ru
Feedback
خوابنویس | رضا چمبر

خوابنویس | رضا چمبر

Открыть в Telegram

اگر نمی‌فهممید تشویشم چرا؟ هنوز خودم هم نمی‌فهممَم. @RezaChambar

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
219
Подписчики
+124 часа
+17 дней
+130 день
Архив постов
💬 وبینار تئاتراه 🟢 دوشنبه‌ها ساعت ۱۵:۳۰ امروز تئاتراه نوجوانی داریم 😏 😱رضا چمبر ورود به جلسه 📎 https://www.skyroom.onlin
💬 وبینار تئاتراه 🟢 دوشنبه‌ها ساعت ۱۵:۳۰ امروز تئاتراه نوجوانی داریم 😏 😱رضا چمبر ورود به جلسه 📎 https://www.skyroom.online/ch/madresenevisandegi/badealavi

سی‌و‌سه‌ی چه پلی؟ دلم نمی‌آمد کف جنازه‌ی زاینده‌رود پا بگذارم. حس‌کردم دردش می‌آید. بابا می‌گفت سی‌سال پیش که آمدیم اینجا، همه جمع می‌شدند دور آب. آواز می‌خوانده‌اند. آب؟ آواز؟ آب که باشد آدم هست، آواز هست. حالا مگر اشک بریزی کف رود تا خیس شود. گلو‌هاهم خشک‌اند به آواز. ورود به آب و شناکردن ممنوع؟ شنا؟ آب؟ چه دردی داشت این تابلو. کاش حداقل خیس می‌بود کف‌اش. کاش گل می‌بود. خشک است خشک. پر است از ته‌سیگار. درکنار زاینده‌رود؟ ترانه و شعر و سرود؟ می‌ترسم روزی معین این صحنه‌ را ببیند و خودش را کف رود دفن‌کند. رضا چمبر

عمق ذهن به طول جاده شب هول بازمی‌خوانم. در جاده‌. قصه‌ی شب هول توی جاده است. من‌ هم. ما هم. عمق خاطرات یک مسافر است در طول جاده. در طول کتاب. جاده‌ای به‌طول کلمات کتاب-اگر کنار هم بچینندشان. به‌جاده می‌نگرم. جاده سراب است، خلسه‌ است. ساکت است. با سکوتش یکی می‌شوم. با جاده یکی می‌شوم. حرکت است جاده. حرکتی به درون. با حرکتش یکی می‌شوم. رضا چمبر #جاده‌نویسه

پشت دیوار چهارم خودم گفتم: مرا بکوب. گفت: بچه‌ای. گناه داری. گفتم: بی‌رحمانه بکوب. گفت: مطمئنی؟ گفتم: فقط بکوب. گفت: تو یک‌مشت اطلاعات پراکنده‌ای نهایت دوسانت عمیق‌تر از همکلاسیات. و برای همین دوسانت، ته ذهنت، خودتو بالاتر از اونا می‌بینی. گفتم: بیشتر بگو. دست گذاشت روی شانه‌ام. گفت: بچه، تو هنوز ارزش کوبیدن‌شدنم نداری. پرسیدم: چرا؟ چطور؟ گفت: چون درخواستت برای کوبیده‌شدن جز برای این نیست که متفاوت به‌نظر برسی. تو می‌خوای ازت تعریف‌کنم ولی می‌گی بکوب. وانمود می‌کنی نقد می‌خوای ولی تعریف می‌خوای. گفتم: من می‌خوام تقدم کنی که تغییر کنم. گفت: تو نمی‌خوای برای تغییر نقدت کنم. اگر تغییر می‌خواستی همون حرف اولم برات کافی بود. ابروهایم قفلی زدند به پیشانی‌ام. لبخندی زد و گفت: گفتم که بچه‌ای. همین متن را دادم هوش مصنوعی گفتم بی‌رحمانه بکوبش. گفت: تو هنوز درگیرِ تصویر خودت از «رضا چمبر»ی. در واقع داری به شخصیتِ نویسنده‌ای که ساخته‌ای حمله می‌کنی، نه خودِ رضا. تو از خودت انتقاد می‌کنی تا دیگران بگویند: «نگاه کن چقدر خودش را می‌فهمد!» اما این هنوز کنترل است، نه تسلیم. تو هنوز نمی‌گذاری نوشته‌ات خودت را ببرد. بی‌رحمانه‌ترش؟ در این متن، منتقد هم از جنس توست — هر دو می‌ترسید. هیچ‌کدام جرأت نمی‌کنند واقعاً درد را لمس کنند، فقط تفسیرش می‌کنند. متن را با پیوست حرف هوش مصنوعی دادم به خودش. باز هم کوبش خواستم. گفت: تو داری از متافیکشن استفاده می‌کنی، اما هنوز درونش پنهان می‌شوی، نه در برابرش برهنه. نویسنده‌ی درونت باهوش است، ولی هنوز ترسو. و این ترس از لخت شدن، از لمس کردنِ واقعی، باعث می‌شود هرچقدر هم دقیق بنویسی، هنوز امن بمانی. حس کردم رسیده‌ام به یک دیوار.دیواری که نمی‌دانم دور چیست. از چه محافظت می‌کند. در برابر چه؟ دیوار آنقدر بلند است که بالایش را درست نمی‌بینم. آن‌طرف دیوار من چیست؟ شاید باید آنقدر نوشته زیر پایم بگذارم که به آن‌سوی دیوار برسم. رضا چمبر

