«پایا، Paya»
Открыть в Telegram
Больше
Страна не указанаКатегория не указана
325
Подписчики
Нет данных24 часа
-17 дней
-930 дней
Архив постов
324
Repost from Dot.
بچه بودم، حدودا ۷ ساله. چند ماهی بود مدرسه میرفتم و خواندن و نوشتن میآموختم. یادم میآید تمام روزم را بیوقفه میخواندم، تلاش میکردم کلمات بیشتری یاد بگیرم. برای نوشتن عجلهای نداشتم. و همهاش به این دلیل بود که پدرم کتابخانه بزرگی داشت، یک اتاق کتابخانه فقط، با میز و صندلیهایش و دو پنجره بلند باریک با پردههای توری سفید. و جالبتر این بود که از ساختمان خانه کامل جدا بود. مثل یک سوئیت بود در گوشه حیاط بزرگ خانه. جایی که پدر با دوستانش به گپ و گفت مینشست و یا لحظاتِ خلوتی اگر میخواست.
من عاشق آنجا بودم. مادرم میگوید همیشه نبودی و میدانستیم آنجایی. پدرم، عزیزجانم، وقتی متوجه شد منم عاشق خلوتگاهش شدهام در کمدهای کوچکِ زیر بخشی از قفسه های بلند دیواری کتابخانه، بیسکویتهای مورد علاقهام را گذاشته بود با شیر تازه در یخچال.
مینشستم و کتابها را ورق میزدم.
کتابهای پدر امن بودند. چیزی نداشتند که پدر مثل برادرم بترسد مناسب سنم نباشد. و البته شاید بیشتر به این دلیل که فکر میکردند خواندن نمیدانم. اما من میخواندم، به سختی، با جان کندن، با تمام روز در کتابخانه ماندن. من دیوانه کتاب بودم.
و فکر میکنم این مشکلی بود که پدر و مادرم متوجهاش نشدند. دو برادر و یک خواهرم خیلی از من بزرگتر بودند. با من مثل عروسکی دوستداشتنی رفتار میکردند و البته که میپرستیدنم. خواهر کوچکترم هنوز به دنیا نیامده بود و من مرکز توجه و دنیای آن خانه و خانواده بودم.
من باید بازی میکردم، عروسک بازی، خاله بازی، اما در آن سن کم، فقط یک هدف داشتم. خواندن یاد بگیرم و همه کتابهای پدر و برادرم را بخوانم. و خواندم.
مادرم اولین کسی بود که فهمید. به پدر گفت. پدر و مادرم احساس خطر نمیکردند اما برادر بزرگترم عصبی شد، گفت:"این بچه به سختی ۸ سالشه. این کتابها رو بخونه، مشکل روحی پیدا میکنه." و بعد مراقبتهای شدیدش.
خب او دانشجو بود و رفت و آمدش به دانشگاه، شدت مراقبتش را کم میکرد. یادش بخیر، همون روزها بود که رحمان آمد تا با ما زندگی کند.
شبی از آن روزها خواب دیدم که با کتابها حرف میزنم. به هر کدام اشاره میکردم و میگفتم توی دلت چی داری و آن کتاب میگفت. برایم جالب بود. همان زمان به خودم گفتم من باید کتابی بنویسم. در مورد بچهای به سن و سال خودم (۹ ساله شده بودم) که کنار دروازه بزرگی ایستاده، لنگههای بزرگ در باز هستند و من از آنجایی که هستم همه چیز را میبینم. از آدم و حوا، هابیل و قابیل، از آدمهای نخستین، از شروع روستاها و شهرها، اولین جنگها، اولین اتحادها، زمان را میدیدم که میگذرد و من تماشاگرم. تماشاگر تمام تاریخ بشری. وارد تاریخ نمیشدم، فقط تماشاگرم. فقط شاهد آمدن و رفتن انسانها، چگونه زندگی کردنشان و ساختشان، شکستن و دوباره روی پا ایستادنشون. و ایدهم در همین حد بود. مثل خودم بچهگانه و خام. اما حالا بعد سالها هنوز دوستش دارم و دربارهاش فکر میکنم.
