ru
Feedback
اَشَه

اَشَه

Открыть в Telegram

برای نوشتن که اولین و آخرین سنگر است. اَشَه یعنی راستی، یعنی حقیقت!

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
378
Подписчики
Нет данных24 часа
+17 дней
+4130 день
Архив постов
مگر شما نمی‌دانید که یک آدمِ به غایت معمول چگونه آدمی است؟ او یک هیولا است، یک دیو است یک جانیِ خطرناک، کسی که خود را با اجتماع وقف می‌دهد (یک کنفورمیست) یک طرفدار نظم منحط، یک استعمارگر، یک اشغالگر، یک نژادپرست، یک برده فروش و یک انسان بی‌ تفاوت و خنثی است.
دیالوگی از فیلم لاریکوتا

Repost from بیگانه
واقعیتش اینه که خیلی خسته‌ام. خیلی تلاش می‌کنم آدم خوبی باشم. خیلی بد باهام تا می‌کنن. دائما احساس می‌کنم در یک جنگ بزرگ با یک عده‌ام. نه یک رقص، نه یک گفت‌و‌گو، نه یک هم‌قدمی. جنگ! جنگ روانم رو می‌خوره. خسته‌ام می‌کنه. وگرنه من یه گوشه در صلح خودمم. با کلی روش صلح‌آمیز. کلی روش صلح‌آمیز که جلوی جنگ‌خواهی یک عده، دائما شکست می‌خوره.

چقدر مسخره و چه خودفریبی عظیمی است که خود را در ماسک «بشر عمومی» پنهان می‌کنیم و در پشت این سنگر ابتذال دردهای عظیم و تحمل نشدنی را می‌خریم و مسخره‌تر اینکه خود را از خود پنهان می‌کنیم. تا به کی این فرار دائمی از «من راستین» و «خود بودن» ادامه خواهد داشت؟

کلمات چقدر بی‌قدر‌اند، چقدر علیل و عاجز‌اند، قبحم‌ می‌آید از نوشتن. گویی فاقد قوای دارکه‌ام. دستانم می‌لرزند، دریچه‌های قلب و شریان‌هایم راه به انسداد می‌برند و من با وزنِ حروف، سرم گیج می‌رود و به تهوع دچار می‌شوم. در زندگی لحظاتی فرا می‌رسد که انسان متوجه‌ی عدمِ کفایت، نارسایی و ناکاراییِ زبان می‌شود، لحظاتی که "انسان پوک انسان پوکِ پر از اعتماد" بایستی به خود بقبولاند تا باقی‌ماند. کلمات چه می‌فهمند احساس یعنی چه،‌ این صامت و مصوت‌هایِ قطار شده، از تکررِ استعمال هرز شده‌اند. از کلمه به جمله و از جمله به سطر راه درازی‌ست، دریغا که یکسره عبث‌ است. چونان کسی که به پرخوریِ عصبی روی آورده به پرگویی و سرریز کلمات رسیده‌ام. می‌گویند ادبیات هنر بیان احساسات، افکار، تجربیات و تصورات به وسیله‌ی زبان است؛ زهی خیالِ باطل! پدربزرگ رفت و من نه تنها دیگر به آمدنش باور ندارم، بلکه معنای «هرگز» را نیز با گوشت و پوست و استخوان لمس کرده و می‌دانم. هنگامی‌که «هرگز»ها به وسعتِ حقارتِ زندگی و مرگ‌اند، گزینش، چینش و یا چپاندنِ واژ‌گان در جملات، آب در هاون کوبیدن است. او رفت و دیگر باز نمی‌گردد؛‌ این تنها حقیقت موجودِ قابل وصف با کلمات است، الباقی چیز‌ها را بایستی در عوالم دیگر حل و فصل کرد نه در جهان چهارچوبمندِ واژگانِ از خود بی‌خبر.

