گلسیب
رفتن به کانال در Telegram
گاهی او شعر میگوید و گاهی شعر او را.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
438
مشترکین
+224 ساعت
+37 روز
+9430 روز
آرشیو پست ها
439
Repost from نباید ساکت میماندیم
از مرگ متنفرم. ایکاش تنها کسی که میمرد، خودِ مرگ بود. از اینکه نمیتونم یک دکمه فشار بدم تا عزیزان بقیه و خودم رو از مرگ لعنتی نجات بدم متنفرم. از اینکه نمیدونم چقدر از عمر عزیزانم باقیه و هرکدوم قراره کِی و چجوری بمیرن و همیشه باید با این استرس زندگی کنم، متنفرم.
439
کاش سهمِ من همیشه از ترک شدن این باشه که بیرحمانه بهم بگن: «دیگه نمیخوایمت!»، کاش دلم رو بشکنن، طوری رفتار کنن انگار که هیچوقت توی زندگیشون نبودم. کاش بخندن، خوشبخت باشن، موفق بشن. فقط کاش من هیچوقت با مرگِ اونها امتحان نشم. کاش همیشه این من باشم که جا میمونم، حتی بیرحمانه، حتی با دلی شکسته. نه اینکه روی خاک بایستم و عزیزی زیرِ خاک خوابیده باشه.
439
خدایا بدجور کمر من رو میشکنی و نمیدونم، اینم حکمتِ توئه. انگار دوست نداری کمرِ من صاف بشه، لابد قسمتِ من هم اینه که همیشه کمرم شکسته بمونه.
439
Repost from مَرد سانفرانسیسکویی
بهت گفتم نجاتم بده، دارم ذرهذره از بین میرم، اما ناخودآگاه گرفتیم زیرِ بادِ لگد. اون آدم از بین رفت، خوشحال باش. آدم جدید از آدم قدیم هم احمقتره.
439
آدمیزاد وقتی یکی رو دوست داره، یه جورِ خاصی اونو بلد میشه. عینِ خونهای که سالها توش زندگی کردی و میدونی چطور درِ اتاق خواب یا کمدش رو باز و بسته کنی که صدای جیرجیرش نیاد، میتونی حتی توی تاریکی هم کلیدِ برقش رو پیدا کنی. عین سازی که سالها باهاش تمرین کردی و میدونی کدوم سیمِ ساز زودتر از بقیه از کوک درمیاد. عین ماشینی که سالها باهاش رانندگی کردی و خیلی چیزهاش رو صرفاً از روی صدای موتورش تشخیص میدی. عین باغی که سالها توش باغبونی کردی و میدونی هر گل، قبل از اینکه تشنگی از پا بندازتش چه رنگی به خودش میگیره. آدمیزاد هم همینه، وقتی دوستش داری بهسرعت متوجه میشی غمش چه صدایی داره، خوشحالیش چهطوریه، خستگیش چهشکلیه و سکوتش از کجا میاد.
439
گاهی زندگی شبیه یک رینگِ بوکس عمل میکنه و تو فقط مشت میخوری. سوتِ پایانِ هر راند که به صدا درمیاد همه به نیمهٔ استراحتشون پناه میبرن. نیمهٔ استراحت، اصطلاح از کسی یا چیزیه که نفست رو تازه کنه، زخمهات رو جمعوجور کنه و تو هرچند مصدوم، اما دوباره توانِ ایستادن بگیری. آرزو دارم هرکسی توی این دنیا، نیمهٔ استراحتی داشته باشه.
439
من کتابهارو نمیخونم، زندگیشون میکنم. برای همین هر بار که به صفحهٔ آخرشون میرسم بغض گلوم رو فشار میده. انگار قراره با آدمهای واقعی خداحافظی کنم، آدمهایی که حس میکنم کنارشون زندگی کردم. دلم برای تکتکِ شخصیتهای یک کتاب تنگ میشه، و در روندِ زندگیم بارها و بارها یادشون میافتم.
439
Repost from Honeymoon
عزیزم، ادامه نده. اون بحثی که تموم شده رو توی ذهنت ادامه نده. اون پیامِ ارسالنشده رو هزار بار ننویس. اون تماس نگرفته رو هی توی ذهنت برقرار نکن. اون تصمیمی که گرفتی رو هر روز دوباره به دادگاه نکشون. اون اشتباهی که مال ماهها یا سالها پیشه رو هر شب محاکمه نکن. اون رؤیایی که دیگه مالِ امروزت نیست رو به زور زنده نگه ندار. اون گذشتهای که هیچ راهی برای عوض کردنش نداری رو هی مرور نکن. همهچیز قرار نیست ادامه پیدا کنه. بعضی حرفها باید ناتمام بمونن، بعضی پروندهها باید بسته بشن، بعضی فصلها باید همونجا تموم بشن. قرار نیست برای همهی سؤالها جواب پیدا کنی و قرار هم نیست از هر پایان، یه شروع دوباره دربیاد. بعضی چیزها فقط تموم میشن، همین. تو فقط زندگیات رو ادامه بده؛ بقیهاش رو بسپار به گذشته.
