ru
Feedback
«پایا، Paya»

«پایا، Paya»

Открыть в Telegram

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
324
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
-930 дней
Архив постов
Голосовое сообщение02:12

هنر و کار و موسیقی و خیاطی با شاگردان🫠❤️

Repost from N/a
از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه اِنّی رَأیتُ دَهراً مِن هِجرک القیامه دارم من از فراقش در دیده صد علامت لَیسَت دُموعُ عَینی هٰذا لَنا العلامه هر چند کآزمودم از وی نبود سودم مَن جَرَّبَ المُجَرِّب حَلَّت به الندامه پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا: فی بُعدها عذابٌ فی قُربها السلامه گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم و اللهُ ما رَأینا حُباً بِلا ملامه حافظ چو طالب آمد جامی به جان شیرین حَتّیٰ یَذوق مِنهُ کأساً مِن الکرامه. حافظ.

چقدر این گناه بد حسی دارد که آدمی مهمی زنده‌گیت پیام بگذارد تو یک ساعت بعد بیبنی و دیگر هیچ پاسخ ندهد 😭😭

زده و کنده یکی خلاص شد🫠
زده و کنده یکی خلاص شد🫠

Kawther Bukhari and I have perhaps known each other since 1401 (2022). We met through the Khana-ye Dastan Balkh and first saw each other at the unveiling of the book Goudi-gak-e Yadegari. I no longer keep track of dates, so I do not know how many years have passed in this companionship and friendship that, through Kawther’s effort, understanding, and kindness, has come this far. I admit that sometimes we cannot get along with each other, but it is good that we have not abandoned one another. I am afraid to give thanks for such a blessing, fearing it might slip from my hands; yet even so, her presence is precious to me. I love her. I love her sorrows, our shared sorrows, her struggle for life, the hope that has made its home in the corner of her chest, her innocent eyes, and her generous heart. Whenever I have wanted to write for her, I have only become more aware of my inability to arrange words as they should be. She stayed beside me in days when she tried to help me heal and bring me back to life, at a time when I could think of nothing but death. These days, I tell myself she has every right to be tired, because she has carried the burdens of life, family, and even her friends far more than anyone should, dragging them all forward with her. Whenever I look at our similarities — even in the way we suffer — I remember this poem and tell myself: I hope for the day when I can finally write for her what I truly wish to say. You are tired, sorrowful, just like me — I understand. You wish to tear your heart away from yourself — I understand. Beneath the weight of this world, may your back not bend; In your struggle simply not to give up — I understand. So many passersby have kept their wounds of bitter words alive That now you seek only solitude — I understand. Outwardly, you seem able to endure every hardship, Even if you are breaking inside — I understand. To speak of anything would only harm you; You have words to say, yet must remain silent — I understand. — Machom

🫠🫠🫠

Repost from تاکستان
من و کوثر بخارایی، شاید از سال ۱۴۰۱ یکدیگر را می‌شناسیم. در انجمن خانه‌ی داستان بلخ آشنا شده در رونمایی کتابِ "گودی‌گکِ یادگاری" با هم ملاقات کرده‌ایم. من که دیگر تاریخ‌ها را یادداشت نمی‌کنم، نمی‌دانم چند سال از این حضور و رفاقتی که بابتِ سعی و درک و لطفِ کوثر تا این‌جا رسیده، می‌گذرد. قبول دارم که گاهی نمی‌توانیم با هم کنار بیاییم؛ ولی خوب هست که یکدیگر را کنار نگذاشته‌ایم. می‌ترسم شکرِ نعمت کنم چون از کفم بیرون می‌شود؛ ولی با این وجود حضورش برای من باارزش هست. دوستش دارم. رنج‌هایش را، رنج‌های‌مان را، تقلایش برای زنده‌گی را، امیدی را که در کنج سینه‌اش خانه دارد، چشم‌های معصوم و دل بزرگش را دوست دارم. من هرگاه خواسته‌ام که برایش بنویسم، به ناتوانی‌ام در کنار هم چیدنِ واژه‌ها بیشتر پی بردم. او در روزهایی کنارم ماند و برای خوب شدن حالم تلاش کرد تا مرا به زنده‌گی برگرداند که من به چیزی غیر از مرگ نمی‌اندیشیدم. این روزها با خودم می‌گویم، حق دارد که خسته باشد، چون بارِ زنده‌گی و خانواده و حتا رفیق‌هایش را بیش از آن‌چه ‌که باید برداشته و با خود به جلو کشیده. من هرگاه که به شباهت‌مان -حتا در نوع رنج کشیدن‌مان- نگاه می‌کنم، یاد این شعر می‌افتم و با خودم می‌گویم به امید روزی که بتوانم آن‌چه را که می‌خواهم برایش بنویسم. خسته‌ای، غمزده‌ای، مثل منی، می‌فهمم دوست داری ز خودت دل بکنی می‌فهمم زیر سنگینیِ دنیا کمرت خم نشود در تلاشی که فقط جا نزنی می‌فهمم آن‌قدر رهگذران زخم زبانت زنده‌اند که فقط در پی تنها شدنی می‌فهمم ظاهرن طاقت هر حادثه‌یی را داری از درونت هم اگر می‌شکنی می‌فهمم صحبت از هر چه کنی بر ضررت خواهد بود حرف داری و نباید بزنی می‌فهمم شاعر: مچوم.

اگر من هنر را رها نمی کردم🥲 پدر می گفت: کوثر هنر در رگ رگ بخارایی ما است، پدرت، پدر کلانت، مادر کلانت و همه و همه هنرمند بوده‌اند. روز اگر شود می برمت بخارا تا بیبنی هنر خانه هایمان را در آنجا که مادر کلان ما چی نقش های در کلکین های خانه زده است 🫠 نرفتیم و نصیب نشد و منم از هنر دور شدم If I hadn’t given up art 🥲 My father used to say, “Kawther, art runs through every vein of our Bukhara blood. Your father, your grandfather, your grandmother — all of them were artists. If the day ever comes, I’ll take you to Bukhara so you can see the artistry of our old homes there, and the beautiful designs your grandmother carved into the windows.” But we never went. It was never meant to be, and little by little, I too drifted away from art.

Listen to Extrait - Duo Charbel Rouhana & Kiya Tabassian by Charbel Rouhana & Kiya Tabassian on #SoundCloud https://on.soundcloud.com/mpaujIR4FNPVS69IzX

رزما همینجا بیا یک قولی بدهیم به همدیگر🤝 که من و تو هم ارزش خود را باید بدانیم و پایمالش نکنیم🫠

باز هم از گوشه‌ی کار برایتان عکس می گذارم و می نویسم؛ میزک کارم را نیافتم بیخی کمرم را درد گرفت اینطور به زمین نشسته و کار کر
باز هم از گوشه‌ی کار برایتان عکس می گذارم و می نویسم؛ میزک کارم را نیافتم بیخی کمرم را درد گرفت اینطور به زمین نشسته و کار کرده🫠

هی هی چی حرفهای که زدیم و خوشحال بودیم رفیقم و غمخوارم رزما صراحت 🫂🫠 بابت ویدیو هم از زلیخا زروان سپاس گذارم 🌸🌚

Repost from تاکستان
حالاست که رهی مسکین از قبر بیاید و بگوید، غلط کردم. لطفن نخوان که بیخی خراب کردی.

یگانه درختی است که در شهر دوست اش دارم 🫠
یگانه درختی است که در شهر دوست اش دارم 🫠

برای من خفقان آور است

Голосовое сообщение02:17

خانه 🏠
خانه 🏠

به دیدار یاران می روم امروز 🫠