گاهی حس میکنم واقعا چی هستم. بین حس تعلق به دنیا و عاشقش بودن و حس رهایی و تماشاگر گذر زمان بودن، بین عشق به ستاره و سیارههای دور و آرزوی داشتن سیارهای مثل مسافر کوچولو برای اندکی دوری از زمین و داشتن جهانی فقط مخصوص خودم با باغها و گلها و پرندههای خودم و نیمکتی چوبی و دو نفره در گوشه باغش برای کتاب خواندن و از آن بالا به زمین عزیزم نگاه کردن. تماشای تاریکی فضا و آن سیاهی عمیق و وهمآلودی که مرا نمیترساند، آرامم میکند. احساس وسعت میکنم. از آنجا مشکلات زمین و آدمهایش کوچکتر میشوند. نه اینکه از بین بروند فقط اینکه تمام جهان نیستند..
و من؛ جهان درونم خیلی بزرگ است و به همان، اندازه سادهست. چون جا برای چیزهای زیادی باز گذاشتهام.
جا برای غروبها، برای همه شهرها، برای همه زبانها، همه کتابها، برای آدمی که درماندهست، برای پرندهای که بالش شکسته و برای مسافر کوچولویی که راه خانهاش را گم کرده است.
کسی چه میداند، شاید آن مسافر کوچولو، همیشه من بودهام و نفهمیدهام.
324
منم چنینم، ایشان روز سوم مرگ پدرم فوت کردن و بیشتر از مرگ پدرم برایش اشک ریختم و آه که چقدر دردناک این لحظه و دو روز بعد چهار سال می شود از مرگ این مرد بزرگ
324
Repost from N/a
جدا دارم دلتنگت می شوم آغا، یعنی واقعن نیاز دارم که هی سرزده بیایی و بگویی که هنوز بیداری!.
با تو لحظه هایی را داشتم که باعث میشدند خودم را بپذیرم، آنچه هستم و هستیم را بپذیرم.
اینک با نبودنت خلأ را احساس میکنم که فقط در بغض، سکوت و بدخُلقی میتوانم بروز بدهم، بدجور دلتنگ نیشخندهایت شدم، بدجور گرفته ام، بدجور!
324
گفتم: چگونه جبران کنم این همه لطف و مهربانی شما را که از وقتی من شما را می شناسم و شما من را؛ همیشه برایم توجه کردهاید و کم نگذاشتین.
گفت: دخترک دیوانه من گاهی دیوانه گگ میشی❤️
گفتم:
نه راست میگم، چگونه جبران کنم؟
بعد پاسخش این بود: بزرگترین جبران کردن و کاری می توانی انجام بده اینست که تسلیم نشوید، بخوانی و بنویسی و مصمم و قوی باشی بر انتخاب های خلل وارد نشود و ادامه بده، ادامه بده و ادامه بده.
او چنین توقعی داشت 🫠❤️
324
سلام بر تو «غروب پروانه»
چند بار است پی در پی کوشش می کنم این کتاب را رفیق خود بسازم و بخوانمش با خط خطش و با رگ رگش، با هر شخص درون این کتاب آشنا شوم.
اما زمان دشمن من است، کار دشمن من است دستم را می گیرند و مرا از این رفیق دور می سازند.
اما می خواهم ساعتی این هردو را کنار بگذارم و دوباره برگردم سراغ «غروپ پروانه» و سلام بگویم بر سرزمین کورد🤍🌺
324
امروز سمت دروازه شادیان به موترهای لینی آمدم و نشستم؛ چند لحظه بعد مردی را دیدم که بکس های مسافری با اقاربش بود یا دوستانش بود با اشک خداحافظی می کردن، من همان لحظه دلم لرزید... دلم لرزید از اینکه اگر رپری برسد و بروم دقیقا باز هم دوستانی را، یارانی را و خیلی از عزیزان را پشت سر خود رها کرده و چنین خواهم رفت با خداحافظی تلخ🥀
324
امروز از سر کار برآمدم تا دوان دوان بروم مهرهها را تبدیل کنم. اگر منتظر ورق بازی دفتر می ماندم یک هفته بیشتر می گذشت.
ده غوربندی که رسیدم دوکاندار رنگ ها را نمی شناخت و هربار هم که می روم خودم پشت ویترین می روم پاکت پاکت مهره ها را جدا می کنم و کار آمد خود را می خرم.
امروز می گوید برایت اینقدر می دهم تو ماسکت را بزن بیا با من کار کن😶🌫
خندهام گرفت و گفتم: مگر جمهوریت است
گفت:چی میشه؟
فکر می کنم با تیپ لباس که می پوشم، کلاه لباس چپه یخن و تقریباً پسرانه است و اندک مهارت به حرف زدن و هنر وغیره
گفت: مه به تو واری آدم ها نیاز دارم چون بچه ها نمی فهمند.
😶🌫
