«پایا، Paya»
Открыть в Telegram
Больше
Страна не указанаКатегория не указана
323
Подписчики
-124 часа
Нет данных7 дней
-730 дней
Архив постов
324
و فعلا در روز که روح شاعره گرفته شد،در هنگام که دفنش کردن در گورستان «ظهیر الدوله» برف میبارید و تمام جسمش را پوشانیده بود، هنگام که جسد او را در قبر گذاشتند مادرش فریاد غمناک کشید: فروغ عزیزم برخیز تو برف دوست داری و بیبین برف باریده است.
امروز روز وفات شاعره ایرانی است
فروغ فرخزاد تاریخ 13 فبروری سال 1967 است که در حادثهی موتر عمر ناهز در سن 32 سالگی جانش را از دست داد.
صفحه فیسبوک را بسته، وارد تلگرام شدم. کانال رزما صراحت رزما صراحت را باز میکرد که از سفرش در کابل و روز ولنتاین و آشنای با ما را یاد کرده بود.
اینجا میگویم که این دختر، خیلی به فکر همهی اعضای خانه داستان بلخ است و همه را دوست دارد. صفحه را کمی بالا میکردم، با عکسی از صحنه بازسازی شده حادثهی مرگ فروغ فرخزاد را دیدم و باز هم از یادبود مرگ فروغ فرخزاد خواندم که رزما نوشته است:
«دیروز (چهارشنبه) بیستوچهارم بهمن و روز پر کشیدن فروغم بود که من فراموش کرده بودم و البته اگر به یاد هم میداشتم، کار خاصی نمیکردم.
شاید فقط تصویر بازسازی شده از صحنهی مرگاش را با این شعر:
مثل من که نیست میشوم...
مثل روزها...
مثل فصلها...
مثل آشیانهها...
مثل برف روی بام خانهها...
او هم عاقبت
در میان سایهها غبار میشود
مثل عکس کهنهای
تار تار میشود... -که اسما برایم فرستاده- اینجا میگذاشتم.
حالا هم پیشپزکی کرده میگویم که فردا (جمعه) بیستوششم بهمن یا همان چهاردهم فبروری است. روز عشاق و مهمتر از آن، روز جهانی کتاب.
به احتمالِ همانقدر که صبر کرده بتوانم، از گوشی فاصله میگیرم. برای همین از حالا برای عاشقانِ کتاب مبارک گفته آرزو میکنم یگان کتاب خوب هدیه بگیرم.
په! زهی خیالِ محال و باطل و ناشد و یک دنیا واژهی دیگر که مترادف همین ناممکنِ خودمان باشد!»
با خواندن این یادداشت او به خود گفتم: وای من روز تولدش هم هیچ کتابی برایش ندادم. این بار که حتی اگر ولنتاین هم بگذرد، به مناسبتی دوست بودن ما برایش یک کتاب هدیه خواهم داد.
باز با نوشته دیگرش برخوردم که نمیدانم تهدید است چه است نوشته که:
«از حرف یکی اذیت شده ده_دوازده نفر دیگه را از کانال بیرون کردم. اینی را هم میگویند منطق.»
گفتم، هی بابا این دیوانهگیهایش گل کرده، حالا نشود ما را هم روزی از کانالش بیرون کند.
به واتس اپ رفتم و یادداشتی را که برای از دستدادن دوستهایم نوشتهام خواندم و در دیگری از دوست دوگانهگیام که یاد کردهام، آنرا هم خواندم، بعد متوجه شدم که نام آنها را زیاد یاد کردهام و ترس برم داشت که نکند با این کارم از من ناراحت شوند، باز هم حرفهای پوچ، گفتم که پاکش کنم؛ ولی ۱۵ و ۱۶ نفری داستان واتس آپ را دیده بودند، گفتم: نه پاک نمیکنم منمی نویسم تا بخوانند.