شکوه سکوت سکوت‌شنیده را صدایی سرشار نمی‌کند. رضا چمبر پی‌نوشت: اول قرار نبود زبان‌پیچان شود ولی شد. سه بار پشت سر هم بگو سکوت‌شنیده را صدایی سرشار نمی‌کند.

من‌، منهای من وقتی به خاطره‌ای قدیمی می‌نگرم، تنها تماشایش می‌توانم بکنم. کاراکتر خاطره‌ی دوسال پیشم، منی دیگر بوده. منی که دوسال کمتر زیسته، هزاران‌فکر کمتر از کله‌اش گذشته، صدهانفر را کمتر ملاقات‌کرده. منِ حالا تنها می‌تواند خود را تماشاگر آن من تصور‌کند. آن من اما حتمن نمی‌توانسته این من مبهم را تصور کند. من به‌علاوه‌ی من هیچ منی من‌ به‌علاوه‌ی یک خودش را نمی‌تواند تصور کند. هیچ منی درکی از حدی که هنوز به آن نرسیده ندارد. من کلاس هفتم فکر می‌کرد تا دویست‌سالگی‌اش را می‌شناسد اما اگر یک‌ثانیه‌ی رضای هشتمی را نشانش می‌دادند خودش را مفقود الاثر می‌کرد. حالا تنها می‌دانم که نمی‌توانم بدانم که که خواهم‌بود. رضا چمبر

لاپاییز پاییز تابستانانه می‌پاییزد، ذوب می‌کند غرور هرساله‌ی پاییز را و می‌سوزاند اندوه برگ‌های ریخته را. صحرا مشتری پاییز شده، صحرا به کوهستان آمده. پاییز دارد می‌صحراید. صحرا دارد می‌خشکاند پاییز را. نام مهر و آبان را از شناسنامه‌ی پاییز خط زدند. کفالتشان را دادند به تابستان. آبان شد پنجمین توله‌ی تابستان. رضا چمبر

خاک را تر نزنیم خاک تنها زیر زندگی زندگان نیست، خاک، محل مردگی مردگان است. خاک مقبره‌ی کوهستان‌ها است‌ و کوهستان مقبره‌ها. رضا چمبر پی‌نوشت مهم‌تر از نوشت: این روزها به هر واژه‌ی کتاب‌های درسی جوری دیگر می‌نگرم. در انسان و محیط نوشته‌بود خاک، محل زندگی جانداران. و این نوشتک آنجا شکل گرفت.

جنگ‌ترین صلح نجنگیدن از جنگیدن جنگ‌تر است وقتی جبهه گفت‌و‌گو باشد. چون گاهی طرفین از گفتو‌گو می‌ترسندتر از دعوا. رضا چمبر

جاده یعنی ذهن وراج یک مسافر که از مبدأ تا مقصد روی زمین کشیده‌شده رضا چمبر #جاده‌نویسه

حقیقت‌سنجک‌های زمان به‌روایتی امروز پنجشنبه اول آبان است. شاید هم ۶۲ شهریور. یا ۲۱۷فروردین. اساس پنجشنبه بودن امروز چیست؟ چرا هفت روز؟ چرا هفته؟ چرا هشته نه؟ چرا نهه نه؟ جز اینکه یک گروه از هفت خوششان می‌آمده و به‌مرور ریشه دوانده‌اند در فرهنگ جهانی؟ امروز بیست و سوم اکتبر است. اکتبر چیست؟ چرا اکتبر از نهم مهر شروع می‌شود؟ چرا آبان از بیست و سه‌ی اکتبر می‌آغازد؟ جنگ جهانی اول چه روزی آغاز شد؟ ۲۸ ژوئیه‌ی ۱۹۱۴؟ ۶ مرداد ۱۲۹۳؟ ۵ رمضان ۱۳۳۲؟ این سه‌ فرقی می‌کنند؟ روز آغاز جنگ در نظام حقیقت تفاوتی دارد؟ این‌ها فقط ابزارهای ما هستند برای سنجش حقیقت. رضا چمبر

