خانوم شیرین
Открыть в Telegram
گفتم چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده. گفت کارم از تکیه گذشته، دلم میخواهد توی بغلت بمیرم! عباس معروفی
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
390
Подписчики
-124 часа
-107 дней
-3730 дней
Архив постов
390
کسی چه میداند که از چه جنگ هایی در دل شب های طولانی و سرد سربلندی بیرون آمدی.
و از چه دوزخی جان سالم به در بردی.
تو سزاوار ستایشی
ای همدرد آشنا!
حرف آنهایی را به باد بسپار که حتی نمیدانند چگونه توانستی کالبد بی جانت را تا این دم به تنهایی به دوش بکشی.
390
وقتی کلافگی ام به اوج خودش رسید به او گفتم که نمیخواهم هیچکس را ببینم، او هم رفت.
شما که غریبه نیستید دلم میخواست وقتی برمیگردم اون همچنان در کنارم نشسته باشد.
390
تو را شبيه شب دوست میدارمت؛
يكدست، يكرنگ، بیصدا، تنها
و البته بیپايان، بیپايان، بیپايان،،،
- ساناز يوسفى
390
Repost from توییتی
هرچی برای مدرسه رفتن دیر میکرد برای رفتن به دیار باقی خیلی عجله داشت.
روحت شاد که سالها به ما شادی دادی.
@TweetyChannel | Moein
390
بعضی وقتا فقط با فاصله گرفتن از چیزی یا کسی که عملا مجنونت کرده میتونی بفهمی که چقدر بی ارزش بوده، به خودت میای و میبینی تمام خودت رو صرفا وقف یه سراب کردی.
390
بگذار هر چه نمی خواهند، بگوئیم
بگذار هر چه نمی خواهیم،بگویند باران که بیاید از دست چترها کاری بر نمی آید.
ما اتفاقی هستیم که افتاده ایم.
نصرت رحمانی
390
«خودم را تنها و مطرود حس میکنم»
و این تنهایی، از نبود دیگران نیست، از نبود منیست که دیگر مثل سابق نیست.
او رفته است، و من،
هنوز به خود تازهام عادت نکرده ام.