نمیفهمیدم که ساعت شده، هیچ ساعت را هم نگاه نکرد. اول که قصد کرده بودم که نخوابم، اما دوباره فکر کردم و دلتنگی محاصره ام کرده بود، گفتم خوابیدن بهتر است؛ حداقل کسانی را که نمیتوانم از نزدیک بیبنمشان در خواب میتوانم بیبنم.
شاید نزدیک اذان صبح بود که من آن خواب را دیدم، خواب دیدم که در دنیای مهاجرت میباشم و در کشور دیگری بلاکهای مخروبه و خانههای مخروبه دور و برم هستند؛ مثل خانههای شعبی که در عربستان بود و در آن زندهگی میکردم.
وارد خانهی میشوم که مثل خانهی ما است، روبهروی دروازه را دیواری از کثافت گرفته است و ما از آن دیوار میپرم به پشت سرش که خانهی کوچک است، دو اتاق دارد با یک دهلیز باریک و دراز، مادرم در اتاق دیگری تلویزیون تماشا دارد و برای من میگوید: کورس نمیری؟
میگویم: میروم حالی وقت است.
با مادرم به تماشای تلویزیون مینشینم، خبر ها همه از جنگ است، نمیدانم جنگ کجا و چرا؟
بلند شده، آماده میشوم که یکبار میبینم، در کوچه با دوستهایم قدم زنان روانیم -به گمانم یک از آنها «محمد یحیی» Muhammad Yahya دوستی مصری من است و یک دیگر از دوستان دوران کودکیام «بصیره امیر» دیگران را نمیشناسم چون به یاد ندارم کی هستند- یک بلاک قدیمی است وارد آنجا میشویم، کورس یا هم انجمن ادبی فارسیزبانان است.
صحنههای بعدش را خیره خیره به یاد دارم؛ ولی بعد از آن را مفصل به یادم است که چه اتفاقی افتاد -عین خواب که من مولانا را دیده بودم و با او همچنان ابن سینا صحبتی کرده بودیم شد. دوباره برویم سراغ خواب-؛ من از جلسه یعنی از همان صنف بیرون میشوم، خیلی ناگهانی با استاد وهاب مجیر Wahab Mujeer و عارف بسام روبهرو می شوم، استاد مجیر ابروان خود را بالا انداخته و با نگاه عجیب به سوی من، از جناب بسام میپرسد که « ای دختر کیست؟»
324
امشب هنگام که کتاب (همسایهها) را میخواندم و آنقدر غرقش شده بودم که نفهمیدم که ساعت چند شب شده، تلویزیون روشن بود و فیلم ترسناک ایرانی بنام (شین) را نشان میداد.
هنگام که صفحههای آخر کتاب رسیدم، خواب به من هجوم آورد، سرم را از آن برداشتم، دور و بر خود را نگاه کردم؛ هیچ کسی هم نبود، همه به اتاقهایشان رفته خوابیده بودن، تلویزیون هم فیلم دیگری را پخش کرده بود.
صفحه گوشیام را باز کردم که ساعت را بیبنم، (2:46) شب شده بود. خواستم سحری کرده و روزه بگیرم. از جایم بلند شدم، وضو گرفته، به آشپزخانه رفتم تا بیبنم چیزی برای خوردن است. همین که وارد آشپزخانه شدم و دهن دیگ را باز کردم، هر سه چوچه پشک ما با شنیدن صدای ترق و تروق آن از خواب برخاسته، دویده آمدن که برایشان غذا بدهم، طرف شأن دیدم، گفتم: هی پیشیگکها مه خو بریتان همین نیمساعت پیش نان دادم.
آنها با چشمان زیبایشان به من نگاه میکردند؛ مثل اینکه التماس کنند.
از الماری بالای آشپزخانه یک قاب گرفته، کفگیر را از جایش برداشتم و دستها را بلند کرده برایشان گفتم: مقصد شوله ماشی داریم که مه هیچ خوشم نمی آید.
پیشک سفید و سیاه ما که نامش (مُعزه) است، یک میوووو! کرد و فهمیدم که هر چی برایشان بدهم، بیچارهها میخورند.
