fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

αƚαɾαxყ

αƚαɾαxყ

کانال بسته

جایی که شخصیت‌های خلق شده‌ی ذهنم، به جای من حرف میزنن، عاشق میشن و میمیرن! If you wanna talk: @a7taraxyjkbotbot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
296
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-107 روز
+7330 روز
آرشیو پست ها

᭝ #Scenario 𓂃🥂៹✦ فرقی نداشت کجا برن و چیکار کنن. اون پسره‌ی دیوونه روش حساس بود و حاضر بود برای هیونگش هر کاری کنه! ↳Writer
᭝ #Scenario 𓂃🥂៹✦ فرقی نداشت کجا برن و چیکار کنن. اون پسره‌ی دیوونه روش حساس بود و حاضر بود برای هیونگش هر کاری کنه! ↳Writer: 𝐍𝐎𝐕𝐀 ⌗ Crazy about you ⌗ ‏𓆩 VKOOKLAND 𓆪

#ivy 's Jk

😂مودِ تهیونگ:

جیمین داشت صندلی کناری پسر رو بیرون میاورد که کنارش بشینه و شیرجه زدن تهیونگ سمت گوشیش باعث خندش شد. _ چیشده؟ کی تویِ میمون ر
جیمین داشت صندلی کناری پسر رو بیرون میاورد که کنارش بشینه و شیرجه زدن تهیونگ سمت گوشیش باعث خندش شد. _ چیشده؟ کی تویِ میمون رو به وجد آورده؟ پسر گلوش رو صاف کرد و با چشم‌های ریزشده، روی نوتیف زد و وارد لایو شد. _ هیچکس. _ آره جون خودت. بذار ببینم... قبل اینکه تهیونگ بتونه صفحه‌ی گوشی رو پنهان یا دورش کنه، جیمین تصویر جونگکوک رو با چشم‌های عقابی و تیزش شکار کرد. عالیه، حالا یه سوژه‌ی داغ برای به فاک دادن مغز رفیقش داشت!! _ چه طرفدار پیگیری! _ خفه شو جیمین.
 -spoil of next part- #MME

صدای چفت‌شدن قسمت‌های مختلف اسلحه ترسش رو چند برابر کرده و سرعت تپشِ قلبِ عاشقش رو بالا می‌برد؛ اما نه راه پیش بود نه راهِ پس کشیدن، اینجا بهشتی بود که به خیال خودش با خدای دوست داشتنیش ساخته بود، حالا باید انتخاب می‌کرد که به معبودش اعتماد کنه یا دل به ترسِ وجودش بده و بیخیال همه چیز بشه؛ اما انگار درهای تصوراتش، به صورتش کوبیده شده بودن و حالا باید تماشاگرِ قدم‌هایی می‌شد که قدم به قدم نفس رو در سینه‌اش حبس می‌کردن... به دیوارِ پشت سرش بیشتر چسبید. نوکِ انگشت‌هاش به اندازه‌ی سرمای بیرون از پنجره‌ها یخ زده بود. باید از تیرگیِ آسمون امروز می‌فهمید، که حالا سایه تنها معشوقش، ترسِ وجودش میشه... حالا تنها یک نفس فاصله داشتن. با برقِ نگاهش، شیفته چشم‌های مواجِ آبیش شد؛ چند لحظه‌ی بی‌بازگشت! چون با حسِ سرمایی که روی گردنش حس کرد، اکسیژنِ اتاق به صفر رسید. لب‌های لرزونش رو بخاطر ترس از جونش، فاصله داد و زمزمه کرد: «ت-تهیونگ.. ل-لطفا ب-برش دار م-می‌ترسم» تنها نیشخندِ پرحرصی بود که پشت تاریِ اشک‌هاش گم شد. دیوار سفید رنگ رو بیشتر فشرد و صورتش رو کمی کج کرد. _ به من نگاه کن! صدای دستوری و بلندِ مرد، یک تپش از قلبش رو جا انداخت و با دلهره بیشتری، پلک‌هاش رو بهم فشرد. این‌بار سرما رو جایی زیرِ چونه‌اش حس کرد و کمی از شجاعتِ درونش رو برای دوباره نگاه کردن به چهره‌ی آشنای غریبِ روبه‌روش، خرج کرد. _ یعنی این اسلحه بیشتر از من روت کنترل داره؟ نگاهِ خشمگینش، سرتا پای لرزونِ پسر رو برانداز کرد و دستش رو با شتاب روی دیوار کوبید. _ شایدم تو ترسویی جونگکوک هوم؟ زبونش رو به دیواره لپش فشار داد و صورتش رو نزدیک‌تر برد. _ پس تو دم از دوست داشتنم نمی‌زدی؟ دردِ شدیدی قلبش رو فرا گرفت. دردی که ناشی از کلماتِ تیز مرد بود. همون‌قدر که احساساتش رو با یک جمله زیر سوال ببره. لبخند کمرنگ و بی‌جونی روی لب‌هاش نشست و به یک‌باره تمامِ ترسش از بین رفت. تهیونگ که شاهدِ تغییر حالت پسر بود، اخمی کرد و روی لب‌های پسر بار دیگه زمزمه کرد: «من بوسه‌ای که ازم فراری دادی رو پس می‌گیرم جونگکوک!» خسته از بلاتکلیفی، خودش رو به بازیِ لب‌هاشون سپرد. باتلاقِ عشق هیچ راه نجاتی نداشت‌. حتی اگه جونگکوک عاشق‌تر بود، اون می‌خواست معشوقه‌ی تهیونگ باشه‌. همون رئیسی که توی عمارتش گیر افتاده بود. همون تهیونگی که با سیاستش مجذوبش کرده و بیرحمانه، شیفته‌ی رفتارش شده بود. همون رفتاری که تا به جونگکوک می‌رسید، متفاوت می‌شد. حسِ خاص بودنی که جوونه‌ی عشق رو از دلش بیرون آورده و حالا درگیر چشیدن لب‌هایی بود که شب‌‌ها با تصورِ خونی کردن‌شون، به خواب می‌رفت!
#Scenario

