250
Подписчики
-124 часа
-47 дней
-1530 дней
Архив постов
250
در تمام روزهای زندهگی، سعی کردهام دروغ نگویم. هرچند آدمها بیشتر وقتها آنچه را که در وجودشان ریشه دارد، انکار میکنند. همان آدمی که میگوید پول چرک دست است و خوشبختی نمیآورد، برای به دست آوردنش من و تو و ما را معامله میکند. آنکه دم از غیرت و ناموس و حق میزند، کسیست که همسرش از بیمهری و خیانتش، در برابر چشمهایما مروارید حیف میکرد. از توبه فرمایان نگویم که خود همیشه توبه کمتر کردهاند. دربارهی من هم، دوستان و عزیزان میدانند و میگویند اهل دروغ نیستم و خودم هم گاهی گفتهام که دروغ گفتن برایم دشوار است؛ ولی بخوانید و باور نکنید! ما مردم دروغ نمیگوییم خو مگم اگر گفتیم، از این میده دروغکها نمیگویم و خود ما هم دروغهایمان را باور کرده زندهگی میکنیم.
آن روز هم دروغ گفتم، چرا که اگر میگفتم نماز نمیخوانم چون هوایش نیست، نمیتوانستم طرف را قانع بسازم که تمنای دل برای سجده چیست. بسیار شنیدهام که میگویند: "فلانی را خدا معاف کرده، ببین حتا توفیق نماز را هم از او گرفته." ولی من این روزها، بیشتر از شبهایی که در سجده میگریستم، حضور و عشقِ بیپایانِ خداوندم را حس میکنم. همهجا میبینمش و اگر خودشیفتهگی یا خودفریبی نباشد، به یقین میدانم که دوستم دارد. نمیدانم از کجا؛ ولی یک نجوا.. یک صدای عمیق در قلبم میگوید که خدا مرا بینهایت دوست دارد. حتا اگر نماز هم نخوانم.
من عشق خداوندم را در طعمِ آب لیمو و نعنایی میبینم که مادر شبها آماده کرده در یخچال میگذارند تا فردا با خودم به مکتب ببرم. در گیلاس شیری میبینم که شبها روی طاقچه میگذارند تا پیش از خواب بنوشم و در ترانهیی که پدر صدایش را بلند میکنند چون میدانند من دوستش دارم. من عشق خداوندم را در محبتِ پنهانِ "لالیم" پشت پنجاه روپیه کریدت یا یکتا نوشابه و کاکائو میبینم که پشت درِ اتاقم آمده صدا زده به دستم میدهند. من خداوندم را در حضورِ همیشهگی و پُر مهرِ وجیه، در توجه و هواداری همیشهگی ناهید خواهرم و ناهید اَودُرزادهام میبینم. عشق خداوندم را در مهر و احترام و همراهی یاسر میبینم که این همه سال -به ویژه این یک سال اخیر- پشت و پناهمان بود با وجود اینکه از من و ما کوچکتر است، برایمان برادری کرد و قدر ندانستیم. عشق خداوندم را در چشمهای دوتا مادرم میبینم. در نوری که همیشه در چشمهایشان موج میزند و من هیچگاه نتوانستهام مستقیم به آنها نگاه کنم. همیشه با خودم میگویم، بزرگترین نشانهی دوستداشتهشدن از سوی خدا این است که مهرم را در دل این دو زن انداخته.
شاید بر سجاده نایستم؛ ولی بیشتر از آن پنج وقتِ ده دقیقهیی به خداوندم میاندیشم و با او حرف میزنم. آنگاه که در باغ زیر سایهی درختان سنجد و زردآلو و شاهتوت نشستهام و به سهمم از خوشبختی میاندیشم، او را یاد کرده سپاس میگویم. صبحهایی که به تماشای طلوع مینشینم یا زمانیکه از خانه بیرون میشوم و در کوچه و بازار با کودکانِ خوشرو روبهرو میشوم که با لبخند برایم سلام میدهند و زمانیکه مریم -هر جا هم که باشد- آمده مرا در آغوش گرفته احوالپرسی میکند، زمانیکه کودکان شناور در نهر را میبینم و در سایهی چنارها تا "پلِ بابو" میروم و به کاکای دکاندار سلام میدهم و او با شوقِ شگفتانگیز پاسخم را میدهد. آنگاه که به پکورهفروش، یخفروش، موتروان، عابران، کودکان و آدمها نگاه میکنم، آنگاه که به کوههای پسزمینهی شهر، گندمزارها و دهقانانی مینگرم که بر روی زمین کار میکنند و زنانی که شانهبهشانهی مردانشان در کاشت و برداشت محصول سهم میگیرند و آنگاه که وارد مکتب میشوم و دانشآموزان از پنجره ورودِ ما را تماشا کرده دست تکان داده برایم لبخند میزنند و.. در تمام این لحظهها، خداوندم را یاد کرده سپاس میگویم.