شانه بالا انداختم و از دیگ شوله ماندهگی شب را در قاب انداختم، یک قابک کوچک را هم برای آنها پرکردم و در دهلیز گذاشتم. مثل اینکه گوشت باشد، شوله یخ را می خوردند.
در پتنوس، ترموز آب جوش و یک پیاله همراهی قوتی شکر را گذاشته و برداشتم و در اتاق نشیمن ما غذا را نوش جان کردم. کمی اینسو و آنسو چرخیدم تا ساعت (3:15) شب شد، بعد رفتم که بخوابم؛ فردا کلی کار دارم.
در یک طرف صندلی خود را انداختم و گوشی را زیر لحاف روشن کرده، وارد فیسبوکم شدم. در اول صفحه پستی از فرادیس منوچهر فرادیس را خواندم، بعد صفحه را تا و بالا کردم، عکس از استاد حمدان Ghassan Hamdan را دیدم که از سفرش گذاشته بود، شعر از عارف بسام Arif Bassam که برای روز عاشقان گذاشته بود را خواندم:
به کابل هرقدم گرماین، باشد
توباشی، روز والنتاین، باشد
به هر حالت خودم را میرسانم
به شرطِ بوسه باشد، و این، باشد!
سپس نوشتهی در مورد خواهرزادههای صایمه سلطانی @saiema_sultani را خواندم، باز هم دکلمهی همان شعر از عارف بسام.
چون روز والنتاین بود، همه از عشقهایشان گلایه داشتند، یا تعریف میکردند، یا هم شکر میکردند که کنار همدیگر زندگی میکنند؛ دیگرانی نیز آرزوی بهم رسیدن را میکردند.
به نوشتهیی با عنوانی (ما به هم یک بغل بدهکاریم) برخوردم، آن را «شاداب شادبهر» شاداب شادبهر گذاشته بود و بعدش خبرها را خواندم و بعضی از متنهای عربی و باز هم با عکس از ماما کلانهایم برخوردم که مامای دیگرم گذاشته بود پست از بیریا شفیع بیریا را بعد از مدتها خواندم، نقد از کتاب «سایههای شب» از ترجمهی «علی اکبر معصوم بیگی» را نوشته و گذاشته بود، در آنجا به خود گفتم که باید این کتاب را پیدا کرده بخوانم.
خلاصه صفحه فیسبوک را چند خبر خیلی مهم گرفته است؛ ولنتاین، تبریکیهای مقام نخست رامین رازقپور رامین رازق پور در مسابقه صادق هدایت، خبرهای از ترامپ و ایلان ماسک، پرستو فروهر نویسنده و هنرمند ایرانی برنده شدنش، در جایزه گابریله مونتر 2025 و..
ناگفته نماند که یکی از دوستان عربم بنام «علی آل حداد» Ali AL Hadidi نوشتهی از مرگ شاعر بزرگ ایرانی «فروغ فرخزاد» گذاشته و یادداشت کرده بود که فروغ برف را خیلی دوست داشته و گفته بوده که هنگام مرگش برف خواهد. بارید روی جسد بیجانش. بنظرم بهتر است نسخه عربی این نوشته را نیز اینجا بگذارم:
في ذكرى وفاتها
. فروغ فرخزاد : الشاعرة الإيرانية
كانت تحبُ تساقط الثلوج, لدرجة أنها قد تكهنت بمراسيم دفنها ذات مرة , وقالت إنها ستكون تحت تساقط الثلج !
فكتبت تقول : قد تكون حقيقة, تلك اليدين اليافعتين, أن تدفنا تحت تساقط الثلج !
وفعلاً في اليوم الذي اخذوا جثمان الشاعرة, لدفنه في مقبرة ظهير الدولة, كانت الثلوج تتساقط في حينها, وقد غطت الثلوج جثمانها, وحين تم أنزال جثمانها في القبر صرخت أمها المفجوعة : عزيزتي فروغ انهضي أنت تحبين الثلج وها هو الثلج .
