ru
Feedback
♪ܝ݅‌ِܝ‌ܦ̇ܝ̇ߺߊ

♪ܝ݅‌ِܝ‌ܦ̇ܝ̇ߺߊ

Открыть в Telegram

عـمقِ تـاریکِ یـک نویسـنده..... @parabox00bot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
243
Подписчики
-224 часа
-57 дней
-530 дней
Архив постов
«آدم‌ها نمی‌روند، فقط تبدیل به مِهی غلیظ روی آینه‌ها می‌شوند؛ نه دیده می‌شوند، نه پاک.»
"عمقِ تاریکِ یک نویسنده"

مـن دلـم برات تـنگ شده، تـو چی؟!

"روزگـار کـودکی"
«روزگاری بود که جهان، در قواره‌ی دست‌های کوچک ما خلاصه می‌شد و زمان، در تیک‌تاک ساعت‌های دیواری خانه معنایی نداشت. ما در سایه‌روشنِ بعدازظهرهای کش‌دار و آفتاب‌سوخته‌ی تابستان، پادشاهان بی‌تاج و تختی بودیم که با مشتی خاک و چند قطره آب، قلعه‌های ابدی می‌ساختیم؛ غافل از اینکه نخستین باران پاییز، تمام امپراتوریِ شکننده‌مان را با خود خواهد شست. آن روزها، اندوه پرنده‌ای سبک‌بال بود که با یک لبخند پر می‌کشید و می‌رفت. ترس‌هایمان جنس دیگری داشت؛ از تاریکیِ پشت کمدها می‌ترسیدیم و از دیوهایی که در قصه‌های مادربزرگ نفس می‌کشیدند؛ هنوز پی نبرده بودیم که هولناک‌ترین هیولاها، بعدها در هیئتِ آدم‌ها، زمان و فراموشی روبه‌رویمان قد علم خواهند کرد. خنده‌هایمان مثل بلورِ چشمه‌های کوهستانی، زلال و عریان بود؛ بی‌هیچ نقابی بر چهره، بی‌هیچ هراسی از قضاوت باد. ما با شتابی شبیه به جنون، به سوی “بزرگ شدن” دویدیم. انگار در انتهای آن کوچه، گنجی پنهان کرده بودند. دریغ… ما نمی‌دانستیم که بلوغ، یعنی آرام‌آرام تسلیمِ زوال شدن؛ یعنی تماشای فروریختنِ رویاها پشت غبارِ روزمرگی. ما دویدیم و بزرگ شدیم، و در این مسابقه‌ی بی‌پایان، معصومیتمان را مثل تیله‌ای شیشه‌ای میان خاک‌های حیاط جا گذاشتیم. حالا، در این شب‌های بلند و مه‌آلود، وقتی به پشت سر نگاه می‌کنیم، جز شبحی از آن روزهای آغشته به نور و بی‌خبری چیزی نمی‌بینیم. ما مسافرانی تبعیدی از سرزمین کودکی هستیم که تا ابد، داغِ آن بهشتِ کوچک و از دست‌رفته را روی سینه‌هایمان حمل خواهیم کرد…» -غـزل

🌞🌊

+1
out_499ef62b.mp34.96 MB

چون گفتی قمیشی دوست داری:)

نمیدونم نظر شما چیه ولی اهنگ های قیمیشی تا ابد مورد علاقه من میمونه....