Repost from alirezaajafarzadeh
بابابزرگ🤍 @alirezaajafarzadeh

«همه چیز خوب است هنگامی که از دست خالقش صادر می‌شود. و آلوده می‌گردد وقتی که انسان در آن دخالت می‌کند.»
روسو
پ‌ن: یکی از نقد‌های اصلی من به مدرنیته، این است که مدرنیته ددمنشانه ذات طبیعت‌دوست ما را دستخوش تغییر کرده؛ گویی که پای دستکاریِ ژنتیکی در میان است. امروزه، رابطه‌ی سابقِ انسان با طبیعت، که در آن انسان دوشادوشِ طبیعت به سمت حیات و زندگی پیش می‌رفته و با جهان و عناصر پیرامونی خود همزیستی مسالمت‌آمیز داشته، دچار تحول شده است. برای مثال، اگر از بچه‌های این نسل بپرسید که وقتی آب نداریم، چه کار کنیم، پاسخ‌های متفاوتی خواهید شنید. برخی از آن‌ها ممکن است بگویند: «خب، اگر آب کم داریم، باید کمتر مصرف کنیم.» اما بخش عمده‌ای از آن‌ها، یعنی اکثریت، پاسخ می‌دهند: «اگر آب نیست، باید از جای دیگری آب بیاوریم یا اصلاً خودمان تولید کنیم!» این نشان می‌دهد که روان ما تا چه حد تحت تأثیر این زیستِ وابسته به مصرف قرار گرفته است. در گذشته، درکی که انسان از محیط خود داشت، بر این اساس بود که انسان جزئی از طبیعت است و طبیعت نیز جزئی از انسان؛ بر مبنای این نگرش، اگر کاستی‌ای وجود داشت، انسان زندگی خود را به هر ترتیبی با آن وفق می‌داد و معیارهای زندگی‌اش را بر اساس شرایط طبیعی تنظیم می‌کرد. اما آنچه که اختلاف فاحش بین بشر امروز و بشر گذشته را نمایان می‌کند، این است که بشر امروز زندگی‌اش را بر اساس معیارهای خود می‌چیند. این طرز تفکر به او مجوزی می‌دهد تا در تمام چرخه‌ها دخل و تصرف داشته باشد و هر آنچه در طبیعت وجود دارد را به نفع خویش تغییر دهد، از بین ببرد یا به نوعی از آن بهره‌کشی کند. روسو اعتقاد داشت که مصلحت انسان در بازگشت به اصل خویش یعنی طبیعت است. شاید واقعاً مصلحت انسان همان چیزی باشد که روسو می‌گوید؛ و این به معنای بازگشت به عقب نیست، بلکه به معنای دست برداشتن از موضع انسانِ کنترل‌گرِ مصرف‌گراست که فکر می‌کند باید تمام فرآیندهای طبیعی را تحت نظر داشته باشد یا تحت تأثیر قرار دهد. ما در رابطه‌مان با طبیعت و ذی‌حیاتانی غیر از خودمان، گرفتار نوعی نارسیسیسمِ جمعی هستیم؛ در واقع گونه‌ی انسان دچار این معضل شده و بدا به حالش!

در جوانی به انقلاب اعتقادی داشتم، همانطور که جوانان امروزه به آن ایمان دارند. در حال حاضر دیگر به آن شکل به انقلاب معتقد نیستم و روبروی خود جهانی را می‌بینم که هر روز بیش از روز پیش به کثافت و قهقرا کشیده می‌شود.
پیر پائولو پازولینی، مذهب زمان من

 هر چه از خاک شوي بالاتر                 باد را بيش گزندست و ضرر
پرویز خانلری

دوستي را چو نباشد بنياد                 حزم را بايدت از دست نداد
پرویز خانلری

چاره مرگ نه کاريست حقير              زنده را دل نشود از جان سير
پرویز خانلری

یکی از بزرگ‌ترین حسرت‌هام اینه که دانشجوی استاد آموزگار نبودم. با این وجود، این زن برای من آیینه تمام نمایِ اون چیزیه که می‌خوام و سراسر الگوست!

در ستایش فکر کردن و تحول آدمی ❤️

خلاصه آنچه به بازده خرد مربوط می‌شود عبارت است از: 1_ پیوستن تصورات به یکدیگر و راه یافتن از طریق آنها به چگونگی واقعیات، بدون اینکه انسان با آن واقعیات تماس عینی داشته باشد. 2_ شناسایی شخصی که باز بیشتر از عالم برون مجرد است، از نظر اهمیت به هیچ وجه پایین‌تر از تصورات کلی نیست. چه شخصیت‌های تاریخ ساز با عقاید مجرد و مخصوص به خود نه تنها واقعیت را تغییر می‌دهند بلکه سرنوشت توده‌ها را نیز عوض می‌کنند. 3_ از زمان زمیقراتیس تا عصر جدید شناخت قوانین اجتماعی و طبیعی به خاطر آسان زندگی کردن از تکالیف خرد محسوب شده است. چه اطلاع دقیق درباره این قوانین حکومت انسان را بر طبیعت آسان‌تر می‌کند. 4_ حیوان برعکس انسان در قالب‌های معینی می‌ماند و تمایلی به تعویض قالب خود ندارد. حال آنکه انسان قالب شکن، نوساز و انتخابگر حرفه‌ای است‌. 5_ انسان واقعیت را به شکل کمیت‌های قابل لمس درآورده و آنها را حتی به اوزان و اعداد تبدیل می‌کند تا بتواند آنها را محاسبه کرده و بسنجد!
لاندمان، انسان شناسی فلسفی