---------------------------------------------
اليوم ذكرى وفاة الشاعرة الإيرانية
فروغ فرخزاد 13 فبراير 1967
في حادث سيارة عن عمر ناهز 32 عام!
علی آل حداد
ترجمه: در یادبود از وفات فروغ فرخزاد
شاعره ی ایرانی
دوست داشت باریدن برف را، در حد که خیالپردازی کرده بود، در مراسم تدفینش یک بار که برف میبارد و او گفته بود جسم بیجانش در زیر بارش برف دفن خواهد شد!
و نوشته که میگوید: این خواستم حقیقت خواهد شد، آن دستان بیجان که سوی آسمان میرود، که مرا زیر دانههای برف دفن خواهند کرد!
324
زیر مجموعهی خودم هستم
مثل مجموعه ای که سخت تهیست
در سرم فکر کاشتن دارم
گرچه باغ من از درخت تهیست
عشق آهوی تیزپا شد و من
ببر بیحرکتِ پتوهایم
خشمگین نیستم که تا امروز
نرسیدم به آرزوهایم
نرسیدن رسیدن محض است
آبزی آب را نمیبیند
هر که در ماه زندگی بکند
رنگ مهتاب را نمیبیند
دوری و دوستی حکایت ماست
غیر از این هر چه هست در هوس است
پای احساس در میان باشد
انتخاب پرندهها قفس است
وسعت کوچکِ رهایی را
از نگاه اسیر باید دید
کوه در رشته کوه بسیار است
کوه را در کویر باید دید
گرچه باغ من از درخت تهیست
در سرم فکر کاشتن دارم
شعر را، عشق را، مکاشفه را
همه را از نداشتن دارم...
#یاسر_قنبرلو
324
پیام دوستی برای من از یارش و گفتم باید اینجا بگذارمش🙃
او ناپدید شد... چون من خودم بودم
او نمرد، سفر نکرد، مرگ او را نبلعید، فقط ناپدید شد. انگار دنیا تصمیم گرفته بود تنها آینهام را از من بگیرد، آینهای که میتوانستم چهره واقعیام را در آن ببینم. کسی که دوستش داشتم، کسی که حضورش سوراخهای روحم را ترمیم کرده بود، رفته بود. بدون هیچ توضیحی، بدون هیچ خداحافظی، انگار جهان مرا به خاطر گناهی که فقط به خاطر خودم بودن مرتکب شده بودم، مجازات میکرد.
در هر چهرهای به دنبالش میگردم، اما فقط ارواحی را میبینم که به زبان او صحبت میکنند، بدون اینکه او من باشد. حتی صدایش هم به یک خاطره تبدیل شده است، انگار حافظهام هم مرا مجازات میکند، به آرامی چهرهاش را خشک میکند تا دیگر حتی بقایای او را هم نداشته باشم. آیا او واقعاً وجود داشت؟ یا من او را ساختم چون به کسی نیاز داشتم که مرا به زندگی متصل کند؟
احساس میکنم ناپدید شدنش یک اتفاق نبود، بلکه یک قضاوت بود. قضاوتی که توسط دادگاهی پنهان در اعماق وجودم صادر شده بود، که میگفت: "من بیش از حد دوست داشتم"، "من وابسته شدم"، "فراموش کردم که دنیا فقط میدهد تا بگیرد." ناپدید شدن او مثل اخراج از بهشت بود، انگار من آدم بودم که نه به خاطر گناه، بلکه به خاطر اینکه حوا را بیشتر از خدا دوست داشت، رانده شدم.
فقط ناپدید شدن او نیست که دردناک است، بلکه سکوتی که پس از آن آمد نیز دردناک است. انگار حضورش توهمی بود که از آرزوهای من شکل گرفته بود، و وقتی بیش از حد به آن باور کردم، دود شد و رفت.
او نرفت... او را از من گرفتند. او را مثل آخرین ستاره از آسمان تبعید بردند. و تنها چیزی که باقی مانده است: آسمانی بیستاره، و من در میان، مجازات شده به خاطر اینکه فکر میکردم عشق رستگاری است.