سنگ قبر زمان از روی هرچه بگذرد سنگش می‌کند. همان‌ کاری که با انسان می‌کند. رضا چمبر

بازکودکی یادگیری یک زبان، دوباره زیستن است. دوباره تفکر آموختن است. فرض‌کن وارد یک زبان غریبه شدی‌. به یک کودک می‌مانی. . باید دوباره یادبگیری بگویی سلام. باید دوباره شمردن بیاموزی. کلماتِ سطحِ زبان را باید لمس‌کنی. رنگ‌ها، اشیا، حیوانات، شغل‌ها. باید خودت را معرفی‌کنی. مفاهیم ابتدایی را باید ازنو بچینی. و همین‌طور که بزرگتر می‌شوی به عمق بیشتری از زبان فرو می‌روی. رشد می‌کنی. می‌آموزی بیندیشی. رضا چمبر

کلاس به مثابه‌ی جهان کلاس درس را نه مصداقی از جامعه بلکه مصداقی از جهان می‌بینم. جهانی شامل چندین کشور. هردانش‌آموز یک‌کشور. این‌عقیده‌ از اینجا آمد که دیدم می‌توان نمونه‌ی کوچک اما قابل‌ تأملی از روابط بین‌الملل درهر‌کلاس دید. چیزهایی مانند جنگ، مراودات در موارد گوناگون، ژئوپلیتیک، تهدید نظامی و وجهه‌های مختلف قدرت. قدرت در جهان کلاس عمومن به چهار مورد تقسیم می‌شود.استعداد درسی، قدرت بدنی، توانایی مالی و نفوذ لفظی. این موارد را می‎‌توان به‌قدرت‌های جهان هم تعمیم داد. علمی، نظامی، اقتصادی و سیاسی. برای سود دوطرفه، این‌قدرت‌ها باهم مراوده می‌کنند. مثلن شخص خرخوان، با شخص قلدر. خرخوان به قلدر تقلب می‌رساند و قلدر از خرخوان حمایت نظامی می‌کند. دراین موارد دوطرف راضی هستند. گاهی قدرت نظامی کلاس می‌تواند که هات‌داگ آورده(دارای قدرت اقتصادی) را استثمار کند. این نوعی دیگر از رابطه‌ی بین دو کشور در کلاس است. گاهی کسی که نفوذ لفظی بالایی دارد، می‌تواند یک کلاس را علیه یک قلدر بشوراند. جنگ: بی‌شک وجود کانون‌های گوناگون قدرت در جهان یک کلاس، به چیزی جز جنگ نمی‌تواند منجر شود. شیوه‌ی منسوخ جنگ در مدارس، این است که کشورها یکدیگر را برای رویارویی نظامی پس از خوردن زنگ آخر تهدید می‌کنند. این‌گونه تهدیدات امروزه کاربرد چندانی ندارد. امروز جنگ یعنی کلام. یعنی هجو. جبهه‌گیری کشورهای دیگر به نفوذ کشورهای درگیر جنگ بستگی دارد. گاهی به‌دلیل عدم نفوذ‌ طرفین جنگ در بقیه‌ی کلاس، جنگ عمومی و جهانی نمی‌شود و بین دونفر باقی‌ می‌ماند. رضا چمبر پی‌نوشت: از جوگیرایی خواندن تاریخ جنگ جهانی

محور باور سنگ ایمان حس‌ می‌کنم باور جرم دارد. سنگین است. سخت می‌شود تکانش داد. این جرم بیش از لحظاتی در نقطه‌ی تعادل یا بی‌باوری هم نمی‌ایستد. چون باور به هیچ خودش یک سمت از باور است. اگر بتوان معیار باور را «خدا» دانست، خداباور، ندانم‌گرا و خداناباور به‌ترتیب روی محورباور قرار می‌گیرند. اگر ندانم‌گرایی را نقطه‌ی تعادل درنظر بگیریم، کسی را روی این نقطه نمی‌بینم. چون تعادل مطلق در باور را ممکن نمی‌بینم. فکر‌نمی‌کنم ندانم‌گرایی بتوان یافت که به یکی از آن دو سمت دیگر متمایل نباشد. باور بیش از چندلحظه نمی‌تواند روی نقطه‌ی تعادل بایستد. سر می‌خورد. نیروی دافعه دارد آن نقطه. چون ذهن را دچار بحران هویت می‌کند. رضا چمبر

