αƚαɾαxყ
Закрытый канал
جایی که شخصیتهای خلق شدهی ذهنم، به جای من حرف میزنن، عاشق میشن و میمیرن! If you wanna talk: @a7taraxyjkbotbot
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
295
Подписчики
Нет данных24 часа
-107 дней
+7330 дней
Архив постов
296
Repost from 𓆩𝐕𝐊𝐎𝐎𝐊𝐋𝐀𝐍𝐃𓆪
᭝ #Scenario 𓂃🥂៹✦
فرقی نداشت کجا برن و چیکار کنن. اون پسرهی دیوونه روش حساس بود و حاضر بود برای هیونگش هر کاری کنه!
↳Writer: 𝐍𝐎𝐕𝐀
⌗ Crazy about you ⌗
𓆩 VKOOKLAND 𓆪
296
I just published "pt.4" of my story "𝑴𝒚 𝑴𝒐𝒎𝒎𝒚'𝒔 𝑬𝒙". https://www.wattpad.com/1644066354?utm_source=android&utm_medium=org.telegram.messenger&utm_content=share_published&wp_page=create_on_publish&wp_uname=NOVAjkthprs
#MME
296
جیمین داشت صندلی کناری پسر رو بیرون میاورد که کنارش بشینه و شیرجه زدن تهیونگ سمت گوشیش باعث خندش شد. _ چیشده؟ کی تویِ میمون رو به وجد آورده؟ پسر گلوش رو صاف کرد و با چشمهای ریزشده، روی نوتیف زد و وارد لایو شد. _ هیچکس. _ آره جون خودت. بذار ببینم... قبل اینکه تهیونگ بتونه صفحهی گوشی رو پنهان یا دورش کنه، جیمین تصویر جونگکوک رو با چشمهای عقابی و تیزش شکار کرد. عالیه، حالا یه سوژهی داغ برای به فاک دادن مغز رفیقش داشت!! _ چه طرفدار پیگیری! _ خفه شو جیمین. -spoil of next part- #MME
296
صدای چفتشدن قسمتهای مختلف اسلحه ترسش رو چند برابر کرده و سرعت تپشِ قلبِ عاشقش رو بالا میبرد؛ اما نه راه پیش بود نه راهِ پس کشیدن، اینجا بهشتی بود که به خیال خودش با خدای دوست داشتنیش ساخته بود، حالا باید انتخاب میکرد که به معبودش اعتماد کنه یا دل به ترسِ وجودش بده و بیخیال همه چیز بشه؛ اما انگار درهای تصوراتش، به صورتش کوبیده شده بودن و حالا باید تماشاگرِ قدمهایی میشد که قدم به قدم نفس رو در سینهاش حبس میکردن... به دیوارِ پشت سرش بیشتر چسبید. نوکِ انگشتهاش به اندازهی سرمای بیرون از پنجرهها یخ زده بود. باید از تیرگیِ آسمون امروز میفهمید، که حالا سایه تنها معشوقش، ترسِ وجودش میشه... حالا تنها یک نفس فاصله داشتن. با برقِ نگاهش، شیفته چشمهای مواجِ آبیش شد؛ چند لحظهی بیبازگشت! چون با حسِ سرمایی که روی گردنش حس کرد، اکسیژنِ اتاق به صفر رسید. لبهای لرزونش رو بخاطر ترس از جونش، فاصله داد و زمزمه کرد: «ت-تهیونگ.. ل-لطفا ب-برش دار م-میترسم» تنها نیشخندِ پرحرصی بود که پشت تاریِ اشکهاش گم شد. دیوار سفید رنگ رو بیشتر فشرد و صورتش رو کمی کج کرد. _ به من نگاه کن! صدای دستوری و بلندِ مرد، یک تپش از قلبش رو جا انداخت و با دلهره بیشتری، پلکهاش رو بهم فشرد. اینبار سرما رو جایی زیرِ چونهاش حس کرد و کمی از شجاعتِ درونش رو برای دوباره نگاه کردن به چهرهی آشنای غریبِ روبهروش، خرج کرد. _ یعنی این اسلحه بیشتر از من روت کنترل داره؟ نگاهِ خشمگینش، سرتا پای لرزونِ پسر رو برانداز کرد و دستش رو با شتاب روی دیوار کوبید. _ شایدم تو ترسویی جونگکوک هوم؟ زبونش رو به دیواره لپش فشار داد و صورتش رو نزدیکتر برد. _ پس تو دم از دوست داشتنم نمیزدی؟ دردِ شدیدی قلبش رو فرا گرفت. دردی که ناشی از کلماتِ تیز مرد بود. همونقدر که احساساتش رو با یک جمله زیر سوال ببره. لبخند کمرنگ و بیجونی روی لبهاش نشست و به یکباره تمامِ ترسش از بین رفت. تهیونگ که شاهدِ تغییر حالت پسر بود، اخمی کرد و روی لبهای پسر بار دیگه زمزمه کرد: «من بوسهای که ازم فراری دادی رو پس میگیرم جونگکوک!» خسته از بلاتکلیفی، خودش رو به بازیِ لبهاشون سپرد. باتلاقِ عشق هیچ راه نجاتی نداشت. حتی اگه جونگکوک عاشقتر بود، اون میخواست معشوقهی تهیونگ باشه. همون رئیسی که توی عمارتش گیر افتاده بود. همون تهیونگی که با سیاستش مجذوبش کرده و بیرحمانه، شیفتهی رفتارش شده بود. همون رفتاری که تا به جونگکوک میرسید، متفاوت میشد. حسِ خاص بودنی که جوونهی عشق رو از دلش بیرون آورده و حالا درگیر چشیدن لبهایی بود که شبها با تصورِ خونی کردنشون، به خواب میرفت!#Scenario
296
Oh baby, why?
I'm so in love
Let's make this now
Oh baby why?
You make me high
And it feels so nice
So please just call me back tonight
And we will make it out this time
Oh baby why?
We're so in love, let's make this now-
296
+1
_ تا جایی که یادمه...
سمتش خم شد و از فاصلهی نزدیک و بدون توجه به آدمایی که از کنارشون رد میشدن، آروم لب زد:
_ دیشب داشتی میگفتی جایی که من هستم، پاتو نمیذاری.
بعد عقب رفت و نیشخند رواعصابی روی لبهاش نشست.
_ ولی اینجا رو باش. نزدیک بود توی بغلم گم و گور شی!
متقابلا نیشخند زد و یقهی کت جین پسر رو به بینیاش نزدیک کرد و چندبار عمدا نفسهای بلند کشید!
_ اوه نه مرسی. به آغوشهایی که از قبل عطر تن یکی دیگه رو گرفتن، علاقهای ندارم.
#MME
