تاکستان انگور
Kanalga Telegram’da o‘tish
327
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kunlar
+3930 kunlar
Postlar arxiv
کانالهای فعال، جمعِ نقیضین
در بیش از سی کانال عضو هستم و حتا یکتایشان را بیصدا نکردهام. چون عاشق کانالهایی هستم که پیوسته فعال هستند و به معنای واقعی کلمه زندهگی میکنند. در زندهگیام روزهای زیادی بوده که به این تناقض در خودم و آدمها اندیشیده باشم و در آخر از آنچه که هستیم، حیرتزده شوم. گاهی از خودم میپرسم چطور ممکن است این حجم از تناقض در یک آدم جمع شود؟! بعد، خودم پاسخ داده میگویم، خوب شاید چون آدم هستیم و احساس داریم و یاد گرفتهایم خوب یا بد، خودمان باشیم.
بارها گفتهام آدمی نیستم که برای خود و دیگران خط و نشان بکشم. نه از آن بگذرم، نه اجازه بدهم کسی بگذرد. همین بس که شهرها و کشورهایمان مرز دارند. آدمی آزاد هست. حتا اگر خودش را در بندِ نظم و قانونِ مشخص برای رسیدن به هدفش گرفتار کرده باشد. دیروز "کلانتر میخکوب" از بینظمی و نظمِ کانال خودشان و رفقا گفتند. میخواستم بگویم نظمی که در بینظمی ما و شما هست، در نظام قانونمند نیست خو مگم این حرفم در خانه و برای مادر بیشتر صدق میکرد چون اگر بخواهند جایی، چیزی را بردارند که جلو دست و پا نباشد و گم نشود، حتمن گم میشود.
خوب، گذشته از این حرفها.. میخواستم از تناقض روحِ آدمهایی بگویم که اینجا هستیم و کانالهای ما هم پیوسته فعالیت دارد و عکسها و آهنگها و روزمرهگیهایمان را به اشتراک میگذاریم. در ضمن، ما مخالف هیچکس نیستیم. مادرهای ما از قدیم میگفتند: "بز د پای خود آویزان اس، گوسفند د پای خود." و ما هم تا مغز و استخوان این را پذیرفتهایم و در پی ایجاد تغییر در افکار و زندهگی و اشعار و نوشتهها و کانالِ هیچکس نیستیم.
من میبینم که یک بخش از روح ما آدمهای بینظم، دوست دارد در گذشته و دنیای کلاسیک زندهگی کند و بخش دیگرش دنیای مدرن و ظرافتهایش را میخواهد. ما آدمهایی هستیم که هم عاشق رنگینکمان و رنگهایش هستند و هم جان میدهند به ترکیب رنگی سیاه و سفید؛ ولی دنیای خود را -که همین کانالکهایمان باشد- هیچگاه سیاه و سفید نمیسازیم. ما خانههای گنبدی و دروازههای چوبی با زنجیرهای سرِ در را دوست داریم و عاشق مدرنترین خانههایی هم هستیم که توسط معماران بزرگ در گوشهکنار جهان ساخته شده و معماریشان هوش از سر میپراند. ما مردم، گاهی دلمان میخواهد با خواندن تاریخ و استفاده از دانش باستانشناسی به گذشته سفر کرده در دل دنیایی غرق شویم که قبل از ما بوده و گاهی هم در خیالمان به آینده سفر میکنیم.
یک بخش از وجودمان میخواهد به سفر دَور دنیا برود و آدمهای زیادی را ببیند و بشناسد و بخش دیگرش، به کنج اتاق دل بسته و گاهی حتا نمیخواهد نور خورشید چشمهایش را اذیت کند. ما ظرفیت این را داریم که در ساعتی از روز دخترِ نوجوانی باشیم با آرزوهای محال و دستنیافتنی و در عین حال زنِ هفتاد و چند سالهیی که وقتی به گذشته نگاه میکند، حسرت روزهای رفته قلبش را به درد میآورد. آدمهایی که از شنیدن ترانههای استاد بیلتون گرفته تا شاهین نجفی کیف میکنیم. لباسهای محلی -از هر فرهنگ و قوم و زبان- را با آن گوشوارههای بزرگ و گردنبندهای سنگین دوست داریم و همینطور شیکترین لباسها را با ظریفترین دستبندها و زیباترین گوشوارهها.
