ru
Feedback
«پایا، Paya»

«پایا، Paya»

Открыть в Telegram

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
324
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
-930 дней
Архив постов
photo content
+9

photo content
+9

من خیلی خیلی از این گودی ها و بازی ها را دوست دارم؛ کودکی بنده با این بازی های قند و ناز گذشته است زلیخا زروان عزیزم چون می د
من خیلی خیلی از این گودی ها و بازی ها را دوست دارم؛ کودکی بنده با این بازی های قند و ناز گذشته است زلیخا زروان عزیزم چون می دانست من پیشی زیاد دوست دارم برایم این را هدیه گرفته 🫠

اینرا دوباره اینجا می گذارم دوست‌ها مقاله را که خواندین یک لایکک در سایت بمانید🫠

📜#نقد_ادبی 🔰به وقت بخارا در آیینه نقد ✍️#کوثر_بخارایی (داستان‌نویس) وسیمه بادغیسی؛ نویسنده و استاد دانشگاه، از بادغیس تا دا
📜#نقد_ادبی 🔰به وقت بخارا در آیینه نقد ✍️#کوثر_بخارایی (داستان‌نویس) وسیمه بادغیسی؛ نویسنده و استاد دانشگاه، از بادغیس تا دانشگاه واشنگتن مسیر درخشانی را طی کرده و با آثار داستانی‌اش به یکی از صداهای مهم روایت دردها، تنهایی و واقعیت‌های زندگی زنان افغانستان تبدیل شده است. مجموعه‌های «کلمه را باد می‌برد» و «به وقت بخارا» بازتابی از جهان‌بینی تلخ اما واقع‌گرایانه اوست. 📲در سایت انجمن ادبی خانه مولانا بخوانید: https://khanemwlana.com/in-the-time-of-bukhara-through-the-mirror-of-criticism/ 💠 راه‌های پیوند با ما: 🌐 وب‌سایت: https://khanemwlana.com 📲 تلگرام: t.me/khanamwlana | t.me/khanemwlana 📘 فیسبوک: facebook.com/khanemolana 📸 اینستاگرام: instagram.com/khanemwlana #انجمن_ادبی_خانه_مولانا #مقالات_ادبی #داستان #به_وقت_بخارا #وسیمه_بادغیسی #کوثر_بخارایی

این داستان چهار سال ازش گذشته اما بهترین است برایم «نغمه‌ی پندار»

داستان بنده بعد از چهار سال توسط بنده بررسی شده رایست، یگانه داستانی که دوستش دارم و داشتم و بعدا ها یک کنجک لپ تاپم گذاشتم ت
داستان بنده بعد از چهار سال توسط بنده بررسی شده رایست، یگانه داستانی که دوستش دارم و داشتم و بعدا ها یک کنجک لپ تاپم گذاشتم تا خاک بزند اما حالا دوباره از او کنج اتاق بیرونش آوردم تا آرایشی بر سر و صورتش بزنم تا نشر شود🫠

به زنده ماندن در این دیار چه پای سختی فشرده‌ام چه مرگ‌ها آزموده‌ام، ولی -شگِفتا!- نمرده‌ام... سیمین بهبهانی، اردی‌بهشت ۱۳۷۹
به زنده ماندن در این دیار چه پای سختی فشرده‌ام چه مرگ‌ها آزموده‌ام، ولی -شگِفتا!- نمرده‌ام...
سیمین بهبهانی، اردی‌بهشت ۱۳۷۹

خانه در خاک باد
خانه در خاک باد

من دیگر قهر و ناراحت و عصبی نمی شوم چون به ماه ذوالحجه درآمدیم نباید کسی را ناراحت کنیم🙃

