خطِ نگار🍁
Открыть в Telegram
خطهای من، قصههای منند… اینجا با خطِ نگار، روزها و لحظههایم را مینویسم، جایی برای رنگها، صداها و سکوتهای کوچک:)
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
317
Подписчики
Нет данных24 часа
-37 дней
-930 дней
Архив постов
316
دقت کردین ادما راحت میپذیرن ک پنج سال پیش تا الان تفکرشون زمین تا آسمون عوض شده!
ولی اگه بگی حالا صبر کن یه مدت دیگه نظرِ الانت عوض میشه، اغلب میگن نه دیگه این رو بهش رسیدم و مطمئنم🚶🏻♀️
316
جدی چقد خوبه وقتی یه چیزیو به کسی امانت میدی ازش درست مراقبت کنه و بعدش صحیح و سالم پس بده….
316
تا حالا حس کردی داری خفه میشی؟
یه پسر جوون بیکار بودی که نگرانه دختر موردعلاقهش چیزی رو از منوی کافه انتخاب کنه که از موجودی کارت اون گرونتره؟
یا مثلا یه پیرمرد بودی تو خونه سالمندان که پنجشنبهها برخلاف بقیه نمیاد به محوطه آسایشگاه چون میدونه هر کسی رو که دلش میخواد ببینه قبل از اون مرده؟
یه درخت خشک بودی وقتی صدای ارهبرقی نزدیکو نزدیکتر میشه؟ ما همهی اینهاییم....
صبور و ناچار، ما معتادان ملال روزمرهایم
قیمت دلار و خبر مذاکره ناشنیده میمونن، چون اونقدر مصیبت مرئی سرمون ریخته که کسی سراغ آشغالای زیر تخت نمیره....
ما مدتهاست لب پرتگاه ایستادیم: آستانهی یأس جمعی. و بامزهس که اینجا میرقصیم، میخونیم، مینویسیم، عاشق میشیم، با هم میخوابیم، درخت میکاریم، به گربهها اجازه میدیم ازمون برده بسازن، و ادامه میدیم و ادامه میدیم و ادامه میدیم....
ما جادوگرانی هستیم که از بیهودگی عصارهی حیات میسازیم....
316
یکی از ظالمانهترین تجربههای هر آدمی، تجربهی کور شدن یه ذوقِ خیلی عمیقه... یهو برای یه مدت طولانی همه چیز تاریک میشه ….
316
عکس گرفته شده در تاریخ ۱۸ فروردین:
حال و هوای دلم شبیه همین عکس تیره ست، خیلی سعی کردم امیدوار باشم
واقعا اگر آدمای امن زندگیم نبودن و معاشرت حرف زدن باهاشون نبود
نمیدونستم تا همین الانشم چطوری دووم میاوردم
فشارروانی که از هر طرف بهم وارد میشه و صدای جنگنده ها و بمب که این روزا روتین زندگیم شده
و در عین حال باید تمرکز از دست رفتمو ب سختی جمع کنم که بتونم کارامو پیش ببرم
وحتی یوقتایی گریه ام میگرفت و کارمیکردم منی که نقطه امنم کار کردنم بود…
نمیدونم چی میشه، نمیدونم امشبو به صبح میرسونم یا نه:)
چون همین الانی که دارم مینویسم صدای جنگنده و انفجار رو دارم میشنوم….
کاش این روزا یه کابوس یا یه خواب بد بود و یکی میومد بیدارم میکرد میگفت پاشو خواب بد دیدی :)
316
Repost from دارک پروکسی | Proxy mtproto
این مدت زندگیم جوری گذشت که میتونم سالها
بدونِ اینکه اتفاق غمانگیزی رخ بده، غمگین بمونم :)
پروکسی | پروکسی | پروکسی
☑️ @DarkProxy
316
گاهی حس میکنم دلخورم از همه چیز…
از روزهایی که میگذره و هنوز صدای انفجار توی گوشمه، از ترسی که هر روز، حتی وقتی آسمون ساکته، داره ریشه میکنه توی قلبم🙂
دلم میخواد فریاد بزنم، گریه کنم، از همه این وحشت خالی بشم، ولی باز یه چیزی نگهم میداره.
یه چیزی که میگه: «هنوز میشه»، حتی وقتی همه چیز خراب و خستهکنندهست، حتی وقتی خندهها کمرنگ شدن، هنوز یه روز هست که ممکنه بدون ترس نفس بکشیم، هنوز میتونیم یه گوشهای پیدا کنیم که نورش بیشتر باشه از سایهها:)
۰۵/۰۱/۰۷
