خانوم شیرین
Открыть в Telegram
گفتم چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده. گفت کارم از تکیه گذشته، دلم میخواهد توی بغلت بمیرم! عباس معروفی
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
390
Подписчики
-124 часа
-107 дней
-3730 дней
Архив постов
390
او اغلب خیره به نقطهای نامعلوم، غرق در افکارش بود.
ساکت بود، و همیشه در حال گریز، گریز از دیدن، از دانستن، از واکنش دادن،
گریز از همهچیز، حتی از خودش.
انگار که بودن، برایش بار سنگینی بود که هر لحظه دنبال راهی برای رهایی از آن بود...
390
https://t.me/lxmsmoxl/10058
لئو نجات دهنده ست کلا هروقت از همه چی کلافه شدین فیلمایی که معرفی کرده رو ببینین جوابه😭💘
390
رک بگم، هرچند تلخ و دردناکه اما
اگه یه نفر یه قدم برای از دست دادنت برداشت
تو ده قدم برای کمک بهش برای این جدایی بردار.
این مصداق واقعی احترام به شخصیتته،
چون همون یک قدم نشونه عدم دلبستگی اون فرد به تو بوده درحالی که تو لایق یک جهان عشق و توجهی.
390
سرچشمهی هنر، هیچگاه صرفاً شادی نبوده است.
هنر از اندوهی متولد شد که عظیمتر از توان شانه های انسان بود،
و درکناپذیرتر از خرد جمعی.
پس اندوه، خود را در قالب هنر ریخت، تا مرهمی باشد بر زخمهای بیشمارِ هنرمندی که میانِ این جهان و زمان، چون غریبهای سرگردان است.
و شاید، همین غربت،
بزرگترین راز آفرینش هنر باشد؛
چرا که هنر،
جز پناهگاهی برای کسانی که نه تاب ماندن را دارند و نه دل رفتن، نیست.
390
آخرین ستاره هم در قلبم خاموش شد
و در اعماق اقیانوسهایی دور سقوط کرد.
چاره چیست؟
حتی آسمان بدون ستاره هم
شاید زیبا باشد...
اما من،
دیگر به آسمان نگاه نمیکنم.
390
به پایان فکر نکن
اندیشیدن به پایان هر چیز،
شیرینی حضورش را تلخ میکند
بگذار پایان تو را غافلگیر کند
درست مثل آغاز...
- صادق هدایت