-نـقاشی یـهویی
-نـقاشی یـهویی

«او میانِ سایه‌روشنِ درختان ایستاده بود، اما حضورش فراتر از این مکان و زمانِ فانی بود. چشمانش، دریچه‌ای به سویِ اقلیم‌هایِ ناشناخته داشت؛ جایی که واژه‌ها رنگ می‌بازند و سکوت، تنها زبانِ فهمیدن است. او جهان را آن‌گونه که ظاهرِ فریبنده‌اش نشان می‌داد، نمی‌دید؛ بلکه در پسِ هر سکون و هر جنبشی، داستانی ازلی می‌جست که تنها بر دل‌هایِ بی‌قرار، آشکار می‌شد. برای او، هستی، مجموعه‌ای از نشانه‌ها بود که در انتظارِ نگاهی هوشمند، لحظه‌شماری می‌کردند. او با هر ضرب‌آهنگِ قلبِ پیرامونش، پیوندی برقرار می‌کرد؛ چنان‌که گویی دست‌هایِ نامرئیِ روحش، تمامیِ هستی را لمس می‌کرد و نبضِ پنهانِ آن را می‌شنید. او در چشمِ آدم‌ها، نه تصویرِ چهره‌شان، که عمقِ حزنی شیرین یا شوقی ناگفته را می‌خواند؛ گویی در تالارِ وجودِ آن‌ها قدم می‌زد و غبار از آینه‌هایی می‌گرفت که سال‌ها بود کسی در آن‌ها نگریسته بود. او مسافرِ بی‌صدایِ اعماق بود؛ کسی که می‌دانست هر نقص، بخشی از یک کمالِ بزرگ‌تر است و هر دردی، مقدمه‌ای برای یک شکوفایی. در نگاهِ او، دنیا نه یک معمایِ لاینحل، که رقصی است میانِ نور و سایه، و او تنها کسی بود که ریتمِ این رقص را با تمامِ جانش درک می‌کرد. او ایستاده بود، و در همان حال، با نگاهش جهانی نو می‌ساخت؛ جهانی که در آن، هر آنچه دیده می‌شود، معنایی فراتر از خود دارد.»
(امیدوارم این نوشته کوتاه رو از من قبول کنید، جهت تشکر از نگاه زیبا و خاصت. این همه شما از بقیه گفتی، بلخره یکی هم باید بیاد و شمارو کشف کنه دیگه)
به قلم: ژرفنای عزیزم

«آن روز، خورشید نه از آسمان، که گویی از چشمانِ او بر جهان می‌تابید. هوا سرشار از طنینِ رقصِ ذراتِ نور بود که بی‌محابا بر شانه‌هایش بوسه می‌زدند. او، آن «لیلیوم صورتیِ» قصه‌های کهن، گویی در قلبِ یک صبحِ ازلی ایستاده بود؛ جایی که هیچ سایه‌ای توانِ قد کشیدن نداشت. پیراهنِ صورتی‌اش، تلاقیِ رنگین‌کمانی بود با سپیده‌دم؛ گویی گلبرگ‌هایش را از لطیف‌ترین پرتوهای صبحگاه بافته بودند. لبخندی که بر لبانش شکفت، نه تنها لبخندی ساده، که انفجاری از شورِ زندگی بود؛ همان نوری که در تاریک‌ترین سردابه‌های دل، راهِ خود را باز می‌کند و تمامِ ناامیدی‌ها را به خاکسترِ فراموشی می‌سپارد. او در میانِ آن درختانِ کهنسال، ایستاده بود تا به جهان بیاموزد که زیبایی، ریشه‌ای در نور دارد. هر بار که پلک می‌زد، دنیای پیرامونش جانی تازه می‌گرفت؛ انگار که با هر نگاهِ او، هزاران گلِ ناشکفته در دشت‌هایِ دوردست، شوقِ باز شدن پیدا می‌کردند. در آن لحظه، هیچ غمی نبود، هیچ حسرتی نبود؛ تنها بود و آن شکوهِ صورتی‌رنگ که در هیاهویِ روشنایی، جاودانگی‌اش را جشن گرفته بود. او نه یک تصویر، که یک سرودِ روشن بود؛ نغمه‌ای که در گوشِ هستی خوانده می‌شد تا به یادمان بیاورد که گاهی، فقط بودنِ کسی، کافی‌ست تا جهان دوباره، و دوباره، و دوباره زیبا شود.»
-تـقدیم به دلیلِ زیـباییِ امـروزِ جـهان-
-غـزل

عب نداره بابا، من عادت دارم به نداشتنِ چیز‌هایی که عمیقا دوسشون دارم. ولی می‌دونی، گاهی دلم می‌خواست حتی شده یه بار هم برای من می‌شد...

