اینجادیوانهایمینویسد!
Открыть в Telegram
من؟ شاید هیچکاره، شاید هم نیمچه نویسنده. @Thecrrazyhearbot
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
6 562
Подписчики
-9324 часа
+3 0947 дней
+2 43330 дней
Архив постов
اینجا کتابفروشیِ منه.
جایی که هرکسی میتونه حتی با بودجهی کم، چند تا از اینبچهها رو به خونهش ببره.🥹🫶🏻🤍
قوی بودن بسه، میخوام راجعبهش بنویسم، چای بخورم، گریهکنم و برای آدمهای امن زندگیم تعریف کنم.
نمیدونم ۱۶۰ رو چی حساب میکنید، اما من میپوشم و خدا رو بسیار شاکرم.
وقتی میرسم خونه شلوارم خاکستری میشه.
بقیه رو میبینم، تورو نگاه میکنم. بقیه رو میشنوم، به تو گوش میدم. برا بقیه "سلامتی" برا تو تعریف کردن جز به جز روزم. برا بقیه "الان وقت ندارم. " ، برا تو " من همیشه وقت دارم. " برا بقیه " بعدا حرف میزنیم. " برا تو "چندین تا پیام پشت سر هم." برا بقیه "حوصله ندارم. " برا تو "چیکار کنم حالت خوب شه؟"
بهت قول نمیدم میتونم همهچیز رو درست کنم، بهت قول نمیدم زورم به تموم اتفاقات بد میرسه، حتی بهت قول نمیدم میتونم همیشه همهی چیزهای منفی رو ازت دور کنم. اما بهت قول میدم تو مشکلاتت از کوچیک تا بزرگ کنارت میمونم، بهت گوش میدم، قضاوتت نمیکنم، زخمهات رو میبندم و بغلت میکنم. میخوام بدونی تو پیش من جات امنه. هم جای خودت، هم زخمهات و هر چیزی که به تو ربط داره. میخوام بدونی میتونی راجعبه تاریکترین و آسیبپذیرترین بخش وجودت باهام حرف بزنی. میتونی پیشم خودت باشی و نقش بازی نکنی. من همیشه کنارتم.
نمیدونم چطوری بگم اما تو پاییز، شهر زندهست. نفس میکشه، بارون کثیفیهاش رو میشوره، آدمهاش شهر رو گرم میکنن. پاییز آدما رو زنده نگه میداره و آدما شهر رو.
دستامو سفت بگیر، نخی که میتونه من رو از دنیا بگیره، دستهامو زخمی کرده.
یهجوری بعضیا سریع رنگ عوض میکنن که آدم میمونه که از نسل بشرن یا آفتابپرست.
من همیشه یه بخشِ جداشده از اجتماع بودم. یه لکهی قرمز رو پیرهن سفید. هیچوقت نتونستم در جریانِ حرکتِ جامعه قرار بگیرم. انگار همیشه متفاوت بودم. همیشه فرق داشتم و همین تفاوت باعث شد جامعه طردم کنه.
راستش منم دلم میخواست بتونم خیلیچیز هارو بگم. اما نتونستم، نه که نخوام، میخواستم اما نشد. انگار یهچیزی جلوم رو میگرفت، یه مانع قوی که بهم اجازه نمیداد اونجوری که باهام رفتار شده، با بقیه رفتار کنم. هیچوقت مثل اونا نبودم، هیچوقت نتونستم شبیه اونا باشم. من همیشه متفاوت بودم. شاید این تفاوت یهجاهایی خوب نبود، شاید یهجاهایی بهم آسیب زد، اما نتونستم حتی ذرهای شبیهبه چیزی بشم که اونا بودن. و همین بزرگترین نقطهضعف من بود.