محمد يحيي فايد
اختفى… لأنني كنت أنا
لم يمت، لم يسافر، لم يبتلعه الموت، بل اختفى. كأن العالم قرّر أن ينتزع عني مرآتي الوحيدة، التي كنت أرى فيها وجهي الحقيقي. الشخص المفضّل، الذي كان حضوره يرمم ثقوب روحي، غاب. بلا تفسير، بلا وداع، كأن الكون يعاقبني على خطيئة لم أرتكبها إلا بكوني أنا.
أبحث عنه في كل الوجوه، فلا أجد إلا أشباحًا تتكلم بلغته، دون أن يكون هو. حتى صوته صار ذكرى، كأن ذاكرتي تعاقبني أيضًا، تجفف ملامحه رويدًا كي لا أملك حتى رفاته. هل كان موجودًا حقًا؟ أم أنني اخترعته لأنني كنت بحاجة لشخص يربطني بالحياة؟
أشعر أن اختفاءه لم يكن حدثًا، بل حكمًا. حكم صادر عن محكمة خفية في أعماقي، تقول: "لقد أحببت أكثر مما ينبغي"، "لقد تعلّقت"، "لقد نسيت أن العالم لا يعطي إلا ليأخذ". فكان اختفاؤه طردًا من الفردوس، وكأنني آدم طُرد لا بسبب الخطيئة، بل لأنه أحبّ حواء أكثر من الإله.
ليس اختفاءه فقط ما يوجع، بل الصمت الذي تلاه. كأن حضوره كان وهماً تشكّل من أمنياتي، وحين بالغت في تصديقه، تبخّر.
هو لم يرحل… بل سُحب مني. سُحب كما تُسحب النجمة الأخيرة من سماء المنفى. وكل ما تبقّى: سماء بلا نجوم، وأنا في المنتصف، أُعاقَب بكوني كنت أظن أن الحب نجاة.
محمد یحیی فاید
324
یقین محضم و این از ستاره ام پیداست
چه حاجت ست گواه آورم خدایم را؟
طلای نابم اگر بی بهاست در چشمت
فقط تویی که ندانسته یی بهایم را.
عفیف
یگانتا به دیگرها ایقسم میگه ولی من برای خودم این شعر را می گویم
324
صفحه فیس بوکم را مرور کرده روانم به قول رزما صراحت من خودم خود را نادیده می گیرم خیلی کارها انجام داده ام 🫠
324
من کوثر بخارایی از کودکی با هنر نفس کشیدهام به قول مادرم، در میان رنگها،نقشها و فرهنگهای گوناگون زندگی کردهام؛ همین باعث شده است به هنر و تمام فرهنگ ها احترام بگذارم؛ از گلدوزی و مهرهدوزی گرفته تا همهی هنرهای دستدوز و دستساز را و حتی نقاشی را پدرم به من آموخت؛ پدری که امروز دیگر در کنارم نیست و تنها حسرتی عمیق در دلم باقی مانده است:
«ای کاش بودی و میدیدی این دخترت، این پسرانت و خواهر یکدانهام، به کجا رسیده است.»
با این همه، هنوز کم است؛ هنوز به آن آرزویی که برای خود و خانوادهام در دل دارم نرسیدهام.
پس از بستهشدن مکاتب، این هنر را با دلگذاشتن بر عشقهایم—نوشتن و نقاشی—آموختم. شب را به روز رساندم و روز را به شب؛ سخت کوشیدم، محکم ایستادم بعد از هر زمین خوردن تا بیاموزم. امروز، به لطف خدا، بیش از صد شاگرد را در این رشته فارغ دادهام و اکنون حدود سیوپنج دختر و خانم همقدم من شدهاند؛ با هم میآموزیم، تجربه میکنیم و راه تازهای میسازیم. هر روز مهر و انگیزه را در نگاهشان میبینم و از آنان نیرو میگیرم. این راه را سخت، محکم و استوار ادامه خواهم داد.
