زادهِ خیال…
Открыть в Telegram
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
283
Подписчики
-624 часа
+137 дней
+3030 дней
Архив постов
281
زندگی این نیست که تو هر روز یک مسیر را طی کنی، بعد به خانه بروی، بخوری و بخوابی و باز فردا تکرار کار دیروز تو باشد. آیا نام این کار را زندگی میگذاری؟
281
تقصیر چشمان تو بود که این چنین یاغی شدم!
وگرنه پاکی قلب مرا ملای مسجدِ تان هم نداشت😅.....!
281
تقصیر چشمان تو بود که این چنین یاغی شدم!
وگرنه پاکی قلب مرا ملای مسجدِ تان هم نداشت😅.....!
281
تقصیر چشمان تو بود که این چنین یاغی شدم!
وگرنه پاکی قلب مرا ملای مسجدِ تان هم نداشت😅.....!
281
أحبتک و کانت آخر أحبتي علی وجه الأرض!
و عذبتنئ کأنني آخر أعدائک علی وجه الأرض…
تو را دوست داشتم چنانکه که گویی تو آخرین عزیزان من بر روی زمینی !
و تو رنجم دادی چنانکه گویی من آخرین دشمنان تو بر روی زمینم…
281
Repost from ﺑﻟﻭﻁ|ﻧﯾل ظاﻫﺭی
کارگاه نویسندگی-درستنویسی|غیرحضوری
مدرس: نیل ظاهری؛ تقریبا با چهارسال تجربهی تدریس حضوری در بخشهای مختلف و بیش از دوسال در عرصهی نوشتن و نویسندگی
پلتفارم: واتسپ و گوگلمیت
برگزارکننده: اکادمی آنلاین افغانستان
هزینه: رایگان
فقط برای بانوان
آلدوس هاکسلی: «واژهها میتوانند مانند اشعه ایکس باشند؛ اگر درست استفاده شوند، از همهچیز عبور میکنند و خواننده را میشکافند»
برای ثبتنام و معلومات بیشتر اینجا وصل شوید:
https://chat.whatsapp.com/JzvOtl9o4Xk2jDEFTeyn5s?s=sw&p=a&ilr=0
کانال رسمی اکادمی:
https://whatsapp.com/channel/0029VaIx0KhC1Fu3qOvFbA1F
281
Repost from 💐جَهِشِ دِل _ آوَاِیِ گُمنَام💐
زندگی، به شجاعان پاداش میدهد، نه به تماشاگران... #آوای_گمنام..🍃
281
پارت: #هشتادوهشت
رمان: #ردی_از_خدا_در_دل_عشق
نویسنده: #شاهدخت_دورگه
آن شب...
سُها تا مدتها کنار پنجره ایستاده بود
شهر آرام شده بود چراغهای خانهها یکییکی خاموش میشدند و سکوت شب همهجا را گرفته بود.
اما در دل سُها...
آرامشی عجیب همراه با یک سؤال بزرگ وجود داشت.
او دختری نبود که به راحتی احساساتش را بپذیرد سالها یاد گرفته بود روی پای خودش بایستد به کسی وابسته نشود تصمیمهایش را با عقل بگیرد.
اما حالا...
یک نفر بدون اینکه چیزی بخواهد بدون اینکه قدمی از حد احترام جلوتر بگذارد وارد دنیایی شده بود که سُها همیشه درهایش را بسته نگه داشته بود
آرام گفت:
ـ خدایا...
من همیشه از تو خواستم کسی وارد زندگیام شود که مرا از تو دور نکند...
بلکه بیشتر به تو نزدیک کند
چند لحظه سکوت کرد بعد آهسته ادامه داد:
ـ اگر او همان دعایی است که سالها در دلم بود...خودت راهش را آسان کن و اگر نیست خودت کمکم کن که اشتباه نکنم
صبح روز بعد...
خانه آراد...
آراد کنار میز صبحانه نشسته بود مادرش چای میریخت و پدرش کتابی را که میخواند کنار گذاشته بود و نگاه مثل همیشه دقیق روی پسرش بود او تغییرات پسرش را میدید آرامتر شده بود.
اما در عین حال...
فکرش بیشتر از گذشته درگیر بود
پدرش گفت:
ـ آراد.
ـ بله پدر؟
ـ این روزها بیشتر از قبل به فکر فرو میروی.
آراد لبخند کوتاهی زد و هیچ نگفت
پدرش لبخند زد و گفت:
ـ تو را از کودکی میشناسم بچیم وقتی چیزی در دلت باشد حتی سکوتت هم حرف میزند.
آراد چند لحظه ساکت ماند بعد آرام گفت:
ـ پدر...
ـ جانم؟
ـ سخت است
پدرش نگاهش کرد
ـ چی سخت است؟
آراد نفس عمیقی کشید
ـ اینکه هر روز کسی را ببینی بدانی برایت مهم است...
اما مجبور باشی فقط مثل یک آدم عادی رفتار کنی
پدرش چیزی نگفت فقط گوش داد
آراد ادامه داد:
ـ سخت است که بخواهی حالش را بدانی اما حق نداشته باشی زیاد سؤال کنی
سخت است که بخواهی حمایتش کنی اما نخواهی باعث شوی احساس کند محدود شده
مکث کرد
ـ من نمیخواهم چیزی را به زور به دست بیاورم پدر
فقط...