هنوز پشت دروازه‌ی گورستان رویایی امروز درآمد هفتاد سنگ قبر را خواندم. هنوز آنقدر درش فرو نرفته‌ام که از آن بگویم. تنها می‌دانم فهمیدن هفتاد سنگ قبر همان‌قدر طول می‌کشد که فهم چگونه خواندنش، فهم چگونه فهمیدنش و یا حتا چگونه نفهمیدنش. فقط آنقدر باید آن را خواند تا رسید. به فهم، یا به فهم نفهمیدن، یا فهم عدم لزوم فهمیدن. یا به خود مرگ. رضا چمبر

آدم فضایی آدم ها: داداش بزرگه، داداش کوچیکه مکان: کویری موهوم زمان: نزدیک غروب کوچیکه: یعنی واقعاً ممکنه وجود داشته باشن؟ بزرگه: معلومه که وجود دارن. شرط می‌بندم یکی از همین روزها تو زمین پیداشون شه. کوچیکه: مثلا کی؟ بزرگه: مثلاً، مثلا، مثلا... [صدایی گرومپ‌وار] -صدای چی بود؟ نکنه شهاب سنگ باشه؟ بزرگه: نه خیرم. صدای بشقاب پرنده بود. آدم فضایی‌ ها بالاخره رسیدند. دیدی گفتم دارن میان؟ [دو برادر به شئ فضایی نزدیک‌تر می شوند.] کوچیکه: آره راست می‌گی. فکر کنم دو تا داداشن. چقدرم شبیه همن. حتماً دوقلوین. بزرگه: نه خیرم. فرق می کنن. دماغ اون یکی به سمت راست کجه ولی این یکی به سمت چپ. فک کن یعنی اگه کنار هم باشن و در راستای دماغشون راه برن از هم دورتر و دورتر می‌شن و شاید اونور دنیا به هم برسن. کوچیکه: به نظرت همه‌ی آدم فضایی ها مثل اونا دماغ کجن؟ بزرگه: نه خیرم. حتما اونا هم مثل ما با بقیه‌شون فرق دارن. [دو برادر به شی فضایی می رسند و با کمال تعجب با یک آینه بزرگ رو به رو می‌شوند. ] حتما فکر کردید بازهم رضا چمبر ها؟ نه خیر. این‌دفعه‌‌ ابوالفضل چمبر

شاید خودم هم چاه‌دستشویی‌صفتان گونه‌ای از انسان‌ها هستند که خویش را بادمعده‌ی باسن به‌خصوصی می‌دانند و از‌ این‌ رو هرگونه رفتار آدمیزادی با دیگران را مایه‌ی کسرشأن خود می‌دانند. به‌دلایلی نامشخص، یا حداقل برای من نامعلوم، شمار این گونه‌ روز افزون است. وجه تسمیه این گونه چیست؟ دوچیز خود را می‌گیرند. یکی چاه دستشویی و دیگری افراد این‌گونه‌ی رو‌به‌رشد. از این‌رو نام چاه دستشویی‌صفت برآنها گمارده شده‌است. رضا چمبر

ایهام حال ذات حال بد چیست؟ حال بد را می‌توان زاده‌ی زمان دانست. هر‌سه بُعد زمان. گاهی حال بد از گذشته می‌آید. از خاطره‌ای بد یا از یادبودی خوش که خوشی‌اش را می‌شود بر سر حال کوفت. دیگری اکنون است که حال را می‌گیرد. وقتی بودن اذیتت می‌کند. می‌خواهی جای دیگری باشی. تحمل زمان را نداری در آن مکان. یا با آن آدم‌ها. مدرسه از نوع حال‌گیری اکنون است. دیگری آینده است. چه‌خواهد‌شد‌ها. اگرنشودچه‌ها. حال بد از هر زمانی که باشد «حال» را بد می‌کند. همانطور که دلیل مرگ زیست است و دلیل طلاق ازدواج است، دلیل حال بد زمان است. اگر زمان نباشد حال نیست که خوب یا بد باشد. رضا چمبر

شیشه‌های حامل نامه اشتیاقشان را برای روی‌آب‌ ماندن ازدست می‌دهند وقتی سوادشان نم‌ می‌کشد. رضا چمبر