Z
Открыть в Telegram
آیا کلمات هم به اندازه ما عذاب میکشند؟
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
913
Подписчики
-1024 часа
-787 дней
-15430 дней
Архив постов
913
قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوشخبر باشی، اما، اما
گِردِ بام و درِ من
بیثمر میگردی
انتظارِ خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دلِ من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطنِ خویش غریب
قاصد تجربههای همه تلخ
با دلم میگوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب
قاصدک! هان، ولی... آخر... ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمعِ شعله نمیبندم؛ خُردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم میگریند...
مهدی اخوانثالث
913
گفته بودند اوست، امّا هیچکس آنجا نبود
هرچه دیدیم از حقیقت، جز خیالِ ما نبود
تا رسیدیم آخرِ افسانه، روشن شد به ما
قصه از آغاز، جز تزویر و جز اغوا نبود
هر ورق را زیر و رو کردیم و آخر دیده شد
جز دروغی پشتِ دیگر، ماجرا پیدا نبود
913
زندگی جز ساعتی گمگشته در تکرار نیست
آنچه از انسان بمانَد، غیرِ یک پندار نیست
میرود هر کس، زمان نامش به خاموشی بَرَد
جاودان، جز خاطره، میراثِ این دیدار نیست
913
Repost from ستارهای که بلعیده شد.
از خون جوانان وطن دیگر لاله ای نمی روید. هر قطره خونی که مانده بود را در شیشه کردید!
913
Repost from N/a
در پهنهی جهان
انسان برای کشتن انسان
تا جبهه میرود
انسان برای کشتن انسان
تشویق میشود!
*
درجبهههای جنگ
کشتار میکنند
یا کشته میشوند
*
تابوت صد هزار جوان را
پیران داغدار
با چشم اشکبار
بردوش میکشند
درخاک می نهند.
*
....آنگاه کودکان را
تعلیم میدهند:
یک شاخه از درخت نبایست بشکنند!
-فریدون مشیری
913
Repost from _selenophile
تو از آیین انسانی چه میدانی؟.
اگر جان را خدا دادهست؛
چرا باید تو بستانی؟.
913
Repost from اقیانوسِ چشم هایش.
فرزند ایران و جان فدای میهن، جاویدنام سامان گلزنایی. فرزند ایران و جان فدای میهن، جاویدنام ابوالفضل سپاهی. فرزند ایران و جان فدای میهن، جاویدنام علیرضا سپاهی. فرزند ایران و جان فدای مهین، جاوید نام آناهیتا آذرشب. فرزند ایران و جان فدای میهن، جاویدنام امیرحسین صفری. فرزند ایران و جان فدای میهن، جاویدنام آرین ولی پور.
913
اذان صبح گفتند و طناب آواز خون سر کرد
شفق از شرم این میدان، گریبان سحر، تر کرد
کبوتر از مناره بیصدا تا پای چوب آمد
سکوت چوبهدار، آسمان را روبه محشر کرد
موذن آیه رحمت به گوش شهر میخواند، لیک
نسیمی از گلوی دار، تلاوت را مکدر کرد
طلوع از پشت کوه آمد، ولی خورشید سرخ افتاد
مگر دستی افق را پیش چشم صبح، پرپر کرد؟
از آن پس هر سحر، خورشید با پیشانی گلگون
به یاد آن که بر دارش کشیدند، خاک بر سر کرد
913
اگر دوباره مرا بر درِ جهان آرند
ز خاکِ سردِ فراموشیام عیان آرند
مرا نه سویِ دیاری که ابرِ کینه در اوست
به باغِ عاطفه و عطرِ ارغوان آرند
جهانی آنکه ز هر ابر، گلی فرو ریزد
نه آتش و غمِ باروت به ارمغان آرند
نه کودکی به هراسِ صدایِ تیر افتد
نه مادری به بغل، جسمِ نیمهجان آرند...
913
<<ناراتس>>
وقتی اورا میدیدی، گویی فرشتهای است که مستقیما از دل بهشت آمده، اما کدام بهشت در این برهوت ناراتس؟
When you saw her, it was as if an angel had come directly from the heart of paradise, but which paradise in this wasteland of Narates?
✍️