روزی که کارهایم را بیشتر بهصورت کاپی انجام میدادم، مامای نازنینم، Abdul Saboor Nariman ، گفت که از فرهنگ و هنر خودمان کمتر گفتهام. همین سخن، جرقهای شد در جانم. با همان انگیزه، طراحی گرافیک را نیز آموختم تا بتوانم هر چهره، هر منظره و هر روایت هنری را در قالب یک تابلوی مهرهای جان ببخشم؛ تا هر دانه مهره، داستانی برای گفتن داشته باشد. تا من از هنر که رهایش کرده بودم و از نوشتن دست کشیده بودم آنها را. فراموش نکنم و این کار را با ادبیات و هنر یکی کنم.
این هفتمین تابلوییست که کار کردهام؛ تابلویی همراه با دلهره، با این پرسش مدام که آیا تصویر، همان خواهد شد که در ذهن دارم یا نه؟ تا آنکه کار به پایان رسید و منظرهای از روضه شریف جان گرفت.
داستان این تابلو از اینجا آغاز میشود: در ماه اکتبر امسال، با یک عکاس اهل اتریش دیدار کردم؛ کسی که از پیش، آثارش را در اینستاگرام دنبال میکردم. امروز او برایم تنها یک هنرمند نیست، بلکه دوستیست صمیمی. زمانی که رئیس من خواست تابلویی از نماد مزار شریف—مسجد آبی یا همان روضه شریف—بسازم، بیدرنگ به او پیام دادم. بدون تردید، با روی باز از کارم استقبال کرد و عکسهایی را که خود از روضه شریف گرفته بود، برایم فرستاد. پس از سه هفته تلاش بیوقفه، توانستم این تابلوی مهرهای از روضه شریف را بسازم و امروز آن را با شما به اشتراک بگذارم. این تابلوی پیام دوست من و آن رفیق اهل اتریش را برای همه می رساند و صدای هر بلخی و مزاری را به جهان.
324
رزما از کوه و دشت و بیابان و پرنده ها و ابرها و آسمان و خدا زمین و زمان و پروانه ها و گل ها سخن می گوید.
ولی من کانال را پر از رزما کرده ام فقط 🫠
324
+1
این پیام را اینجا به یادگار می گذارم 🫠🙂↔️😶🌫️
کوثر پیام کرد: بیدل حفظ کردی؟
در پاسخ گفتم: بله؛ ولی اشعار بیدل نسبت به حافظ و مولانا سختتر حفظ میشوند.
گفت: میدانم، من دیوان بیدل دارم.
عکسی فرستاد که یک نسخهی خوب از دیوان بیدل را نشان میداد.
گفتم: خدایارت! این همه کتاب خوب را از کجا کردی ناجوان؟
گفت: از پدرم بود.
باز گفتم: خدایارت.
و خدا میدانست هنگام نوشتن این عبارت چه حسرتی بر دل داشتم.
پرسید: چرا؟
گفتم: از پدرت چیزهای خوب برایت مانده. خاطرههای خوب، هنر، بخارا، دیوان بیدل.
گفت: بله. یک هارمونیه و کتابچههایش. یک دوربین و یک عالم عکس و کاست با چندتا کتاب و یک عالم دوستهایش.
گفتم: من تمام اینها را خودم باید بهدست بیاورم و برای دختر و بچهام به یادگار بمانم.
گفت: چطور؟
دوباره متوجه شد و گفت: آها شبیه پدرم.
گفتم: بعله. خوشبخت هستی. هیچکس برای من نگذاشت. من از خودم برای فرزندانم می مانم.
گفت: میدانی چند دانه دستمال و چیزهای دیگر دست دوزی شده هم هستند که گاهی خودش دوخته و گاهی داده به عمههایم که بدوزند و طراحیاش را خودش کرده.
گفتم: تمامشان را صحیح نگهدار.