photo content

نه آتش زیرش کن، نه جارو توی سرش بزن! ما فرزندان افراط و تفریط هستیم. نه تنها در میان توده مردم، بلکه در سطوح بالای جامعه و در طبقه تحصیل‌کرده و فرهیخته نیز از موهبت میانه‌روی بی‌بهره‌ایم و متقابلاً تلاشی برای دستیابی به آن نمی‌کنیم. یکی از مسائلی که به وفور در فضای مجازی مشاهده می‌شود، جدل میان ایران‌گرایان و مخالفان این تفکر است. در یک سر این طیف، ملی‌گرایان افراطی قرار دارند که گویی برادران رضاعی فاشیسم‌اند و در سر دیگر، آنتی‌ناسیونالیست‌های ایده‌آل‌گرا. مورخان و اهالی ادب عمدتاً مدافع قضیه نخست هستند و با تلاش برای بزرگ‌نمایی سپهر تمدنی ایران و مانور بر روی ایرانشهریسم، در پی اثبات مدعیات خویش‌اند و جامعه‌شناسان و فلاسفه نیز معمولاً سردمدار طیف دوم‌اند و سخنانشان اغلب محل کره‌گیری جریان‌های سیاسی، پان‌قوم‌ها و امثال این قماش می‌شود. این دو قطبی‌سازی تفکر که اراده‌ی میانه‌روی را از ما می‌گیرد، تبعاتی جدی‌تر از گرایش به هر یک از این جریان‌های افراطی دارد. به ‌گمانم، آن چیزی که جامعه ایران در سطوح مختلف، بالاخص در سطح آکادمیک به آن نیاز دارد، اعتدال در رأی است. مطلقاً این موضوع مسئله‌ای نیست که به راحتی قابل تزریق در سیستم باشد. این مفهوم در وهله اول به بستری نیاز دارد که مجال حضور را به آن بدهد و سپس آموزشِ روشمند آن را دنبال کند. بنابراین، برای به کارگیری این مفهوم نیاز داریم که آن را از سطوح بالای جامعه به توده و سایر سطوح تسری ببخشیم و این کار پیش از هر چیزی اندیشمندانی با ثبات و واقف‌ به امر را می‌طلبد!

اندیشمندانی سراسر پارادوکس داریم، خدواند ما رو از چنگال این پدرسالاری در دانش برهاند!

Голосовое сообщение00:52

زمانی که من در جاده نامشخص معرفت گام می‌زدم در راه سایه تاریخ هر کس در ایمان انتقام جویانه خویش مملو از اشراقِ انتخاب‌های خویش بود.
پیر پائولو پازولینی، مذهب زمان من: خطاب به خورشید

چه کسی حکم صادر کرده که افتخار و احساس عزت ملی لزوماً بایستی بر مبنای واقعیت باشد؟ مگر نه اینکه بشر از ازمنه‌ی کهن تا به امروز مفاخری اسطوره‌ای و غیرعینی داشته که به آنها می‌بالیده است؟ عینیت یا عدم آن به هیچ ترتیبی با مفاخری که بشر برای خود می‌سازد در تضاد نیست. ثانیاً، عزت ملی امری وابسته به فرهنگ است و فرهنگ همواره عینی نیست و اغلب انتزاعی به شمار می‌آید. بنابراین، آنچه که زاییده‌ی فرهنگ است نیز گاه می‌تواند انتزاعی، فاقد عینیت یا حتی سورئال باشد، از تأثیرات فرهنگی-اجتماعی‌اش کاسته نخواهد شد. بهتر است در بررسی چنین پدیده‌هایی حقیقت عملکردی آنها را مدنظر قرار دهیم نه تطابق آنها با عینیت را. اگر این موضوع را از منظر تاریخی بررسی کنیم، متوجه می‌شویم که عینیت مطلق غیرممکن است. اما مورخان می‌توانند با شناخت سوگیری‌های خود و درک دیالکتیکِ «فرد و جامعه»، به روایتی متعادل دست یابند. همچنین من گمان می‌کنم که پیامدها و کیفیت عرضه‌ی یک جریان در جامعه، بسیار مهم‌تر از حضور فیزیکال آن است و نقش مهم‌تری را در ایجاد تحولاتِ اجتماعی ایفا می‌کنند. به طور کلی، اگر هویت ملی را به مثابه یک روایت در نظر بگیریم، به سهولت قابل تشخیص است که این روایت، خواه خودآگاهانه یا ناخودآگاهانه، در امتداد حرکتی رو به جلو، دستخوش تغییر و تحول می‌شوند. برخی نمی‌دانند که اگر بنا باشد به هویت و عزت ملی این‌گونه نگریست، هویت اسلامی-ایرانی یا ایرانی-شیعی‌شان در هاله‌ که چه عرض کنم، گردبادی از وهم قرار خواهد گرفت. در آخر اگر قسمی از مفاخر را افسانه دانسته و از این حیث که در بردارنده‌ی حقیقتی نیستند، آنان را فاقد اعتبار تلقی می‌کنید، بهتر است اندکی به این جمله‌‌ی کافکا بیاندیشید: «افسانه می‌کوشد تفسیرناپذیر را شرح دهد. اما از آنجا که در حقیقت ریشه دارد، بار دیگر به چیزی تفسیر ناپذیر می‌انجامد.» _فرانتس کافکا، پرومته

آیت الله خامنه‌ای؛ افتخار باید بر مبنای واقعیت باشه، نه توهماتی مثل کیان (امپراتوری اسطوره‌ای ایران در شاهنامه) و هخامنشیان!!