«پایا، Paya»
Відкрити в Telegram
Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
330
Підписники
-124 години
-27 днів
+1030 день
Архів дописів
330
تقدیم تان اما درموردش یک چند ساعت بعد خواهم نوشت. که همه سخنان یک ساعته ایشان صرف بر محور «نی» بود🫠
330
تمام روز را هم شعر و شرح مثنوی از استاد « دکتر عبدالکریم سروش » شنیدم و نتوانستم از بس کار داشتم چند شعری را که اونا نقل کردن را بگذارم اینجا.
خلاصه هم کار بود و شنیدن شعر و شرح مثنوی 🫠
شاید هم امشب را بیدار بمانم از یکطرف مشتری ها پیام دارند 😐
330
دانی که چنگ و عود چه تَقریر میکنند؟ پنهان خورید باده که تَعزیر میکنند ناموسِ عشق و رونقِ عُشّاق میبَرند عیبِ جوان و سرزنشِ پیر میکنند جز قلبِ تیره هیچ نشد حاصل و هنوز باطل در این خیال که اِکسیر میکنند گویند رمزِ عشق مگویید و مشنوید مشکل حکایتیست که تَقریر میکنند ما از برونِ در شده مغرورِ صد فریب تا خود درونِ پرده چه تدبیر میکنند تشویشِ وقتِ پیرِ مغان میدهند باز این سالِکان نگر که چه با پیر میکنند صد مُلکِ دل به نیم نظر میتوان خرید خوبان در این معامله تقصیر میکنند قومی به جِدّ و جهد نهادند وصلِ دوست قومی دگر حواله به تقدیر میکنند فِیالجُمله اعتماد مکُن بر ثباتِ دهر کـاین کارخانهایست که تغییر میکنند مِی خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب چون نیک بنگری همه تزویر میکنند #حافظ
330
سحر ز هاتفِ غیبم رسید مژده به گوش که دورِ شاهشجاع است، مِی دلیر بنوش شد آن که اهلِ نظر بر کناره میرفتند هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش به صوتِ چنگ بگوییم آن حکایتها که از نهفتنِ آن دیگِ سینه میزد جوش شرابِ خانگیِ ترسِ محتسبخورده به رویِ یار بنوشیم و بانگِ نوشانوش ز کویِ میکده دوشش به دوش میبُردند امامِ شهر که سجاده میکشید به دوش دلا! دلالتِ خیرت کنم به راهِ نجات مکن به فسق مباهات و زهد هم مَفُروش محلِ نورِ تَجَلّیست رایِ انور شاه چو قربِ او طلبی در صفایِ نیّت کوش به جز ثنایِ جلالش مساز وِردِ ضمیر که هست گوشِ دلش محرمِ پیامِ سروش رموزِ مصلحتِ مُلک خسروان دانند گدایِ گوشهنشینی تو حافظا مَخروش #حافظ
330
این هم با صدای خود استاد حسینی که مرا وادار کرده بودن از حافظ با صدای خودم دکلمهی کنم با لهجه دری مان🫠
و اینک شعر را با صدای خودشان بشنوید که بینظیر است
330
روزگاری شد که در میخانه خدمت میکنم در لباسِ فقر کارِ اهلِ دولت میکنم تا کی اندر دام وصل آرم تَذَروی خوشخِرام در کمینم و انتظار وقتِ فرصت میکنم واعظِ ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخن در حضورش نیز میگویم نه غیبت میکنم با صبا افتان و خیزان میروم تا کویِ دوست و از رفیقان ره استمدادِ همت میکنم خاکِ کویت زحمت ما برنتابد بیش از این لطفها کردی بتا، تخفیفِ زحمت میکنم زلفِ دلبر دامِ راه و غمزهاش تیرِ بلاست یاد دار ای دل که چندینت نصیحت میکنم دیدهٔ بدبین بپوشان ای کریمِ عیبپوش زین دلیریها که من در کُنجِ خلوت میکنم حافظم در مجلسی دُردیکشم در محفلی بنگر این شوخی که چون با خلق، صنعت میکنم #حافظ
330
ای ضیاء الحق حسام الدین بیار این سوم دفتر که سنت شد سه بار بر گشا گنجینهٔ اسرار را در سوم دفتر بهل اعذار را قوتت از قوت حق میزهد نه از عروقی کز حرارت میجهد این چراغ شمس کو روشن بود نه از فتیل و پنبه و روغن بود سقف گردون کو چنین دایم بود نه از طناب و استنی قایم بود قوت جبریل از مطبخ نبود بود از دیدار خلاق وجود همچنان این قوت ابدال حق هم ز حق دان نه از طعام و از طبق جسمشان را هم ز نور اسرشتهاند تا ز روح و از ملک بگذشتهاند چونک موصوفی به اوصاف جلیل ز آتش امراض بگذر چون خلیل گردد آتش بر تو هم برد و سلام ای عناصر مر مزاجت را غلام هر مزاجی را عناصر مایهاست وین مزاجت برتر از هر پایه است این مزاجت از جهان منبسط وصف وحدت را کنون شد ملتقط ای دریغا عرصهٔ افهام خلق سخت تنگ آمد ندارد خلق حلق ای ضیاء الحق به حذق رای تو حلق بخشد سنگ را حلوای تو کوه طور اندر تجلی حلق یافت تا که می نوشید و می را بر نتافت صار دکا منه وانشق