رزما صراحت
324
پس از آمدن من به عربستان سعودی، ابول عزیز نیز به جده آمد. آنجا همچون دو برادر، دو همراز و دو همدل در کنار یکدیگر زندگی کردیم. در محافل مختلف موسیقی حضور داشتیم و خاطرات فراوانی را در شهرهای گوناگون رقم زدیم. او در روزهای دشوار و خوش زندگی همواره در کنارم بود و هیچگاه محبت و وفاداریاش را فراموش نخواهم کرد.
سرانجام روزگار ما را از هم جدا ساخت. او به افغانستان بازگشت و سپس این جهان را ترک گفت. سالها از وفاتش میگذرد، اما هنوز در لحظهلحظه زندگیام حضور دارد و یادش از قلبم بیرون نمیرود.
این تصویری که مشاهده میکنید، قصر ريان ( محمود سعيد) مربوط به شب عروسی عارف جان راسخ است؛ شبی که برای نخستین بار در جده، بدون استفاده از مایکروفون، محفل موسیقی را اجرا کردیم و خاطرهای فراموشنشدنی را رقم زدیم.
از همه دوستان و عزیزانی که در این تصویر حضور داشتهاند، اگر خود یا دوستانشان را میشناسند، لطفاً در بخش دیدگاهها نامی از خود به یادگار بنویسند تا خاطرات آن روزهای زیبا دوباره زنده شود.
روح مرحوم حاجی ابول (یالغز) شاد و یادش جاودان باد.
رحمت و مغفرت الهی نصیب مرحوم حاجی ابول (یالغز) باد و یادش همیشه گرامی. 🌹🕊️
جاًويد رغبت
324
روزی مرحوم حاجی ابول، جوانی ورزشکار با موهای بلند و پیراهن سفید، به خانه ما آمد و در را کوبید. وقتی در را باز کردم، با چهرهای جدی اما صمیمی گفت: «جاوید هستی؟» گفتم: «بله.» گفت: «من ابول هستم.»
پس از سلام و احوالپرسی گفت: «موتر آوردهام، امشب مهمان خانه ما هستی. محفل موسیقی داریم و از تو بسیار تعریف شنیدهام. میخواهم امشب در کنار هم شب خاطرهانگیزی داشته باشیم.»
اما من که تازه وارد بودم و هیچ آشنایی نزدیکی با او نداشتم، با احترام عذر خواستم و گفتم که مهمان دارم و نمیتوانم بیایم. او ناراحت شد و هرچه اصرار کرد، من نپذیرفتم.
مدتی بعد، برادرم از عربستان سعودی مرا با ابول عزیز آشنا ساخت. از آن روز به بعد دوستی ما آغاز شد؛ دوستیای که به برادری تبدیل گردید. روزها در الاصف اسکوایر و شبها در کنار هم بودیم. آنقدر صمیمی شدیم که کمتر جایی در کراچی، از مارکیت گرفته تا کیماری و کلفتون، باقی ماند که با هم نرفته باشیم.
324
یاد یارِ جاودانه !
امروز، پنجم محرم، سالروز درگذشت دوست عزیز، برادرخوانده مهربان و هنرمند فراموشناشدنیام، مرحوم حاجی ابول (یالغز) است. خداوند متعال او را غریق رحمت خویش گرداند و جایگاهش را در جنت برین نصیب فرماید.
حاجی ابول شخصیتی ماندگار، خوشقلب، بااخلاق و صاحب هنرهای فراوان بود. یاد و خاطرات او هرگز از ذهن و دل دوستانش پاک نخواهد شد. هر کس که او را میشناخت، از جوانمردی، صفا، محبت و هنر او سخنها برای گفتن دارد.
سالها پیش، زمانی که تازه از افغانستان به کراچی هجرت کرده بودیم و در منطقه معمار کمپلکس سکونت داشتیم، او از دوستان کُندزی شنیده بود که جوانی به نام جاوید آواز میخواند. آن روزها تازه پا به جوانی گذاشته بودم و از کراچی تنها تعریفهای نادرست و هراسآور شنیده بودم؛ به همین دلیل دلنگران و ناآرام بودم.
