ru
Feedback
گرگےدر دادگاه خدا.

گرگےدر دادگاه خدا.

Открыть в Telegram

گرگےکه به خدا ایمان نداشت. @Rozhyaribot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
304
Подписчики
+1224 часа
+267 дней
+1830 дней
Архив постов
sticker.webp0.12 KB

من از باختن نمی‌ترسم! از آن می‌ترسم که یک روز پیر شوم و بفهمم هرگز جرئت نکردم زندگی رو بازی کنم.

جسارت، عجیب‌ترین نوع دیوانگی‌ست. آدم عاقل قبل از قدم گذاشتن به عمق چاه نگاه می‌کند اما آدم جسور گاهی فقط می‌خندد و می‌پرد، نه اینکه نترسد اتفاقاً می‌ترسد آن‌قدر که قلبش مثل مشت کسی به دیواره‌ی سینه‌اش می‌کوبد. اما چه اهمیتی دارد؟ بعضی لحظه‌ها آدم باید میان ترسیدن و زیستن یکی را انتخاب کند. زندگی مگر قمار نیست؟ گاهی باید تمام داشته‌هایت را روی یک عدد بگذاری، یک تصمیم، یک نفر، یک رویا که ممکن است تمام زندگی‌ات را عوض کند. و اگر باختی؟ چه بهتر، حداقل می‌دانی برای یک بار هم که شده زندگی را با دست‌های خودت تا لبه‌ی پرتگاه برده‌ای.

می‌خواهم دوست داشتنت یک اتفاق بزرگ و پر سر و صدا نباشد؛ می‌خواهم آرام‌آرام در تار و پود روزهایمان ریشه بدواند، آن‌قدر که یک روز نفهمیم از کی «من» و «تو» این‌قدر شبیه «ما» شده‌ایم.

تو را می‌خواهم در تمام شکل‌های ساده‌ی زندگی؛ در صبح‌های بی‌حوصله، در چای عصرانه، در خیابان‌هایی که مقصدی ندارند، در فیلم‌هایی که وسطشان خوابمان می‌برد، در سکوت‌هایی که هیچ‌کداممان لازم نیست برایشان توضیحی بدهیم.

دوست داشتنت برای من شبیه نفس کشیدن است؛ اتفاقی که آن‌قدر با زندگی‌ام گره خورده که دیگر نمی‌دانم کدام قسمت من از کجا شروع شده و کدام قسمت به تو رسیده است.

Lovesong Adele.mp34.88 MB

sticker.webp0.10 KB

گاهی شب‌ها به زندگی‌هایی فکر می‌کنم که می‌توانستم داشته باشم. به اتاقی که هیچ‌وقت در آن زندگی نکردم، به شهری که هیچ‌وقت در آن نماندم، به دستی که هیچ‌وقت در دستم قرار نگرفت و به کسی که شاید اگر کمی زودتر، کمی دیرتر یا فقط در زمان درست مرا دیده بود، تمام این داستان شکل دیگری پیدا می‌کرد. هیچ‌کدام اتفاق نیفتاد! و با این حال، چیزی در من برای همه‌شان عزاداری می‌کند. عجیب است، آدم می‌تواند برای یک «شاید» بیشتر از یک «بود» گریه کند چون چیزی که بوده، بالاخره روزی تمام شده است اما چیزی که هرگز نبوده، هیچ‌وقت فرصت مردن نداشته برای همین هنوز زنده است.

گاهی دلم برای چیزی تنگ می‌شود که هرگز نداشتم! این شاید احمقانه‌ترین شکل دلتنگی باشد؛ اینکه آدم برای خاطره‌ای گریه کند که هیچ‌وقت اتفاق نیفتاده است.

sticker.webp0.11 KB

ذوق، چیز عجیبی‌ست. درست وقتی که فکر می‌کنی روزها دیگر چیزی برای غافلگیر کردنت ندارند، از جایی نامعلوم سر می‌رسد؛ برای یک پیام کوتاه، یک فنجان چای، یا آهنگی که اتفاقی از جایی شنیده‌ای. آدم می‌تواند تمام روز را با بی‌حوصلگی بگذراند و بعد، برای چیزی که ارزش توضیح دادن ندارد، ناگهان لبخند بزند. شاید زندگی همین تناقض مسخره باشد؛ اینکه جهان هیچ دلیلی برای زیبا بودن ندارد و با این حال، گاهی چیزی کوچک پیدا می‌شود که برای چند دقیقه ما را متقاعد می‌کند ادامه دادن، آن‌قدرها هم بیهوده نیست.

تنهایی آدم‌ها بزرگه، خیلی بزرگ، شایدم به وسعت یک دریا است اما برای پُر کردنش، یک لیوان محبت کافیست.

sticker.webp0.14 KB

شب‌هایی که خوابیده‌ایم چنانند که گویی هرگز وجود نداشته‌اند. تنها آن شب‌هایی در حافظه‌ ما می‌مانند که نتوانسته‌ایم چشم بر هم بگذاریم، شب یعنی شب بی‌خوابی.

یاد بگیرید برای دیگران مرز تعیین کنید؛ انسان خوبی بودن به معنای تحمل همه چیز نیست.

غرورم را دوست دارم. نه آن‌طور که آدم چیزی را دوست دارد؛ نه. من غرورم را مثل یک هیولا در آغوش می‌کشم، می‌گذارم گلوی مرا بفشارد، دندان‌هایش را در گوشت قلبم فرو کند و هر بار که کسی می‌خواهد به من نزدیک شود، با خنده‌ای خون‌آلود در گوشم بگوید:«خفه شو. نگذار بفهمند چقدر دلت می‌خواهد بمانند.» و من چه احمقانه به حرفش گوش می‌دهم، می‌گذارم آدم‌هایی که دوستشان دارم بروند، فقط برای اینکه صدای رفتنشان را بشنوم و بتوانم با غرور بگویم:«مهم نیست.» مهم نیست؟ چه دروغ باشکوهی. من از «مهم نیست»کاخ ساخته‌ام و شب‌ها در بلندترین طبقه‌اش تنها نشسته‌ام و به پنجره‌ای نگاه می‌کنم که از پشتش آدمی را می‌بینم که دیگر برنمی‌گردد. غرور، چه موجود مضحکی‌ست. آدم را وادار می‌کند برای اثبات اینکه به کسی احتیاج ندارد، تمام عمر محتاج نبودن همان آدم بماند.

تو شبیه رویایی هستی که خوابم را از من می‌گیرد؛ نرم‌ترین آشوبی که می‌شود در آغوش گرفت.

sticker.webp0.24 KB