ru
Feedback
گرگےدر دادگاه خدا.

گرگےدر دادگاه خدا.

Открыть в Telegram

گرگےکه به خدا ایمان نداشت. @Rozhyaribot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
303
Подписчики
+1224 часа
+267 дней
+1830 дней
Архив постов
من تو را بیشتر در همان چیزهای کوچکی دوست دارم که شاید هیچ‌کس به چشم نیاورد؛ در مکث کوتاهت پیش از خندیدن، در لحظه‌ای که حواست نیست و دستت را میان موهایت می‌بری، در خستگی صدایت وقتی دیگر حوصله‌ی هیچ‌کس را نداری، در سکوتت، حتی در آن بخش‌هایی از تو که خودت دوستشان نداری. دوست داشتن تو برای من هیچ‌وقت انتخاب میان خوبی‌ها و بدی‌هایت نبوده. من تمامت را خواسته‌ام؛ همان‌طور که شب، تمام ستاره‌هایش را در خود نگه می‌دارد، حتی آن‌هایی را که از زمین دیده نمی‌شوند.

این روزها دنیایم به اندازه‌ی یک نفر کوچک شده، و یک نفر به اندازه ی خدا برایم بزرگ! قمار بزرگی کرده‌ام.. اگر برود، دین و دنیایم را باخته‌ام.

sticker.webp0.26 KB

می‌گویند چشم‌ها حقیقت را می‌گویند. این جمله را احتمالاً کسی ساخته که از حقیقت چیز زیادی نمی‌دانسته. چشم‌ها هیچ وظیفه‌ای برای گفتن حقیقت ندارند. آن‌ها فقط باز می‌شوند، می‌بینند، بسته می‌شوند و دوباره باز می‌شوند؛ درست مثل پنجره‌ای که نه به صاحب خانه وفادار است و نه به منظره‌ای که از آن عبور می‌کند. ما هستیم که به آن‌ها وظیفه می‌دهیم. به یک نگاه، معنایی که می‌خواهیم می‌چسبانیم و بعد، با جدیتی مضحک، اسمش را می‌گذاریم «حقیقت». کسی به ما نگاه می‌کند و ما می‌گوییم دوستم دارد. کمی دیرتر نگاه می‌کند و می‌گوییم دلش برایم تنگ شده. نگاهش را می‌دزدد و می‌گوییم خجالت می‌کشد. دیگر نگاه نمی‌کند و می‌گوییم از من متنفر است. و هیچ‌وقت به ساده‌ترین احتمال فکر نمی‌کنیم؛ شاید فقط نگاه نکرده است، شاید هیچ رازی پشت آن چشم‌ها نبوده. شاید جهان، برخلاف چیزی که تمام عمر به ما آموخته‌اند، پر از نشانه نیست. شاید بعضی اتفاق‌ها فقط اتفاق‌اند. و این برای انسان غیرقابل تحمل است. ما به معنا احتیاج داریم؛ حتی اگر مجبور شویم آن را از یک پلک زدن بیرون بکشیم. شاید به همین دلیل است که آدم‌ها این‌قدر عاشق چشم‌های یکدیگر می‌شوند. نه به خاطر آنچه در چشم‌ها می‌بینند، بلکه به خاطر چیزهایی که امیدوارند در آن‌ها باشد. آدم عاشق یک جفت چشم نمی‌شود عاشق تفسیری می‌شود که از آن چشم‌ها ساخته است و وقتی روزی صاحب آن چشم‌ها حقیقت را نشان می‌دهد، ما اسمش را خیانت می‌گذاریم. چه واژه‌ی راحتی. خیانت. بهتر از این است که اعتراف کنیم تمام این مدت، ما به چیزی وفادار بوده‌ایم که شاید هرگز وجود نداشته است. من مدت‌هاست به چشم‌ها نگاه نمی‌کنم تا چیزی پیدا کنم. نگاه می‌کنم و سعی می‌کنم چیزی اضافه نکنم. این کار در ابتدا ترسناک بود. وقتی از نگاه کسی عشق را حذف می‌کنی، چیزی باقی نمی‌ماند جز دو چشم. وقتی از چشمان خودت امید را حذف می‌کنی، باز هم چیزی جز دو چشم باقی نمی‌ماند و شاید این همان چیزی باشد که انسان از آن می‌ترسد؛ اینکه یک روز تمام معناهایی را که برای زنده ماندن ساخته، یکی‌یکی کنار بگذارد و ببیند پشت همه‌شان هیچ پیام مخفی‌ای نبوده است. فقط یک جهان بوده. یک جفت چشم. یک نگاه. و ما، با تمام نیازمان به معنا، روبه‌روی آن ایستاده‌ایم و اصرار داریم که حتماً باید چیزی بیشتر از این باشد. اما اگر نباشد چه؟ اگر هیچ حقیقتی در چشم‌ها نباشد؟ اگر هیچ نشانه‌ای در جهان نباشد؟ اگر هیچ‌کس قرار نباشد ما را بفهمد؟ فکر می‌کنم آن‌وقت، برای اولین بار، می‌توانیم بدون دروغ به هم نگاه کنیم. نه با عشق. نه با نفرت. نه با امید. فقط نگاه کنیم. و بپذیریم که شاید چشم‌ها هرگز دروغ نگفته‌اند؛ این ما بوده‌ایم که تمام عمر، از نگاه کردن به جهانی که چیزی برای گفتن ندارد، وحشت داشته‌ایم.