الجبل هل رایتم من جبل رقص الجمل لقمهبخشی آید از هر کس به کس حلقبخشی کار یزدانست و بس حلق بخشد جسم را و روح را حلق بخشد بهر هر عضوت جدا این گهی بخشد که اجلالی شوی وز دغا و از دغل خالی شوی تا نگویی سِرّ سلطان را به کس تا نریزی قند را پیش مگس گوش آنکس نوشد اسرار جلال کو چو سوسن صدزبان افتاد و لال حلق بخشد خاک را لطف خدا تا خورد آب و بروید صد گیا باز خاکی را ببخشد حلق و لب تا گیاهش را خورد اندر طلب چون گیاهش خورد حیوان گشت زفت گشت حیوان لقمهٔ انسان و رفت باز خاک آمد شد اکال بشر چون جدا شد از بشر روح و بصر ذرهها دیدم دهانشان جمله باز گر بگویم خوردشان گردد دراز برگها را برگ از انعام او دایگان را دایه لطف عام او رزقها را رزقها او میدهد زانک گندم بی غذایی چون زهد نیست شرح این سخن را منتهی پارهای گفتم بدانی پارهها جمله عالم آکل و ماکول دان باقیان را مقبل و مقبول دان این جهان و ساکنانش منتشر وان جهان و سالکانش مستمر این جهان و عاشقانش منقطع اهل آن عالم مخلد مجتمع پس کریم آنست کو خود را دهد آب حیوانی که ماند تا ابد باقیات الصالحات آمد کریم رسته از صد آفت و اخطار و بیم گر هزارانند یک کس بیش نیست چون خیالاتی عدد اندیش نیست آکل و ماکول را حلقست و نای غالب و مغلوب را عقلست و رای حلق بخشید او عصای عدل را خورد آن چندان عصا و حبل را واندرو افزون نشد زان جمله اکل زانک حیوانی نبودش اکل و شکل مر یقین را چون عصا هم حلق داد تا بخورد او هر خیالی را که زاد پس معانی را چو اعیان حلقهاست رازق حلق معانی هم خداست پس ز مه تا ماهی هیچ از خلق نیست که به جذب مایه او را حلق نیست حلق جان از فکر تن خالی شود آنگهان روزیش اجلالی شود شرط تبدیل مزاج آمد بدان کز مزاج بد بود مرگ بدان چون مزاج آدمی گِلخوار شد زرد و بدرنگ و سقیم و خوار شد چون مزاج زشت او تبدیل یافت رفت زشتی از رخش چون شمع تافت دایهای کو طفل شیرآموز را تا به نعمت خوش کند پدفوز را گر ببندد راه آن پستان برو برگشاید راه صد بستان برو زانک پستان شد حجاب آن ضعیف از هزاران نعمت و خوان و رغیف پس حیات ماست موقوف فطام اندک اندک جهد کن تم الکلام چون جنین بُد آدمی بُد خون غذا از نجس پاکی برد مؤمن کذا از فطام خون غذااش شیر شد وز فطام شیر لقمهگیر شد وز فطام لقمه لقمانی شود طالب اشکار پنهانی شود گر جنین را کس بگفتی در رحم هست بیرون عالمی بس منتظم یک زمینی خرمی با عرض و طول اندرو صد نعمت و چندین اکول کوهها و بحرها و دشتها بوستانها باغها و کشتها آسمانی بس بلند و پر ضیا آفتاب و ماهتاب و صد سها از جنوب و از شمال و از دبور باغها دارد عروسیها و سور در صفت ناید عجایبهای آن تو درین ظلمت چهای در امتحان خون خوری در چارمیخ تنگنا در میان حبس و انجاس و عنا او به حکم حال خود منکر بدی زین رسالت معرض و کافر شدی کین محالست و فریبست و غرور زانک تصویری ندارد وهم کور جنس چیزی چون ندید ادراک او نشنود ادراک منکرناک او همچنانک خلق عام اندر جهان زان جهان ابدال میگویندشان کین جهان چاهیست بس تاریک و تنگ هست بیرون عالمی بی بو و رنگ هیچ در گوش کسی زیشان نرفت کین طمع آمد حجاب ژرف و زفت گوش را بندد طمع از استماع چشم را بندد غرض از اطلاع همچنانک آن جنین را طمع خون کان غذای اوست در اوطان دون از حدیث این جهان محجوب کرد غیر خون او مینداند چاشت خورد #مولانا #مثنویـمعنوی
330
باز شیری با شکر آمیختند عاشقان با همدگر آمیختند روز و شب را از میان برداشتند آفتابی با قمر آمیختند رنگ معشوقان و رنگ عاشقان جمله همچون سیم و زر آمیختند چون بهار سرمدی حق رسید شاخ خشک و شاخ تر آمیختند رافضی انگشت در دندان گرفت هم علی و هم عمر آمیختند بر یکی تختند این دم هر دو شاه بلک خود در یک کمر آمیختند هم شب قدر آشکارا شد چو عید هم فرشته با بشر آمیختند هم زبان همدگر آموختند بی نفور این دو نفر آمیختند نفس کل و هر چه زاد از نفس کل همچو طفلان با پدر آمیختند خیر و شر و خشک و تر زان هست شد کز طبیعت خیر و شر آمیختند من دهان بستم تو باقی را بدان کاین نظر با آن نظر آمیختند بهر نور شمس تبریزی تنم شمع وارش با شرر آمیختند #مولانا #دیوانـشمس