photo content

خودم تازه وقت کردم بخونم ببینم چی نوشتم:)😂 برگام عجب جونگکوک عاشقی.... انتظار نداشتم

وای این آهنگ رو انگار واسه این سناریو خونده انقدر که متنش موده😭

Oh baby, why? I'm so in love Let's make this now Oh baby why? You make me high And it feels so nice So please just call me back tonight And we will make it out this time Oh baby why? We're so in love, let's make this now-

᭝ #Scenario 𓂃🎼៹✦ همون مردی که بیرون از اونجا، هزاران آدم براش خم و راست می‌شدن و از ترس مستقیم نگاهش نمی‌کردن، مقابلِ پسرِ
᭝ #Scenario 𓂃🎼៹✦ همون مردی که بیرون از اونجا، هزاران آدم براش خم و راست می‌شدن و از ترس مستقیم نگاهش نمی‌کردن، مقابلِ پسرِ روی استیج، تمام مقدسات و بدنش به لرزه و تردید می‌افتادن. ↳Writer: 𝐍𝐎𝐕𝐀 ⌗ 𝑖𝑠𝑜𝑚𝑎 ⌗ ‏𓆩 VKOOKLAND 𓆪

یکم دیگه ازش بنویسم، با تایم آپ مشخص توی واتپدم میذارم واستون

How #IAS4U look like?

یاد ویکتور افتادم و دیالوگِ "راحتی؟" :) #Hydra
یاد ویکتور افتادم و دیالوگِ "راحتی؟" :) #Hydra

_ تا جایی که یادمه... سمتش خم شد و از فاصله‌ی نزدیک و بدون توجه به آدمایی که از کنارشون رد می‌شدن، آروم لب زد: _ دیشب داشتی م
+1
_ تا جایی که یادمه... سمتش خم شد و از فاصله‌ی نزدیک و بدون توجه به آدمایی که از کنارشون رد می‌شدن، آروم لب زد: _ دیشب داشتی می‌گفتی جایی که من هستم، پاتو نمیذاری. بعد عقب رفت و نیشخند رواعصابی روی لب‌هاش نشست. _ ولی اینجا رو باش. نزدیک بود توی بغلم گم و گور شی! متقابلا نیشخند زد و یقه‌ی کت جین پسر رو به بینی‌اش نزدیک کرد و چندبار عمدا نفس‌های بلند کشید! _ اوه نه مرسی. به آغوش‌هایی که از قبل عطر تن یکی دیگه رو گرفتن، علاقه‌ای ندارم. #MME