آنهایی که با نماز و ذکرشمار و نمیدانم چه و چه کلید درِ بهشت را خریدهاند، گمان میبرند ما مردمِ ناسپاس و گنهکار و شاید بیدین، در روزهای عیش و شادمانی و از یادِ خدا غافل هستیم و تنها زمانیکه کارِ مان بند شد و در گرفتاری دست به دامانش میشویم؛ ولی -به گفتهی خودشان، ریا نباشد- من آن روزهایی که قلبم میخندند، بسیاااار بیشتر از شبهایی که در تاریکیِ روحم خفه میشدم، خداوندم را یاد کردهام. من، آنگاه که پیامِ دوستانِ عزیزتر از جان را روی صفحهی گوشی میبینم، یا زمانیکه عزیزی در آنسوی شهر، کشور یا دنیا، ابری در آسمان، بابونهی در دشت، خورشیدی در حال غروب یا مزرعهی آفتابگردان و گندم میبیند و به یاد من میافتد و تصویرش را برایم میفرستد.. پیش از آنکه پاسخش را بدهم، خداوندم را شکر گفته قدر میدانم.
250
آن روز گفت: "رنگ ناخن زدی، نماز نمیخوانی؟"
گفتم: "این روزها، نه."
گفت: "پریود هستی؟"
نبودم و گفتم: "آری."
250
سَیر (اَودُرزادهام): اینه خو کاکا دختر تان امشاو طوی نرفت که همو دختر ره گپ بده.
من: وی وی.
اَودُرزادهام: ها خو دختر د همی طوی و فاتحه پیدا میشه.
پدرم: مه خو اینمی رزما ره گفتم که با زنکاکا و مادرت خانهی فلانی برو، د گپ نکد و گفت خودم از اینجه رفته او ره نمیارم.
اَودُرزادهام: ها خو دخترا ایی وقتها خارجرَو هستند.
زن کاکایم: خیر اس اینجه بیایه و خواهرخواندهگکها با هم خارج بروید.
اَودُرزادهی دوم: باز کسی که بخواهد خارج بره با ما مردم جور میآمده باشه؟
پدرم: آنقدر خوب دختر اس که پانزده سال میشه با اینمی رزما جور (کنار) آمده.
سیر: خی بیخی صحیح اس. با رزما که جور آمد، با همی سه_چهار حویلی هم جور میآید.
من: وی وی.
250
دلم میخواهد یک گروپ/یا کانال بسازم و چندتا آدمی را که اینجا و در زندهگیام حضور دارند و واقعن دوستشان دارم، با هم در آنجا داشته باشم و آن خیالِ همیشهگی که در سر داشتم -داشتن سیارهی خودم با عزیزانی که روح آدم را لمس کردهاند- خیال نماند. آنجا چه بگوییم/بنویسیم؟ هیچی فقط حضور داشته باشند چون من دوستشان دارم و مبادا روزی گمشان کنم.
#دیوانهگیستمیدانم.
250
یک کارزارِ چطورکایی راه افتاده که خوشم داد.
#انتقام_با_واکنش_خنده
#عجب_دنیاست_این_تلگرام
250
یک کارزارِ چطورکایی به راه افتاده که خوشم داد.
#انتقام_با_واکنش_خنده
#عجب_دنیاست_این_تلگرام
250
Repost from پودینه:
در بدخشان یک متل داریم میگه:« گنده ره قلیغش زیاتی»
معنیش این میشه که بعضی آدمها خودشان چندان آش دهنسوزی نیستند، بعد میایند کارهای میکنند که باعث میشود بیشتر فرومایه بهنظر برسند.
یک عزیزی اسم نمیبرم، شاید در پودینه باشند شاید نباشند خودشان را روشنفکر و نویسنده قلمداد میکنند و کانال هم دارند و بعد نویسندگان و شاعران نوجوان افغانستان را به هر نحوی به تمسخر میگیرند.
امروز دیدم یک شاعر نوجوان بلخی که باز هم اسم نمیبرم و من مخصوصا خیلی دوستشان دارم را در کانالش مسخره کرده، و من هرچه گشتم واقعا چیزی خندهداری پیدا نکردم
حتی در پستهای دیگرشان هم که فقط محض خنده خودش، دیگران به سخره میگیرند. فکر میکنم به کسی خندیدن، حتی به اشتباهاتش هم کار درستی نیست و خلاصهی کلام به اینطور آدمها، لقب بیشعور هم زیادیست.
250
من آنلاینتر از آن هستم جان #خاهر خود. زیاد زحمت میکشی؛ ولی میبینم که عقدهگک ات هیچ خالی نمیشود #مصورخان! 💔😂
#موقت
250
گفت:
شیرینی قند برای روزهای تلخ است و زیادش هم دل آدم را میزند. رزمایم! قشنگیِ تمام روزم! تو در سفرهی دلم "نمک" هستی. چاشنیِ تمام زندهگانیام.
