ru
Feedback
گل‌سیب

گل‌سیب

Открыть в Telegram

گاهی او شعر می‌گوید و گاهی شعر او را.

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
247
Подписчики
+724 часа
+327 дней
+3230 день
Архив постов
انقدر برای همه نتیجه‌ی شیرینِ بعد از صبر رو آرزومندم که فقط خدا می‌دونه.

از هر ورِ بوم بیفتی، باختی.

Repost from 小さな部屋
و شايد هنرِ زندگى نيز همين باشد، پذيرفتن اين دگرگونی آرام، بى‌آنكه از فاصله‌اى كه ميان گذشته و امروزمان افتاده است، هراسی به دل راه دهيم.

آه ای فلک ای آسمان تا کِی ستم بر عاشقان؟!

photo content

شکوفه‌های انارِ خونهٔ مامان‌جون. ۷ خرداد ۴۰۵
شکوفه‌های انارِ خونهٔ مامان‌جون. ۷ خرداد ۴۰۵

الوداع خاطره‌ها، یادتان زنده و جاوید و پر از خاطره باد!

دلم می‌خواد این شعر رو در طول روز بارها و بارها بخونم. وای! باید رفتن! وای! باید رفتن!

الوداع خاطره‌ها، یادتان زنده و جاوید پر از خاطره باد.   روزگاری که پر از خاطره بود تلخ و شیرین، زشت و زیبا تلخشان شیرین، یادشان شیرین تر   شاد بودید یا که غمگین فارغ از رنگ یا که رنگین  هر چه بودید، بمانید به جا، خاطره‌ها الوداع خاطره‌ها، یادتان زنده و جاوید پر از خاطره باد. چه قدر زیبا بود با شماها بودن    دوستانی چون گل    مهربان چون گلبرگ     بی‌ریا چون شبنم      وای! باید رفتن! وای! باید رفتن! دل من می‌گیرد       اشک در چشم ترم می‌شکند   دست من می‌لرزد   سخنی هیچ نمانده است به جا الوداع خاطره‌ها، یادتان زنده و جاوید پر از خاطره باد روز اول که شما را دیدم، روز اول که شما را دیدم با خودم می‌گفتم: کاش می شد یا رب، روز هجران نرسد. و دریغ و صد داغ که رسیدش امروز، باید امروز شما را، شاید، تا به فردای قیامت، شاید، به خدا بسپارم. گریه‌ام می‌گیرد دل من می‌گیرد نبض من می‌شکند اشک من می‌ریزد الوداع خاطره‌ها الوداع خاطره‌ها مرگتان مرگ من است بودتان، بودِ وجود  پس بمانید به جا خاطره‌ها   الوداع خاطره‌ها ، یادتان زنده و جاوید پر از خاطره باد گرچه امروز، روز وداع است ولی ای کاش در باور خویش این بدانید شما، که همه خاطره بودید شما، که همه خاطره بودید شما...

Repost from دوات
زمان، قاتله.

MeyasmEbrahimi-Ghabool_Kon-192.mp34.91 MB

من استادِ رفتن و نموندن و گذشتنم، از من بپرس، وقتی دلت گیر باشه هرچقدر هم دور شی فقط دلت جا می‌مونه و نخ‌کش می‌شه.

photo content

گلِ سیب واقعاً گلِ سیب شد. حالا کاش بمیرم از گریه.

رنگش زدم و مُردم.
رنگش زدم و مُردم.

دیدن همچین عکسی برام توی چنل رها باور نکردنی بود. وااای!

photo content

فاطمه «هنر» رو بین ترقوه‌هاش حک کرده و «صبر» رو نزدیک قلبش انداخته، مثل اینکه رازِ تمام زیبایی‌ها رو می‌دونه.
فاطمه «هنر» رو بین ترقوه‌هاش حک کرده و «صبر» رو نزدیک قلبش انداخته، مثل اینکه رازِ تمام زیبایی‌ها رو می‌دونه.

همینی که بمرانی می‌گه.

خیلی تلاشی ندارم که خودم رو مبرا از بدی و زشتی یا بدجنسی نشون بدم و بگم آدم خوبه‌ی داستانِ همه‌ام، نه. گاهی شده منفورترین شخصیت داستان کسی باشم و تقاصش رو هم به گمونم یا دادم یا در نهایت خواهم داد، نوش جونم. گاهی هم شده فرشتهٔ نجات کسی خطاب بشم که مطلقاً لطف خودش بوده ولی زندگی به کامم شیرین‌تر شده، و فکر می‌کنم همین یعنی زندگی؛ این‌که اشتباه کنیم تا جبران کردن رو یاد بگیریم، بد باشیم تا خوب بودن رو بفهمیم، بدی ببینیم تا قدرِ خوبی‌ها رو بدونیم و غلط‌ها رو ببینیم تا تشخیص بدیم چی درسته. شاید هیچ‌کس همیشه قهرمان یا همیشه ضدقهرمانِ داستان‌ها نباشه، ما فقط آدم‌های عادی‌ای هستیم که ممکن الخطاییم و فقط مهمه تا در مسیرِ فهمیدن و بهتر شدن قدم برداریم، همین.