دومآن.
Открыть в Telegram
داروساز/ از من، رو به هرکسی که میخواند.
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
264
Подписчики
Нет данных24 часа
-37 дней
-2330 дней
Архив постов
264
یادم میاد بچه بودم، ۶ سالم بود،آمادگی میرفتم.
هر روز طبقه بالا، یه خانومه، یه کارتون پاستیله هات داگ میفروخت ب بچه ها.
همه میخریدن ولی من نمیتونستم.
نه اینکه بهم پول ندن تو خونه یا نه اینک دوس نداشته باشم ازشون پول بخوام.
نمیدونم دلیلم چی بود.
ولی با اینک دوست داشتم ازون پاستیلا بخرم،
هیچ وقت پول نخاستم.
و همیشه تو دلم موند.
264
راهِ فرار از فکر و خیال:
باید اونقدر مشغول ساختن زندگیت باشی که شب، خسته برگردی خونه، توی تخت بیفتی و قبل از اینکه مغزت دوباره شروع کنه، خوابت ببره.
264
تئوری استخوان نشکسته:
اگه تا حالا استخوانت نشکسته، پس قرار نبوده درد فیزیکی زیادی بکشی؛ در عوض قراره از نظر روحی و روانی و احساسی آسیب ببینی.
264
Repost from `°𝑶𝒑𝒉𝒆𝒍𝒊𝒂°`
"گاهی به گذشته نگاه میکند و میبیند روزگار میان آدمها چه فاصلهی درازی انداخته است.
یک روز دور هم روی زمین مینشستند و از هر دری حرف میزدند؛
حالا یکی آنسوی دنیاست، یکی در پیِ معاش، یکی در هیاهوی همایشها و جلسهها، و دیگری چنان درگیرِ ساختن فرداست که گذشته، برایش، به خاطرهای دور بدل شده است."
264
برای اولین باره که از یه جا نشستن توی شیفت اعصابم خورد نیست. ایشون یه عروسک خرسی هم با خودش آورده و خیلی دوسش داره و بوسش میکنه ( اسم عروسکشم تِدی عه)؛ به لطف ایشون شیفت داره قابلتحمل تر میگذره.
264
بدترین قسمتِ لحظههای خوبی که تجربه میکنم، فکر کردن به اینه که شاید آخرین بار باشه که دارم اینکارو میکنم؛ شاید دیگه فرصتی پیش نیاد که دوباره تو این موقعیت باشم؛ شاید بینِ این دو تجربه، مُرده باشم.
بعد، همون چیزی که داشتم در لحظه ازش لذت میبردم، دیگه هیچ حسی بهم نمیده.
ذهنم پر میشه از : که چی بشه مثلا؟!
264
چشمهایش را میخواندم،
بیآنکه بدانم
بعضی کتابها
آدم را به خوابِ عمیقی میبرند
که دیگر
دلش نمیخواهد بیدار شود.