من این‌جا هستم… در میانِ سکوتِ سنگینِ آبی، در جایی که نور، دیگر نمی‌تواند راه برود. و او… آن غولِ آرام، آن تنهاییِ عظیم، در اعماقِ تاریکی می‌گذرد. او نه یک موجود، که تنها یک سایه‌یِ بزرگ بر دیواره‌یِ زمان؛ که با هر حرکتش، جابه‌جا می‌شود تمامِ این تنهاییِ ممتد را. صدایِ او، نه یک آواز، که یک تپش است؛ تپشی که از دوردست‌ها می‌آید، از جایی که هیچ نقشه‌ای به آن نمی‌رسد. من می‌خواهم بدانم، در آن چشم‌هایِ گشاد و بی‌کران، چه حجم از بی‌خبری و چه حجم از آگاهی نهفته است؟ آیا او هم، مثل ما، در جستجویِ لبه‌ای است برایِ گریستن؟ یا تنها می‌گذرد… و ما، از رویِ سطحِ بی‌خیالیِ زندگی، تنها تلاطمِ موج‌ها را می‌بینیم… -غـزل

-اونجا که خدا برات لالایی میگه

آرلی تا ابد مورد علاقم میمونه؛))

خـستم از همه کس و همه چیز از روزای تکراری از دردای تکراری از حرفای تکراری از تکرار تکرار این چرخه بی پایان بعضی وقتا میزنه سرم برم و پشت سرمو هم نگاه نکنم اما بعد میگم کجا برم؟ اصلا کسی هست پشت سرم که یه روزی بخام بخاطرش برگردم؟ اصلا کسی انتهای این جاده تاریک منتظر من هست؟ و خب جواب همه این ها «نه» هست. عمیقا دلم میخواد با یکی ارتباط برقرار کنم ولی بیزارم از اینکه یکی بخاد نزدیکم شه و بشناستم چون دیگه نمیدونم چه چیزی از خودم باید به دیگران نشون بدم منی که دیگه حتا خودمم، خودمو نمیشناسم. حوصله اثبات و شناخت و خودمو به کسی ندارم و همچنین حوصله اشنا شدن با ی آدم دیگه چون در نهایت همه عوضی و بدرد نخورن که وقتتو تلف میکنن دلم میخواد همرو از خودم دور کنم و خودمم از همه دور بشم به معنای واقعی..... برم یجای دور که هیچ کس نباشه کسی نشناستم، منم کسیو نشناسم انقدددد جیغغغغ بزنم که حنجرم پاره بشه ولی کسی قضاوتگرانه نگاهم نکنه جایی که جز من و خدا کسی نباشه و ندونه کجام بدون فکر، بدون نگرانی ساعت ها به اسمون خیره بشم به صدای پرنده ها گوش بدم بی دغدغه بخابم و در آرامش بمیرم.....
-عمقِ تاریکِ افکارم...

-قلب یک زن، اقیانوس عمیقی از رازهاست-

من آدم خاصی نیستم، زندگی‌ام هم رنگ و بوی خاصی ندارد. غمگین که می‌شوم به هیچ چیز پناه نمیبرم، مانند آدم‌های نوشته‌هایم خودم را درون دود حل نمی‌کنم، برای خودم چای دم نمی‌کنم، به آسمان خیره نمی‌شوم. حتی بسیار هم نمی نویسم. غم‌های من چیزی برای ارائه کردن ندارند. شاعرانه نیستند، بوی تلخ قهوه ندارند. من یک آدمِ معمولیام؛ یک جایی گریه‌ام می‌گیرد، هق‌هق میکنم، چشمانم سرخ می‌شود، حالم بد میشود، بدخلق می‌شوم. سِر می‌شوم و آوار شده می‌نشینم، سپس چیزی بلورین درونم میشکند که هیچ‌گاه ترمیم نمی‌شود. من یک آدم معمولی‌ام؛ پر از خورده شیشه‌ی ترمیم نشدنی. -غـزل