زادهِ خیال…
Открыть в Telegram
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
269
Подписчики
-424 часа
+137 дней
+2630 дней
Архив постов
268
بعضی از انسان واژه به اسم ادب را نمیشناسند.
آنها حتماً در خانهی شان چیزی به اسم تشکر و احترام ندیدن.
اگر میدیدن حتماً انجام میدادن!
268
میگفت:«زمین جنازهی او را قبول نمىكند؛ چون او خلق خدا را به عذابى كه اجرای آن مخصوص خداوند است، عذاب مىكرد.
- ناشناس
268
گر چه او هرگز نمیگیرد ز حال ما خبر
درد او هر شب خبر گیرد ز سر تا پای ما
- صائب تبریزی
268
تو برای من مقدر شده بودی، شاید حتی
به عنوان یک مجازات.
- جنایات و مکافات | داستایوفسکی
268
و آیاتو جرأتش را خواهی داشت
تا مرا با زخم هایی که هیچ گاه خوب نمی شوند دوست داشته باشی؟!
268
Repost from ادبسرا | Adabsara
✨📚 دوره آموزش نحو (صفر تا صد) 📚✨
🔹 میخواهی قواعد نحو را بهصورت ساده، روان و کامل یاد بگیری؟
🔹 از مبتدی تا حرفهای، همراه ما باش!
📖 آنچه در این دوره میآموزی:
✔️ آشنایی با اصول و قواعد نحو
✔️ شناخت اسم، فعل و حرف
✔️ آموزش کامل اعراب (رفع، نصب، جر، جزم)
✔️ جملات اسمیه و فعلیه
✔️ ترکیب و تحلیل جملات
✔️ تمرینات کاربردی و مثالهای متنوع
🌟 ویژگیهای دوره:
✅ آموزش از صفر تا صد
✅ تدریس ساده و قابل فهم
✅ مناسب برای همه سطوح
✅ آموزش بهصورت آنلاین
✅ امکان اشتراک در یک جلسه امتحانی رایگان
مدت زمان دوره: دو ماه
👩🏫 مدرس: مرحبا «مفلح»
📱 پلتفورم: واتساپ
📩 ثبتنام و معلومات بیشتر:
برای معلومات بیشتر و هزینه اشتراک، به واتساپ شماره زیر پیام بگذارید👇
📞 +93729973214
268
(درکِ کامل)سفری است که هر انسان آن را تنها در سرزمینِ تنهاییِ خویش طی میکند!
#شاهدخت_دورگه
268
درک کردن سختترین هنری است که انسان ادعای دانستنش را دارد درست است که به طرفِ مقابل میگوییم (درکت میکنم)اما هیچگاه به تمامیِ جهانِ درونِ او راه نمییابیم، بارها به یکدیگر میگوییم:(درکت میکنم) اما حقیقت ای است که هیچکس تا پایانِ راهِ دیگری قدم نزده است هیچکس نمیتواند وزنِ اندوهی را که بر شانههای دیگری نشسته دقیقاً احساس کند همانگونه که هیچ قلبی تپشهای قلبِ دیگری را عیناً تجربه نمیکند ما تنها صدای شکستن را میشنویم نه عمقِ ترکهایی را که در جانِ او افتادهاند اشک را میبینیم اما از طوفانی که پیش از آن در دلش گذشته بیخبریم لبخندش را میبینیم اما از جنگی که برای ساختن همان لبخند با خود کرده چیزی نمیدانیم.
ما از پشتِ پنجرهٔ تجربههای خود به رنج دیگران نگاه میکنیم و قضاوت می کنیم و حتی درک میکنیم در حالی که هر قلب زبانی دارد که تنها خودش آن را میفهمد و هر درد روایتی دارد که فقط صاحبِ آن تمام فصلهایش را خوانده است.
شاید بتوانیم همدلی کنیم دستی برای آرامش شان بگیریم و شانهای برای گریههایشان باشیم اما درکِ کامل یعنی زیستنِ تمامِ آنچه دیگری زیسته است و این چیزی است که هیچ انسانی توانِ آن را ندارد شاید به همین دلیل است که (درکت میکنم)بیش از آنکه یک حقیقت باشد آرزویی صادقانه است آرزوی رسیدن به جایی که هیچ انسانی هرگز نمیتواند به تمام آن قدم بگذارد هر قلب جهانی پنهان است و هیچکس جز صاحبِ آن نقشهٔ کامل آن جهان را در اختیار ندارد.
#شاهدخت_دورگه
268
Repost from ادبسرا | Adabsara
اگر خجالتی هستید بدانید «دنیا برای بچه پروهاست.»
از استیو جابز پرسیدند: «چطوری در نوجوانی یک موقعیت کارآموزی در HP پیدا کردی ولی بقیه نتوانستن؟»
گفت: «چون ازشان خواستم برایم فرصت بدهند، شد. اما خیلیها حتی نمیگویند.»
از قدیم گفتن: «نداری، [چون] نخواستی.»
باید بخواهی، محکمم بخواهی.
268
همه فکر میکردند آن قطرهها خوناند اما هیچکس آنقدر نزدیک نشد که حقیقت را ببینه
قلب میان انگشتانی محکم گرفتار بود نه از روی خشونت بلکه از ترس
ترس از اینکه اگر رهایش کند هزار تکه شود.
سالها پیش صاحب آن دست قلبش را به آدمهایی سپرده بود که قول ماندن داده بودند یکی گفت: (همیشه کنارت میمانم.) دیگری گفت: (هیچوقت تنهایت نمیگذارم.)
اما روزی رسید که همه رفتند و قلبش برای اولین بار طعم سقوط را چشید
از آن روز صاحبش دیگر به هیچکس اجازه نداد به آن نزدیک شود
هر بار که کسی قصد داشت وارد زندگیاش شود دستش را محکمتر دور قلبش حلقه میکرد آنقدر محکم که لبههای قلب زیر فشار انگشتانش زخم میشد و قطرههای سرخ آرامآرام پایین میچکید.
اما آن قطرههای سرخ خون نبودند خاطرههایی بودند که هرگز فراموش نشدند هر قطره نام کسی را با خود داشت که روزی دوستش داشت حتی اگر آن دوست داشتن بیپاسخ مانده بود
همه میگفتند: «رهایش کن...»
اما هیچکس نمیدانست رها کردن برای کسی که یکبار سقوط را تجربه کرده سختترین کار دنیاست سالها گذشت
تا اینکه شخصی از کنارش عبور کرد. نه خواست قلبش را ببیند نه خواست آن را از دستش بگیرد
فقط آرام گفت:
(قلبت از شکستن اطرافیانت نمیمیرد... از فشاری که خودت به آن میآوری میمیرد.)
او به دستهایش نگاه کرد برای اولین بار فهمید زخمی که میدید کار دیگران نبود جای انگشتان خودش بود
آرام... خیلی آرام فشار دستش را کمتر کرد
قلب هنوز زخمی بود هنوز خاطرههایش از میان زخمهایش میچکید اما دوباره نفس کشید.
و آن روز فهمید که گاهی برای نجات قلب لازم نیست کسی آن را در آغوش بگیرد...
فقط باید خودت دست از خفه کردنش برداری
