیدم وا دادم...خامش شدم...دروغ را حقیقت دیدم...منطقم را خفه کردم...روحم را خفه کردم...همه ی وجودم را خفه کردم...فقط چون گفت مرا دوست دارد! همینقدر محتاج بودم...همینقدر برای ذره ای عشق...ذره ای دوست داشته شدن...ذره ای توجه گرفتن تمام اعتمادم را به او دادم. _نه،نه...منم تورو دوست دارم فاتیح قسم میخورم...صبر میکنم...تا هروقت تو بگی صبر میکنم قول میدم. کلماتم پراکنده و با عجله بود، انگار که اگر تردید کنم فاتیح هم مرا مانند بقیه رها میکند...مرا دور می اندازد...ولم میکند. من از تنهایی میترسیدم...از بی پناهی وحشت داشتم...و او اخرین کسی بود که برایم مانده بود. با شنیدن حرف هایم لبخند کج و سردی زد...در عالم کودکی فکر میکردم از من راضی شده بود اما حالا میگویم که از محتاج بودنم به خودش لذت برده بود...از اینکه مانند موم در دستانش بودم. #A

#part51 <<اغوش تو: سودای قدرت>> به رسم ادب اول در زدم، اما جوابی نیامد...دستگیره را فشار دادم و با احتیاط در را باز کردم. روبه رویم اتاق بزرگی بود، دورتا دورش را قفسه های کتاب پر کرده بود، لابه لای کتاب هارا پیچک گرفته بود و نشان میداد سالهاست کسی به انها دست نزده. فرش گرد و سرخی وسط پهن بود و جز یک تخت بزرگ ساده و شومینه ای روشن کنارش چیز خاصی ندیده نمیشد. ارام به جلو قدم برداشتم، با کنجکاوی به اطراف خیره میشدم و میگشتم...سمت کتاب ها رفتم...نوک انگشتانم را روی انها کشیدم...خاکی بودنند...خواندن و نوشتن را بلد بودم اما تا بحال همچین کتاب هایی را نه دیده بودم و نه خوانده بودم. _دمسیوس...زود اومدی! صدای گرفته و سردی کنار گوشم پیچید، قلبم یک لحظه یخ زد و سرجایم خشک شدم، گرمای تنش را پشت سرم حس میکردم...نفس لرزانی کشیدم و ارام سرم را به سمتش گرداندم. ایستاده بود، لباس های قهوه ای و راحتی بر تن داشت و با نگاه خاص و ماتش مرا تماشا میکرد. نمیدانستم چه حرفی بزنم، خنده دار بود...کدام عروسی خودش به منزل داماد می امد؟ _تو گفتی منو بیارن اینجا؟ با صدای ارامی پرسیدم؛ به چشمان ابی رنگش زل زدم...مدتی سکوت کرد...خیره شد...با ان نگاه همیشه ترسناک و عجیبش...ولی همین نگاه ها بود که مرا شیفته میکرد...وقتی در تمام زندگیتان فقط یک نفر...یک مرد به شما توجه کند...هر ماه مخفیانه پشت باغچه منتظر شما بماند...مراقبتان باشد...معلوم بود که عاشق میشوید. من هم عاشق بودم...در کل زندگی پر از بی محبتیم ام...در زندگی که پدر در ان نبود...مادر در ان نبود...هیچکس در ان نبود...معلوم است که با اولین محبت کوچکی وابسته میشدم... _قرار بود دوسال دیگه که اون حکم لعنتی مجازات خانوادتو لغو کردم بیارمت اینجا، ولی خوب...شاه فهمید که چندساله میبینمت...خواسته زودتر بیارتت که فکر ازدواج باهاتو نکنم....احتمالا میخواسته همخوابم بشی. شوک شدم...نفسم حبس شد...چقدر راحت حرف میزد...همخوابه؟ اشک در چشمانم حلقه زد، حس میکردم غرورم خرد شده بود...پانزده سالم بود اما بچه نبودم...نمیخواستم تا اخر عمر اسباب بازی فاتیح باشم...من دلم عشق میخواست...محبت میخواست...نوازش میخواست...من هیچوقت هیچ چیز نداشتم...هیچکس را نداشتم...فقط فاتیح بود...فقط او بود...چرا باید اورا هم از من میگرفتند؟ #A

#part50 <<اغوش تو: سودای قدرت>> یک ساعت بعد کالسکه ایستاد، در تمام مدت مانند یک مجنون مات شده به حرف های خواجه فکر میکردم. پاهای لرزانم را تکان دادم و پیاده شدم، به دروازه ی قصر نگاه کردم‌.‌..اهنی و سیاه بودنند...شبیه خانه ی رنگی رویاهایم نبود... همراه خواجه جلو رفتم و از دروازه رد شدیم، به عظمت کاخ نگاه کردم...بزرگ بود...بلند بود...ترسناک بود. _اقامتگاه شاهزاده در شمالی ترین نقطه ی قصره، خودت راه و پیدا کن. گفت و بی اعتنا به من رفت، شوکه شدم...کدام عروس را اینگونه راهی میکردنند که من دومی باشم؟ نفس لرزانم را فرو دادم و راه افتادم، هرچه جلوتر میرفتم درختان...گیاهان...جویبار ها...رنگ ها...کمتر و کمتر میشدنند...حتی هوا هم اینجا سرد و خشک بود. بقچه ی لباس هایم را محکم تر بغل گرفتم، میترسیدم...خیلی بی پناه بودم...تنها...بیکس...گمشده. مانند کودکان بغضم گرفت، دلم برای مادرم تنگ شد...برای خواهرانم...برای خانواده ام...اما حتی یک لحظه هم سرجایم نماندم...انقدر جلو رفتم تا به برج بلندی رسیدم...دیوار هایش پر بود از خزه و تیغ...باغ نداشت...چرا نداشت؟ من همیشه خانه امان را درون یک باغ بزرگ تصور میکردم...چرا پرنده ها جیک جیک نمیکردنند؟ چرا صدای ابشار را نمیشنیدم؟ چرا دامادی نبود...چرا همه چیز بوی مرگ میداد؟ هیچ خدمتکار یا سربازی را در ان اطراف ندیدم، پس خودسر در بزرگ و اهنین را باز کردم...روبه رویم یک راه پله مارپیچ دیده میشد...چراغ نفتی ها با فاصله روی دیوار گذاشته شده بودنند و باعث میشدنند کمی دیدم واضح تر شود. اب دهانم را به سختی فرو دادم و پله به پله بالا رفتم، نمیدانم چقدر گذشت...ترس حواسم را کند کرده بود...فقط وقتی به خودم امدم که به دری چوبی رسیدم. حس خوبی نداشتم، دلم نمیخواست جلو تر بروم...اما مگر میتوانستم برگردم؟ هیچکس منتظر من نبود...هیچکس مرا نمیخواست...من خانه ای نداشتم تا به انجا برگردم...مادری نداشتم که نوازشم کند...پدری نداشتم که مراقبم باشد...من یتیمی بودم که جز جلو رفتن هیچ چاره ای ندارد. #A