گرگےدر دادگاه خدا.
Ir al canal en Telegram
گرگےکه به خدا ایمان نداشت. @Rozhyaribot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
304
Suscriptores
+1224 horas
+267 días
+1830 días
Archivo de publicaciones
من آدمها را نمیکشتم چون از آنها متنفر بودم.
کاش مسئله به همین سادگی بود!
نفرت، دستکم، دلیل قابل فهمیست آدم میتواند از کسی متنفر باشد، یک روز خسته شود، پشیمان شود، حتی خودش را ببخشد. اما من چیزی بدتر از نفرت داشتم: کنجکاوی.
میخواستم بدانم لحظهای که یک انسان میفهمد دیگر فرصتی برای فردا ندارد، چه چیزی درونش باقی میماند.
اولین بار که این فکر به سرم زد، هنوز قاتل نبودم، این را با اطمینان میگویم.
آدمها همیشه خیال میکنند قاتل از همان کودکی قاتل بوده؛ انگار لکهای سیاه جایی در روحش داشته که فقط باید زمان میگذشت تا ظاهر شود.
اما نه، من هم مثل بقیه صبحها بیدار میشدم، چایی دم میکردم، به آدمها سلام میکردم و حتی گاهی از دیدن پرندهای روی سیم برق خوشحال میشدم.
همین است که هنوز از خودم میترسم، هیولا بودن آسانتر بود.
اگر از ابتدا هیولا بودم، دستکم مجبور نبودم بپرسم چه زمانی تبدیل به آن شدم.
از آن شب به بعد، دیگر آدمها برایم همان آدمهای قبلی نبودند.
هرکس را که میدیدم، به این فکر میکردم که درون این بدن گرم، چه چیزهایی هست که هنوز فرصت نکردهاند نابود شوند و این فکر، بیشتر از هر چیزی مرا بیمار کرد.
نه اینکه میتوانستم بکشم؛ اینکه میتوانستم به کشتن فکر کنم و بعد بروم شامم را بخورم.
آدم وقتی از خودش میترسد، دیگر از زندان نمیترسد، زندان بیرون از آدم است اما من، زندانم را با خودم حمل میکردم.
و من سالهاست چیزی را در خودم پنهان کردهام که هیچ عطری حریفش نمیشود.
بوی خشم.
بوی افکاری که هیچوقت به زبان نیاوردم.
این روزها مد شده که میگویند در فرانسه، برای انتخاب عطر باید داستان زندگیات را تعریف کنی.
نمیدانم این رسم واقعاً وجود دارد یا نه؛ اما اگر روزی از من بخواهند، احتمالاً نمیدانم از کجا شروع کنم.
از کودکی؟
از اولین دروغی که گفتم؟
از اولین باری که فهمیدم میشود به آدمی لبخند زد و همزمان آرزو کرد دیگر هرگز او را نبینی؟
یا از شبهایی که در تاریکی دراز میکشیدم و در ذهنم، زندگیام را به شکلهای مختلف میکشتم و دوباره زنده میکردم؟
فکر نمیکنم عطری برای چنین داستانی وجود داشته باشد.
شاید باید پذیرفت که یک ذهن هم میتواند ویرانه باشد؛ جایی که زمانی پنجره داشته، نور داشته، آدمهایی داشته که از آن عبور میکردند، و حالا فقط خردهشیشههایی مانده که هر بار رویشان قدم میگذاری، خاطرهی درد را به یادت میآورند.
و من هنوز در همین ویرانه زندگی میکنم.
پابرهنه.
میان تکههای خودم.
بدون اینکه بدانم کدامشان را باید دور بریزم و کدامشان هنوز بخشی از مناند.
من به افکارم اعتماد نمیکنم؛ اما به هیچکس هم به اندازهی آنها اعتماد ندارم.
این تناقض را دوست دارم.
فکرهایم دروغ میگویند، بعد خودشان میآیند و در گوشم قسم میخورند که دروغ نمیگویند، من هم باورشان میکنم. چرا نباید بکنم؟ مگر غیر از اینها چه چیزی در سرم مانده؟
گاهی یک فکر وارد میشود و دیگر بیرون نمیرود.
مینشیند گوشهای از مغزم، پاهایش را دراز میکند و منتظر میماند تا من خسته شوم.
من هم خسته نمیشوم.
دوباره همان صحنه را مرور میکنم.
همان جمله.
همان نگاه.
همان اشتباه کوچک و احمقانهای که شاید هیچکس جز من حتی به خاطر نیاورد، اما من به خاطرش میآورم، هر شب، با جزئیاتی که شاید اصلاً وجود نداشتهاند.
این قسمت را تازه فهمیدهام!
ذهن میتواند برای شکنجه کردن آدم، حتی مدرک هم جعل کند.
گاهی چیزی را به یاد میآورم و بعد شک میکنم واقعاً اتفاق افتاده یا نه، اما فرقی نمیکند. اگر اتفاق افتاده باشد، عذاب میکشم.
اگر نیفتاده باشد، از اینکه مغزم توانسته آن را بسازد، عذاب میکشم.
راه فراری نیست.
همینجا خندهام میگیرد.
چه جای مسخرهای برای زندانی شدن است؛ داخل جمجمهی خودت.
نه میلهای وجود دارد، نه نگهبانی، نه دری که بتوانی بکوبی فقط یک مشت خردهشیشه است.
و من، هر بار که سعی میکنم ذهنم را مرتب کنم، خورده شیشه ها بیشتر میشوند.
شاید به همین دلیل دیگر تمیزش نمیکنم.
بگذار همینطور بماند.
بگذار فکرها روی هم تلنبار شوند.
بالاخره اگر روزی چیزی درونم کاملاً از هم بپاشد، حداقل میتوانم به خردههایش نگاه کنم و بگویم:«اینها زمانی من بودند.»