Repost from تاکستان
نخستین روزی که کانال را عمومی ساختم و چندتا از دوستان عضو شده بودند، نوشتم که.. قضاوت نکنید. با استفاده از روزمره‌گی‌های آدم‌ها، قضاوت‌شان نکنیم. من می‌دانم که اشتباه خودمان هست. ما به آدم‌های می‌گوییم: "فلانی جان! اینی قسمت روح مرا می‌بینی انی؟ زخمی‌ست. فشار نده باشه؟" و زمانش که برسد، همان نقطه فشار داده می‌شود و همان‌طور که گفتم این ضعف خودمان هست که گمان می‌کنیم رنج‌مان با گفتن کم می‌شود و ضعف خودمان هست که توقع داریم درک شویم. غافل از این‌که بارِ حرف‌های گفته شده، بیشتر از ناگفته‌هاست! چند روز قبل -هرچند نوشته‌ام را حذف کردم- گفته بودم که حبیب‌الرحمان پدرام در رابطه به زبان پارسی گفته: "چری از زبان ما می‌ترسید شما؟" و حالا در رابطه به این موضوع می‌خواهم بدانم که چری از حضور ما می‌ترسند آدم‌ها؟! من که اثر ادبی رسمی منتشر نکرده‌ام. نه یک بیت شعر و نه یک پاراگراف داستان که با آن جایگاه ادبی آدم‌ها در معرض خطر واقع شده باشد. در آن حد هم نیستم که واژه‌های من سریر شهرت و قدرتِ دیگران را به لرزه درآورد، پس چرا این مردم دوست‌ دارند تخریب کنند؟ این حرف‌های من مخاطب ندارد؛ ولی هرکس به خود گرفت، می‌گیرد دیگر. خو خیر.. من می‌گویم اگر در متن یا شعر یا داستان یا نقد ادبی -که هیچ‌کدامش را ننوشته‌ام- کسی را ناراحت ساخته باشم یا اثر ادبی کسی را بی‌مقدار جلوه داده باشم، بیاید و با متن ادبی بر سرم بکوبد. اگر در زنده‌گی شخصی‌اش مداخله کرده پشت‌سر شخصیتش را تخریب کرده باشم، بیاید جلویم ایستاده به رویم تُف بیندازد و هفت پشتم را به آتش بکشد؛ ولی زمانی‌که هیچ‌کدام از این اتفاق‌ها نیفتاده و ماییم و همین یک کانال، ناجوانی نیست که این‌طور بی‌رحمانه قضاوت شویم؟ ما مردم اگر غمگین هستیم، چه کسی را گفته‌ایم که بیا و مرا از درون خودم نجات بده؟ اگر شعر می‌خوانیم، اگر عکاسی می‌کنیم، اگر روزمره‌گی‌های خود را می‌نویسیم، اگر زمانی کس/کسانی را می‌شناختیم و اگر حالا گاهی، کامنت‌های عزیزان را با لحن صمیمی -طوری که بی‌احترامی و بی‌توجهی به پیام و شخصیت طرف نباشد- پاسخ می‌دهیم و اگر در ذهن خود آزاد هستیم و شبیه وحشی‌ها از جنس مخالف فرار نمی‌کنیم، به این معنا نیست که هرکس، هرچه دلش خواست پشت‌سر مان بگوید و قضاوت‌مان کند. به‌خدا خوب نیست که به زنده‌گی شخصی و شخصیت آدم‌ها بتازیم و آن‌ها را از روی روابط‌شان قضاوت کنیم. آن‌قدر بی‌معرفت هم نباشیم که برای گرم‌کردن مجلس‌مان، نام آدم‌ها را روی سفره انداخته موشکافی کنیم که مخاطب اشعار و عکس‌ها و متن‌های طرف کیست و چه سَر و سِرّ با فلانی و فلانی دارد. من زمانی‌که چیزی در این مورد بشنوم، نخستين واکنشم این است که از دوستانم در موردش می‌پرسم و می‌گویم: فلان حرف را شنیده‌ام، به نظر شما درست است و همین اتفاق‌ها افتاده؟ بعد، من از دوستانم توقع دارم که چنین چیزی بگویند: "در مورد فلانی. فلانی. فلانی. فلانی. فلانی. و هرررر کسی که بوده، مه نظر خوده خوب گفتیم. اگر هم بدی داشته، نه از بُعد روابط بلکه نظر به شناخت ادبی حرف زدیم. اما نمی‌فهمم مردم چه مرض دارن. وقتی در مورد کسی صحبت می‌کنن، باید به مسایل خصوصی‌اش بپردازن. متاسفانه من نتوانسته ام گویا الگو باشم. البته ده حضور مه چنین بحث‌هایی نمیشه تا بفهمانم که غرضی به مریم مقدس یا حتا ف.حشه بودن کسی نداشته باشن. اگر واقعن دریافتن که کسی بد است و آن‌قدر پاک هستن که می‌ترسن دامن‌شان لکه‌دار شوه، ازش دور بشینن. تمام. ده غیر صورت، با همو انسان بد هم میشه که روابط دوستانه داشت و بی‌هیچ جنجال و مسالمت‌آمیز زیست." و حقا که توقع بی‌جا هم نیست و عزیزان من غیر از این نیستند و می‌دانم که حرف‌های‌شان فقط حرف نیست و حرف من هم این است که ما مردم، زمانی‌که سنگِ ادب و ادبیات و کتاب‌ها و واژه‌ها را به سینه می‌زنیم، آدم باشیم و پشت این و آن اشتباه یا نقطه‌ضعفِ آدم‌ها -مرد و زن- نگردیم. بحث‌های انگیزشی را دوست دارم؛ ولی باید از این جمله کمک گرفته بگویم که، دنیای هنر و ادبیات بزرگ هست و تا امروز آن‌قدر شاعر و نویسنده و منتقد و ترانه‌سرا و عکاس و نقاش را در خودش جا داده که په! یک منِ چهل‌وچند کیلویی با کانالکِ گدود خود، جای هیچ اهل ادب را تنگ نمی‌کنم انی؟