می‌گویند چشم‌ها دروغ نمی‌گویند. چه کسی این را گفته بود؟ نمی‌دانم، آدم‌ها عاشق این جمله‌های ساده‌اند؛ جمله‌هایی که می‌شود با آن‌ها یک انسان را در چند ثانیه قضاوت کرد. من اما به چشم‌ها اعتماد ندارم. چشم‌ها دروغ می‌گویند؛ با مهارت، با وقاحت، و بدتر از همه، با معصومیت.

photo content

sticker.webp0.58 KB

گریه می‌کرد. جلوی من، و من نمی‌دانستم باید چه حسی داشته باشم. دلم می‌خواست دستش را بگیرم؛ نه برای آرام کردنش، فقط برای اینکه مطمئن شوم هنوز اینجاست. اشک‌هایش روی صورتش می‌لغزیدند و من به شکل عجیبی به آن‌ها خیره شده بودم. فکر کردم آدم چقدر می‌تواند برای یک نفر گریه کند و هنوز نفهمد که شاید دارد برای چیز دیگری اشک می‌ریزد. برای خودش. برای تصویری که از من ساخته بود. برای آدمی که خیال می‌کردم هستم. کسی داشت برای من گریه می‌کرد و من حتی نمی‌توانستم مطمئن باشم آن «من» را دوست دارد یا چیزی را که از من در ذهنش ساخته. پس ناگهان خنده‌ام گرفت. خیلی آرام. آن‌قدر آرام که خودش ندید. کدام عشق؟ این که عشق نیست. اگر عشق بود، چرا این‌قدر شبیه ترس است؟ چرا هرچه بیشتر مرا دوست دارد، بیشتر شبیه کسی می‌شود که دارد خودش را از دست می‌دهد؟ چرا من باید در چشم‌های کسی ببینم که دارد به خاطر من فرو می‌ریزد و به جای اینکه خوشحال شوم، دلم بخواهد یک قدم عقب‌تر بروم تا بهتر تماشایش کنم؟ نه. شاید مشکل از او نیست. شاید من از اول اشتباه فهمیده‌ام. شاید آدم‌ها عاشق هم نمی‌شوند؛ عاشق تصویری می‌شوند که از دیگری ساخته‌اند و بعد، وقتی آن تصویر ترک می‌خورد، اسم صدای شکستن را می‌گذارند «دل‌شکستگی». او هنوز گریه می‌کرد. و من هنوز نگاهش می‌کردم. بعد دستم را روی صورتش گذاشتم. اشک‌هایش را پاک کردم. و من برای اولین بار فهمیدم شاید واقعاً دیوانه‌ام. چون همان لحظه که آرام شد، دلم برای گریه کردنش تنگ شد.

sticker.webp0.24 KB

من آدم‌ها را نمی‌کشتم چون از آن‌ها متنفر بودم. کاش مسئله به همین سادگی بود! نفرت، دست‌کم، دلیل قابل فهمی‌ست آدم می‌تواند از کسی متنفر باشد، یک روز خسته شود، پشیمان شود، حتی خودش را ببخشد. اما من چیزی بدتر از نفرت داشتم: کنجکاوی. می‌خواستم بدانم لحظه‌ای که یک انسان می‌فهمد دیگر فرصتی برای فردا ندارد، چه چیزی درونش باقی می‌ماند. اولین بار که این فکر به سرم زد، هنوز قاتل نبودم، این را با اطمینان می‌گویم. آدم‌ها همیشه خیال می‌کنند قاتل از همان کودکی قاتل بوده؛ انگار لکه‌ای سیاه جایی در روحش داشته که فقط باید زمان می‌گذشت تا ظاهر شود. اما نه، من هم مثل بقیه صبح‌ها بیدار می‌شدم، چایی دم می‌کردم، به آدم‌ها سلام می‌کردم و حتی گاهی از دیدن پرنده‌ای روی سیم برق خوشحال می‌شدم. همین است که هنوز از خودم می‌ترسم، هیولا بودن آسان‌تر بود. اگر از ابتدا هیولا بودم، دست‌کم مجبور نبودم بپرسم چه زمانی تبدیل به آن شدم. از آن شب به بعد، دیگر آدم‌ها برایم همان آدم‌های قبلی نبودند. هرکس را که می‌دیدم، به این فکر می‌کردم که درون این بدن گرم، چه چیزهایی هست که هنوز فرصت نکرده‌اند نابود شوند و این فکر، بیشتر از هر چیزی مرا بیمار کرد. نه اینکه می‌توانستم بکشم؛ اینکه می‌توانستم به کشتن فکر کنم و بعد بروم شامم را بخورم. آدم وقتی از خودش می‌ترسد، دیگر از زندان نمی‌ترسد، زندان بیرون از آدم است اما من، زندانم را با خودم حمل می‌کردم.

sticker.webp0.26 KB

و من سال‌هاست چیزی را در خودم پنهان کرده‌ام که هیچ عطری حریفش نمی‌شود. بوی خشم. بوی افکاری که هیچ‌وقت به زبان نیاوردم.

