زادهِ خیال…
Открыть в Telegram
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
278
Подписчики
-624 часа
+137 дней
+3030 дней
Архив постов
277
مرد از همسرش پرسید وقتی به خانه
برگشتم،چه چیزی برایت بیاورم ؟
همسرشگفت: تنها دو چشم صالح که غیر
از من به زنِ دیگری نظر نکرده باشند.
277
هنوز هم هر تصمیم مهمِ زندگیام را اول در دلم با تو درمیان میگذارم بعد یادم میآید سالهاست هیچ جوابی از تو نمیرسد.
#شاهدخت_دورگه
277
اگر تنهایی صدا داشت حتماً شبیه سکوتِ بعد از رفتنِ تو بود... همان سکوتی که هزار حرف را در گلوی آدم دفن میکند.
#شاهدخت_دورگه
277
دوست داشتنِ تو شبیه نگاه کردن به آسمان بود هرچه بیشتر مینگریستم بیشتر میفهمیدم که هرگز به تو نخواهم رسید.
#شاهدخت_دورگه
277
باور کن اگر چیزی از میان کلماتت دیدم زیباییای بود که خودت با قلمت آن را پنهان کرده بودی
من فقط خواندم این قلم تو بود که مرا وادار کرد حس کنم و دوباره بخوانم اگر نگاه من مرهمی بر زخمی از قلمت بوده نوشتههای تو هم بیشک مرهمِ دلِ خوانندهای بوده که میان سطرهایت خودش را پیدا کرده🤍
277
Repost from دُخت شب...✨
گاهی یک نوشته را نمینویسیم که خوانده شود مینویسیم تا شاید یک دل میان آن همه واژه خودش را پیدا کند… و چه زیبا که تو از میان کلمات من، همان چیزی را دیدی که پنهان کرده بودم.....
تعریفت را نمیدانم چگونه پاسخ بدهم جز اینکه بگویم اگر قلمم زخمی را به تصویر کشید نگاه تو مرهمش شد. بعضی مخاطبها فقط نوشته را میخوانند اما بعضیها خود نویسنده را از میان سطرها میخوانند…
و تو، امروز مرا از میان کلماتم خواندی.... متشکرم از حضورت از مهربانی ات....🫠🥲🍂
277
واقعاً شاهکار نوشتهای… 🥹🤍 این متن فقط چند جمله کنار هم برایم نبود انگار هر واژهاش جان داشت و هر سطرش چیزی را در دلم بیدار میکرد. آنقدر زیبا از رنج و دلِ یک نویسنده گفتی که بعد از خواندنش بیشتر ترسدم دلِ کسی را بشکنم واقعاً قلمت ستودنیست بااانو!
277
Repost from دُخت شب...✨
+1
اگر اشک از دیدهٔ نویسندهای روان کردی
بدان که غزلی را بیجا کشتهای بیتی را بیوقت شکستهای
استعارهای را از جان افکندهای
و واژهای را پیش از رسیدن به کمال، به خاک سپردهای.
اگر دل او را شکستی
فنجانِ چای خلوتش شکستهای
مهتاب شبش را مکدّر کردهای
ستارگان آسمانش را فرو ریختهای
و چراغ خیال را در شبستان جانش خاموش ساختهای.
که گریهٔ نویسنده، گریهٔ یک تن نیست
گاه تمامِ کتابیست که هنوز نوشته نشده،
تمامِ شعرهاییست که هنوز به دنیا نیامدهاند،
و تمامِ واژههاییست که در سینهاش
در انتظارِ قلم ماندهاند.
پس حذر کن از شکستنِ دلِ نویسنده
که چون دلش بشکند،
تنها یک دل نمیشکند
غزل بیصاحب میشود،
شعر بیزبان میماند،
ماه بیفروغ میگردد
و شب، بیستاره به صبح میرسد.
و آنگاه
تو تنها دل یک نویسنده را نشکستهای اندکی از ادبیات جهان را با خویش به خاک سپردهای
#محال_بهار🍂
277
نمی توانیم گذشته تغییر دهیم،
تنها باید خاطرات شیرین را به یاد سپرد،
و لغزشهای گذشته را توشه راه خرد سازیم.
نمیتوانیم آینده را پیش بینی کنیم،
تنها باید امیدوار باشیم و خواهان بهترین و هرآنچه نیکوست،
و باور کنیم که چنین خواهد شد،
میتوانیم روزی را زندگی کرد،
دَم را غنیمت شمریم،
و همواره در جستجو تا بهتر و نیکوتر باشیم!
277
Repost from ﺑﻟﻭﻁ|ﻧﯾل ظاﻫﺭی
سلام به آنهای که وجودشان به ما ثابت کرد، آدمهای خوب افسانه نیستند.💜
277
_بعد از چند هفته امروز به دیدارش رفتم...
حرفهای زیادی برای گفتن داشتم دلتنگیهایم آنقدر زیاد شده بودند که گمان میکردم هیچ واژهای توانِ حملشان را ندارد کنارِ آرامگاهش نشستم و از هر آنچه در این روزها بر من گذشته بود برایش گفتم آنقدر حرف زدم که دلتنگیام کمی آرام گرفت نه آنقدر که از بین برود فقط به اندازهای که بتوانم دوباره نفس بکشم
میدانی دردناکترین بخشِ این دیدار چه بود؟
اینکه من بیوقفه حرف میزدم اما از او هیچ صدایی نمیشنیدم میدانستم شنوندهی تمام ناگفتههایم است اما دلم برای همان صدایی تنگ شده بود دلم پناهِ آغوشی را میخواست که سالها امنترین جای دنیا برایم بود اما سهمِ من تنها لمسِ سنگِ سردِ آرامگاهاش بود سنگی که هرچقدر با اشکهایم خیسش میکردم گرمای دستانش را به من برنمیگرداند.
باد آرام از میان درختان گذشت چشمهایم را بستم و برای لحظهای خیال کردم اگر دوباره صدایم کند اگر فقط یک بار دیگر نامم را با همان مهربانی همیشگی بر زبان بیاورد تمام این دلتنگیها پایان مییابند اما سکوت تنها پاسخی بود که میان من و او ایستاده بود.
آرام دستم را روی خاک گذاشتم و زیر لب گفتم: (دلتنگت شدهام... بیشتر از آنچه که بتوانم به زبان بیاورم) اما باد تنها کسی بود که جواب زمزمههایم را میداد
از کنار آرامگاهاش که برخاستم چیزی از دلم همانجا جا ماند کنار همان خاکی که عزیزترین تکهی زندگیام را در آغوش گرفته بود.🖤
277
Repost from حورآسا| در دل سماع🕊
زندگی بیتو شبیه زهرِ تلخیست؛ که هر روز، قطرهقطره، به کامم میچکد.
#صدف_امیری