439
من خودم نسبت به آدمهایی که در شهرشون دریا دارن و هروقت بتونن میرن دریا این حس رو دارم. اصولاً خیلی آدمِ طبیعت نیستم، برای جنگل و کمپ و کوه هم دلم پَر نمیزنه. اما دریا قاعدهش جداست، دریا دیوانه و بیچاره و رندانهم میکنه. خوش به حالِ شمالیها.
439
«عشق چرا، اما دلبستگی ندارم.»
دنیا توی دلم، دلبستگی خلق نکرده. معلقم، و هیچچیز اونقدر ریشه ندوونده که معلق بودنم رو از بین ببره.
439
متوجه خصلتِ خساست نمیشم؛ با مالِ دنیا جز خرج کردن و بخشیدن، کارِ دیگهای میشه کرد که ما خبر نداریم؟ نکنه راهی هست که میشه به دنیای بعد از مرگ بردش و به ما نمیگید؟
439
«خوشا آندم که با همدم دمی صحبت میسّر شد
نشاط و شادمانی آمد و غم سوی بستر شد
خوشا آندم که ما گریان سری بر شانه بگذاریم
که اشک از چشمِ ما افتاد و دردِ سینه کمتر شد
خوشا آندم بر گفتارِ ما گوشی تو بسپاری
که دل چون دردِ خود را درمیان آورد، سبکتر شد
خوشا هر دَم نفس با تو، خوشا هرلحظه زی با تو
که از مهرت تمام لحظههای عمر، بهتر شد»
-خود سروده.
تقدیم به دوستهای جانِ من، و تمامِ دوستهای خوبِ شما.
439
کاش انقدر کجرفتار نبودی تو ای چرخ، شاید اگر دین و آیین داشتی میتونستی رحمی کنی، ولی دیگه توقعی از تو نیست، ما فهمیدیم تو نه دین داری، نه آیین، نه رحم، نه مروّت.
439
نمیدونم چهطوری روحم انقدر به شعر و ادبیات گره خورد، ولی گاهی از این تضادِ بامزه توی زندگیم خیلی خوشم میاد. صبح تا شب دارم با اعداد و فرمولها کلنجار میرم، باید فکر کنم زمین چقدر ظرفیت داره، ساختمون چه شکلی ایمن سازی میشه؟ اکثراً غرق در مختصات و ترازیابیام، ساعتها پشت لپتاپ میشینم و با نقشهها و نرمافزارها ور میرم تا همهچیز دقیق و میلیمتری سر جای خودش قرار بگیره. آخه همهچیز باید منطقی باشه، قابل اندازهگیری باشه، باید بشه برای همهچیز عدد نوشت و اثباتش کرد، اِلا اون یکچیز، اون یکچیزی که دیوانهم میکنه. دقیقاً در همین حال و هوا یک مصرع میاد توی ذهنم، گوشهی جزوهم مینویسمش تا بعداً تبدیل به شعرِ جدیدم بشه، و این حس دقیقاً اون یکچیزیه که من رو غرق لذتی میکنه که من نمیتونم با هیچ فرمول و اثباتی به خودم بفهمونمش. و این تضاد رو عاشقم، این تضادِ شیرینی که در زندگیم ناگهانی حضور پیدا کرد رو عاشقم! جزوههام پر از مختصات، محاسبات، و جنگ و جدلِ عددهاست، اما حاشیههاش مأوای شعرها و دلنوشتههاست. همه چیز در زندگیِ من ضرورت داره که اثبات شدنی و منطقی باشه اِلا این یکچیزی که هیچجوره در هیچ فرمول و معادلهای جا نمیشه، و فقط باید زندگیش کرد، همین. نمیدونم چطور با اون روحیه و این سبک زندگی، اینطور به شعر و شاعری گره خوردم، اما خب مدتها پیش آقای صفری به ما سرنخی دربارهٔ این قضیه داده بود:
«اینکه یک روز مهندس برود در پِی شعر
سر و سِریست که با موی پریشان دارد»