Repost from تاکستان
از کجا شروع کنم؟ نمی‌دانم. من اعتراف می‌کنم همیشه ترسیده‌ام. اعتراف می‌کنم که از قضاوت مردم می‌ترسم. از این‌که چیزی بر دل نداشته باشم و در موردم بد فکر کنند. هرچند عزیزِ رفته و برگشته و دوباره رفته‌ام گفته بود: "تو اگر خوب هستی، چرا می‌ترسی مردم در موردت بد فکر کنند و اگر بد هستی، چرا می‌خواهی دیگران تو را خوب ببینند؟" و مدتی‌ست این حرف همه‌چیز را عوض کرده؛ ولی گاهی، آدم هرقدر سعی کند ژست بی‌خیال‌ها را بگیرد، نمی‌شود. به‌خصوص اگر این ترسی که من اعتراف کردم، در رگ رگش ریشه دوانده باشد. در جامعه‌ی ما، مرد و زن، هردو قضاوت می‌شوند و بد هم قضاوت می‌شوند؛ ولی این قضاوت در رابطه به زن‌ها سخت‌گیرانه‌تر هست. ما زن‌ها -جدا از قوانینی که برای‌مان ساخته‌اند و اگر به آن عمل نکنیم محکوم به بدنامی هستیم- مجرم و محکوم و حتا زندانیِ ذهن خودمان هم هستیم. زن باید مراقب تن صدایش باشد، مراقب رفتارش باشد، مراقب حرف‌هایش باشد، مراقب لباسش باشد، مراقب این باشد که بند زیرپوشش از گوشه‌ی یخنش نمایان نباشد، مراقب باشد که چاپ/طرح زیرپوشش از پشت لباس دیده نشود، زمانی‌که تازه به بلوغ می‌رسد، مراقب باشد که کسی متوجه تغییرهای جسمی‌اش نشود و با پشتِ خمیده راه برود تا از شر چشم‌های درنده -حتا هم‌نوعان خودش- در امان بماند. باید مراقب باشد که اگر طفلی در آغوشش است و کسی می‌خواهد آن را بگیرد، دست مبارکِ طرف -حالا اتفاقن یا به عمد- به بدنِ در حالِ تغییرش نخورد. زن، جدا از فشارهای جسمانی دوران پریود، باید فشارهای روانی زیادی را در آن چند روز تحمل کند. زمانی‌که در یک جای رسمی است و از جایش بلند می‌شود، ناخودآگاه باید به پشت‌سرش نگاه کند تا ببیند چیز غیر قابل قبولِ جامعه روی دامنش است یا نه. اگر نباشد که خدا رحم کرده؛ ولی اگر باشد، فشار عصبی آن لحظه... . من فمینیست نیستم و به همان اندازه‌یی که حقیقت زنده‌گی زن را می‌گویم، در جایی که باید، از سختی‌ها و فشارهایی که بر مردانِ سرزمین من تحمیل شده، حرف زده‌ام. باور ندارید؟ خودتان بخوانید. حرف من این است که ما زن‌ها به اندازه‌ی کافی در جامعه‌ی کم‌سواد خودمان قضاوت شده‌ایم. به اندازه‌ی کافی خودمان، خود را محکوم کرده‌ایم، به اندازه‌ی کافی انگشت انتقادِ مردمِ کوچه و بازار به سوی‌مان بلند هست. نکنید! در جامعه‌ی ادبی، زنده‌گی و روزگار و جهان را برای‌مان تنگ نکنید. ما زن‌هایی که از تاریکی اتاق و جامعه و از میان آدم‌هایی که نفهمیده قضاوت‌مان می‌کنند، به ادبیات پناه آورده‌ایم، از دست اهل ادبیات کجا برویم؟ نکنید. به شخصیت و زنده‌گی شخصی آدم‌ها نتازید.

photo content

سلام بر دوستانی ایرانی یا هر آنکه خارج از کشور است. این لینک مسابقه ادبی جایزه ارغوان است سایتش باز نمی شود؛ خواستم بپرسم آیا امکانش است یکی بررسی کند و بعد برایم بگین باز می توانید یا نه

در کنج اتاقم

یا هم شاید تنها همین جا حضور داشته باشم

همه به فکر خود هستن این منم که برای دیگران جان می کنم

یک چند روزی می روم در گوشه‌ی تنهایی خود شاید بهتر باشد نباشم 🥀

قصه‌های مادر کلان درمورد رفیق هایش