اگر خدا خیر دانست آرزو دارم یک روز کنارم باشد.
پدرش با محبت به او نگاه کرد
ـ همین که اینطور فکر میکنی نشان میدهد احساست فقط یک علاقه زودگذر نیست
آراد آرام گفت:
ـ دوست داشتنش برایم فقط به خاطر خودش نیست
ـ پس برای چیست؟
آراد لبخند زد
ـ چون وقتی کنار او هستم آدم بهتری میشوم
پدرش لبخند زد
اما هنوز نمیدانست این دختر چه کسی اسا نمیدانست نامی که در دل پسرش خانه کرده نام دختر دوست قدیمیاش است
در شرکت...
سُها مشغول بررسی آخرین بخشهای مونوگراف بود این روزها بیشتر از همیشه تلاش میکرد نه فقط برای موفقیت خودش...
بلکه برای اینکه ثابت کند میتواند همه مسئولیتهایش را به خوبی انجام دهد در همان لحظه صدای در آمد.
ـ بفرمایین
آراد وارد شد
اما این بار در دستش هیچ پروندهای نبود
سُها با تعجب نگاهش کرد
ـ کاری داشتین؟
آراد چند لحظه مکث کرد
ـ فقط خواستم بپرسم ...مونوگراف چطور پیش میرود؟
سُها لبخند زد
ـ خوب است
ـ خسته نمیشوین؟
سُها خندید
ـ نه، اما نمی دانم چرا همه این سؤال را از من میپرسند؟
آراد هم لبخند زد
ـ چون همه میبینند چقدر تلاش میکنین
سُها چند لحظه ساکت شد
بعد گفت:
ـ شما هم خسته میشوین؟
آراد جواب داد:
ـ بله
ـ پس چرا هیچ وقت نشان نمیدهین؟
آراد نگاهش را پایین انداخت
ـ شاید چون بعضی آدمها عادت دارند قوی بمانند
سُها آرام گفت:
ـ اما آدمهای قوی هم گاهی نیاز دارند کسی حالشان را بپرسد
این جمله...
برای چند لحظه آراد را ساکت کرد
چون همان چیزی بود که خودش همیشه پنهان میکرد
بعد خیلی آرام گفت:
ـ شاید برای همین خدا بعضی آدمها را سر راه هم قرار میدهد.
سُها نگاهش کرد اما چیزی نگفت
چون میترسید اگر بیشتر حرف بزند...
راز دلش را خودش آشکار کند
راوی:
گاهی نزدیک شدن دو قلب با قدمهای بزرگ اتفاق نمیافتد با همین جملههای کوچک آغاز میشود...
(خسته نباشی)
(مراقب خودت باش)
(امیدوارم موفق شوی)
جملههایی ساده...
اما وقتی از زبان کسی بیاید که برای دل انسان مهم شده است معنایی پیدا میکند که هیچ واژهای نمیتواند آن را توضیح دهد
و حالا...
دو قلب آرامآرام به حقیقتی نزدیک میشدند که هنوز هیچکدام جرئت گفتنش را نداشتند.
281
Repost from الفبا✧آلاز
گفتا
چہ ڪسے بود تو ࢪا شعࢪ بیاموخت
گفتم: به خدا زلفِ تو و نازِ تو و چشمِ خماࢪت ...
#ࢪاحم_تبࢪیزی
281
Repost from دُخت شب...✨
#دیالوگ_نویسی......
_مگر کسی کتاب نیز به سرقت میبرد؟
_بلی، آنان که در پیِ سلطنتاند.
_مگر میان کتاب و سلطنت چه پیوندی است؟
_کتاب، خزانهٔ دانش است و دانش، سرچشمهٔ اقتدار.
شمشیر، مُلکی را به زانو درمیآورد؛ اما علم، جهانی را. هر که بر دانش فرمان براند، بیآنکه تیغی از نیام کشد، بر دلها و اندیشهها پادشاهی خواهد کرد.
#محال_بهار🍂
281
Repost from انـــســانـــمـــ آرّزّوّســتـــ✨🪽
✨جرأت کنید راست و حقیقی باشید.
جرأت کنید زشت باشید!
اگر موسیقی بد را دوست دارید، رک و راست بگویید.
خود را همان که هستید نشان بدهید.
این بزک تهوع انگیز دوروئی و دو پهلویی را از چهره روح خود بزدایید،
و با آب فراوان بشوئید!
281
گاهی خدا پاسخ دعا را با یک انسان میفرستد، انسانی که کنار او ایمان ضعیفتر نمیشود؛ بلکه دل آرامتر میشود!
و آینده روشنتر از همیشه به نظر میرسد.
اما تا وقتی زمان نرسیده باشد، عشق نجیبانه در سکوت صبر میکند…
#شاهدخت_دورگه
281
Repost from حُبّ𖹭
📍فـور کنـید فولدر بـزنم بزارم«+50» جـذب بگیـرید.
+ اینجا جوینباشید،حمایتیلینکبدین چکمیشه..
