♪ܝِ݅ܝܦ̇ܝ̇ߺߊ
Открыть в Telegram
243
Подписчики
-224 часа
-57 дней
-530 дней
Архив постов
Repost from ♪ܝِ݅ܝܦ̇ܝ̇ߺߊ
چه قدر غم دارم آبی؛ تا خرخره غم دارم.
دوست دارم همهچیز را یک گوشه بیندازم و بروم. نمیدانم کجا، فقط بروم...
ماندهام درون باتلاق غمهایم وهرثانیه بیشاز از پیش درونشان فرو میروم.
آبی؛ همیشه در خیالات کودکانهام خودم را درون جمع بزرگی میدیدم.
یک انسانی که درون چشم باشد، یک نویسنده، یک هنرمند، یک شخصِ معروف و خوب. از آنهایی که دنیا دوستشان دارد.
اما حالا، دلم میخواهد برگردم روی همان پله از خانهی مادربزرگ که رویش خیال بافی میکردم بنشینم، بوی نان تنوری را عمیقا به سینهام بکشم و امن باشم. باز هم گمان کنم دنیا مرا دوست دارد.
آبی؛ هیچ کجای این دنیا برای من امن نیست، حتی درون حفاظ جمجمهام هم زندگی علیهم توطئه میکند.
-غـزل
میخواستم واژههایم را از سینهام بيرون بیندازم. مانند سنگریزههای کوچک به سمت حنجرهام پرتشان کنم تا بغضِ شیشهای گیر کرده در گلویم بشکند و در آغوشت فروبریزم.
اما نتوانستم، مانند ابر بیحاصلِ ماتمگرفته، گوشهای ایستادم.
مگر نه اینکه بر سر در تمامی نامههایم، برایت نوشته بودم: «من واژهای لبریز شدهام. در آغوشم بکش تا خلیج ترقوههایت را احیا کنم»
پس چرا حالا دستانم به کویر لوت میماند و شریانهایم به زاینده رود غریب؟
مناشکهایم را برای تو نگهداشته بودم.
همهشان را. نمیدانم کدامین سیل مهیب آنها را برد و میان کاغذهای مطرود و مچالهشدهام انداخت.
تو در تمام اینسالها مانند باران بهاری نرم و آرام از جوهر سرخ قلمم چکیده بودی و من، نمیدانستم آنچه که مینگارم خونیست که نام تو را فریاد میزند.....
-غـزل