از گل و گیاه گرفته تا ماشینِ سفر به زمان، از ستارهها و کهکشانها گرفته تا عمیقترین نقطههای اقیانوس را دوست داریم. با وجود اینکه عاشق خورشید هستیم، زیر باران هست که قلبمان میخندند. ما ظرفیت این را هم داریم که قوس هلال را با ماهِ کامل همزمان و یک اندازه دوست داشته باشیم.
قدیمها برای نداشتن خطفکری مشخص اذیت میشدیم؛ ولی حالا به این درک رسیدهایم که ما آدمها همین هستیم. ذات واقعی مان این هست. نمیتوانیم برای رسیدن به یک هدفِ از پیش تعیین شده، همهچیز را نادیده گرفته برویم و زمانیکه آنجا رسیدیم، قلبمان از اینکه چه چیزهایی را از دست دادهایم، فشرده شود.
ههه.. تلگرامم بسیار گدود شده بود. من هم که وسواس دارم و باید همهچیز منظم و حساب شده باشد. نیاز بود یک دفعه تمام کانالها و گفتگوها و رباتها را حذف کرده خانهتکانی کنم. برای همین از همهجا رفتم و تلگرام را پاک کرده دوباره پیوستم خو مگم دو سه نفرک که از روی سیالی و شریکی اینجا بودند، رخت سفر بستند. حالا نمیدانم کیها و مالکان کدام کانالها. اگر مه دوباره به کانالهای آن پوشه عضو شوم -که میشوم- میترسم گمان کنند بخاطر اینکه میخواهم دوباره برگردند، برگشتهام. اگنی منِ مسکین قصد برگشت داشتم خو مگم اینالی د چهلهفدهراهی ماندهام که چه کار کنم؟ به دادم برسید..💔😂
اگر نظریه تناسخ درست باشد، حس میکنم در زندهگی قبلی بُزِ کوهی بودم. نخندید، راست میگویم خوب. آخر مگر ممکن است این حجم از عشق به کوه و دشت و دره و میهن در قلبم جا داشته باشد؟! میترسم این عشقِ بیش از حد، یک روز قلبم را از کار بیندازد.
من: سعادت جان تشنه هستم.
وجیه: بوتلهای میده د یخدانِ فریزر اس.
یاسر: اونا از مهمان اس. بوتلهای کلان ره بیار.
وجیه: الا یاسر.
.
.
من: سعادت جان یکتا تار بیار.
سعادت: هی عمه رزما برو خودت بگیر دیگه.
.
.
من: سعادت جان همی تلفن مه د شارژ بزن.
سعادت: عمه رزما جان همی روز خو یک دقه نماندی.
من: وی وی. کدام یک از همی کار ها ره کدی؟
وجیه: از بس که هر روز همینجه هستی.
من: باز هم وی وی. دو ماه میشه نامدیم.
یاسر: تو که ده سال یکبار هم بیایی، اینجه خانهات اس و مهمان نیستی.
.
.
اینکه دوتا خانواده داشته باشی، اینکه توسط دوتا مادر دوست داشته شوی، اینکه مهر دوتا پدر را تجربه کنی، اینکه دوتا خانه داشته باشی و خودت را مهمان احساس نکنی، مسواکت در حمام و لباست در الماری کنار لباسهای خواهرها و برادرهایت باشد و بدون اینکه بگویی برایم لباس بده رفته خودت برداری و در کل مهمان نباشی، بهخصوص اینکه یاسر بگوید: اینجا خانهی خودت هست حس خارقالعادهیی دارد که خیلی کم تجربه میشود.
#برهگکدومادره
#دومینخانواده♥️
برای نخستینبار اجازه دادند به بلوتوث موتر وصل شوم و این را پلی کرده گفتم: این روزها اینی آهنگ را بسیار دوست دارم.
لیویسا گفت: مه تو را.
چند ساعت میشود کنارم هست، هر دو دقیقه یکبار دوستتدارم میگوید و هر پنج دقیقه یکبار میبوسد. حس خارقالعادهیی دارم.