این روزها مد شده که می‌گویند در فرانسه، برای انتخاب عطر باید داستان زندگی‌ات را تعریف کنی. نمی‌دانم این رسم واقعاً وجود دارد یا نه؛ اما اگر روزی از من بخواهند، احتمالاً نمی‌دانم از کجا شروع کنم. از کودکی؟ از اولین دروغی که گفتم؟ از اولین باری که فهمیدم می‌شود به آدمی لبخند زد و هم‌زمان آرزو کرد دیگر هرگز او را نبینی؟ یا از شب‌هایی که در تاریکی دراز می‌کشیدم و در ذهنم، زندگی‌ام را به شکل‌های مختلف می‌کشتم و دوباره زنده می‌کردم؟ فکر نمی‌کنم عطری برای چنین داستانی وجود داشته باشد.

sticker.webp0.14 KB

شاید باید پذیرفت که یک ذهن هم می‌تواند ویرانه باشد؛ جایی که زمانی پنجره داشته، نور داشته، آدم‌هایی داشته که از آن عبور می‌کردند، و حالا فقط خرده‌شیشه‌هایی مانده که هر بار رویشان قدم می‌گذاری، خاطره‌ی درد را به یادت می‌آورند. و من هنوز در همین ویرانه زندگی می‌کنم. پابرهنه. میان تکه‌های خودم. بدون اینکه بدانم کدامشان را باید دور بریزم و کدامشان هنوز بخشی از من‌اند.

من به افکارم اعتماد نمی‌کنم؛ اما به هیچ‌کس هم به اندازه‌ی آن‌ها اعتماد ندارم. این تناقض را دوست دارم. فکرهایم دروغ می‌گویند، بعد خودشان می‌آیند و در گوشم قسم می‌خورند که دروغ نمی‌گویند، من هم باورشان می‌کنم. چرا نباید بکنم؟ مگر غیر از این‌ها چه چیزی در سرم مانده؟ گاهی یک فکر وارد می‌شود و دیگر بیرون نمی‌رود. می‌نشیند گوشه‌ای از مغزم، پاهایش را دراز می‌کند و منتظر می‌ماند تا من خسته شوم. من هم خسته نمی‌شوم. دوباره همان صحنه را مرور می‌کنم. همان جمله. همان نگاه. همان اشتباه کوچک و احمقانه‌ای که شاید هیچ‌کس جز من حتی به خاطر نیاورد، اما من به خاطرش می‌آورم، هر شب، با جزئیاتی که شاید اصلاً وجود نداشته‌اند. این قسمت را تازه فهمیده‌ام! ذهن می‌تواند برای شکنجه کردن آدم، حتی مدرک هم جعل کند. گاهی چیزی را به یاد می‌آورم و بعد شک می‌کنم واقعاً اتفاق افتاده یا نه، اما فرقی نمی‌کند. اگر اتفاق افتاده باشد، عذاب می‌کشم. اگر نیفتاده باشد، از اینکه مغزم توانسته آن را بسازد، عذاب می‌کشم. راه فراری نیست. همین‌جا خنده‌ام می‌گیرد. چه جای مسخره‌ای برای زندانی شدن است؛ داخل جمجمه‌ی خودت. نه میله‌ای وجود دارد، نه نگهبانی، نه دری که بتوانی بکوبی فقط یک مشت خرده‌شیشه است. و من، هر بار که سعی می‌کنم ذهنم را مرتب کنم، خورده شیشه ها بیشتر می‌شوند. شاید به همین دلیل دیگر تمیزش نمی‌کنم. بگذار همین‌طور بماند. بگذار فکرها روی هم تلنبار شوند. بالاخره اگر روزی چیزی درونم کاملاً از هم بپاشد، حداقل می‌توانم به خرده‌هایش نگاه کنم و بگویم:«این‌ها زمانی من بودند.»

من از پایان‌ها بیزارم. از آخرین قسمت‌ها، آخرین روزها، اخرین خاطره‌ها، آخرین بارها. از تمام شدن سال‌ها، رابطه‌ها و آدم‌ها حتی وقتی پایان زیباست، بازهم پایان است و من از پایان ها متنفرم.

sticker.webp0.07 KB

گاهی فکر می‌کنم توهم، دروغی نیست که ذهن به ما می‌گوید حقیقتی‌ست که آن‌قدر به آن احتیاج داریم که دیگر جرئت نمی‌کنیم دروغ بودنش را بپذیریم. مثلاً تو.