من از پایانها بیزارم.
از آخرین قسمتها، آخرین روزها، اخرین خاطرهها، آخرین بارها.
از تمام شدن سالها، رابطهها و آدمها حتی وقتی پایان زیباست، بازهم پایان است و من از پایان ها متنفرم.
گاهی فکر میکنم توهم، دروغی نیست که ذهن به ما میگوید حقیقتیست که آنقدر به آن احتیاج داریم که دیگر جرئت نمیکنیم دروغ بودنش را بپذیریم.
مثلاً تو.
من به اشتباهاتم افتخار نمیکنم اما انکارشان هم نمیکنم این شاید بدترین چیزی باشد که میتوانم دربارهی خودم بگویم.
میدانم کجاها اشتباه کردهام، میدانم کجا میتوانستم بهتر باشم و عمداً نبودم، میدانم بعضی رنجها را خودم ساختم و بعد، مثل احمقی که خانهاش را آتش زده، ساعتها کنار خاکسترش ایستادم و از بیرحمی جهان شکایت کردم.
گاهی به این فکر میکنم که شاید حقیقت، آن چیزی نیست که وجود دارد؛ بلکه چیزیست که ذهن ما توان تحمل کردنش را دارد.
و اگر اینطور باشد، پس تمام زندگی من میتواند یک توهم بسیار مرتب باشد.
ما صبح از خواب بیدار میشویم، اسم خودمان را به یاد میآوریم، به چهرهمان در آینه نگاه میکنیم و خیال میکنیم همان آدم دیروزیم. به گذشتهمان اعتماد میکنیم، برای آینده نقشه میکشیم و به این تداوم مسخره اسم «من» میدهیم.
اما اگر یک روز تمام این پیوستگی از بین برود چه؟
اگر بفهمم آن کودکی که به یاد میآورم، آن آدمی که دیروز بودم و کسی که اکنون پشت این چشمها نشسته، سه انسان متفاوتاند که فقط خاطرهای مشترک میانشان دوخته شده؟
آن وقت کدامشان منم؟
شاید «خود» چیزی جز عادتی طولانی نباشد؛ عادتی که آنقدر تکرارش کردهایم تا به اشتباه، آن را حقیقت پنداشتهایم.
ترسناکتر این است که گاهی به این نتیجه میرسم شاید دیوانگی، فاصله گرفتن از واقعیت نباشد، شاید نزدیک شدن بیش از حد به آن باشد.
آدم عاقل برای اینکه بتواند زندگی کند، بعضی چیزها را نمیبیند.
نمیپرسد چرا به دنیا آمده. نمیپرسد چرا باید بمیرد. نمیپرسد چرا آدمها یکدیگر را دوست دارند و بعد به هم زخم میزنند.
نمیپرسد چرا صبح دوباره از خواب بیدار میشود، وقتی میداند یک روز باید دیگر بیدار نشود.
شاید توهم، همان پردهای باشد که میان ما و این پرسشها کشیدهاند.
و شاید من فقط اشتباه کردهام و گوشهی پرده را کنار زدهام.
از آن روز به بعد، جهان همان جهان است اما دیگر نمیتوانم به آن اعتماد کنم.
این بدترین شکل تنهاییست، اینکه در جهانی زندگی کنی که همه دربارهی واقعی بودنش مطمئناند، جز تو.
میگویند هر انسانی نیمهای دارد که جایی در این دنیا گم شده است.
چه فکر مضحکی!
اما من، با تمام نفرتی که از این حرفهای شاعرانه دارم گاهی شبها به آن فکر میکنم، نه از سر امید؛ از سر ترس.
میترسم واقعاً کسی وجود داشته باشد که اگر یک روز ببینمش، بفهمم تمام این سالها را اشتباه زندگی کردهام.
تصورش را بکنید آدمی که تمام عمر به تنهاییاش عادت کرده، برای خودش دلیل ساخته، با بیکسیاش کنار آمده، حتی از آن غرور ساخته است بعد ناگهان کسی روبهرویش میایستد و فقط با نگاه کردن به او، تمام این بنا فرو میریزد.
چه توهین بزرگی!
شاید برای همین است که از پیدا کردن نیمهی گمشدهام میترسم شاید نیمهی گمشده اصلاً آن کسی نیست که قرار است ما را کامل کند شاید کسیست که میآید تا نشانمان دهد چقدر ناقص بودهایم و من نمیدانم کدام یک ترسناکتر است اینکه تمام عمر منتظر کسی باشی که هرگز نمیآید، یا اینکه یک روز پیدایش کنی و بفهمی دیگر نمیتوانی بدون او به همان آدم قبلی برگردی.
من از باختن نمیترسم!
از آن میترسم که یک روز پیر شوم و بفهمم هرگز جرئت نکردم
زندگی رو بازی کنم.
جسارت، عجیبترین نوع دیوانگیست.
آدم عاقل قبل از قدم گذاشتن به عمق چاه نگاه میکند اما آدم جسور گاهی فقط میخندد و میپرد، نه اینکه نترسد اتفاقاً میترسد آنقدر که قلبش مثل مشت کسی به دیوارهی سینهاش میکوبد.
اما چه اهمیتی دارد؟
بعضی لحظهها آدم باید میان ترسیدن و زیستن یکی را انتخاب کند.
زندگی مگر قمار نیست؟
گاهی باید تمام داشتههایت را روی یک عدد بگذاری، یک تصمیم، یک نفر، یک رویا که ممکن است تمام زندگیات را عوض کند.
و اگر باختی؟
چه بهتر، حداقل میدانی برای یک بار هم که شده زندگی را با دستهای خودت تا لبهی پرتگاه بردهای.
