خوابنویس | رضا چمبر
Открыть в Telegram
اگر نمیفهممید تشویشم چرا؟ هنوز خودم هم نمیفهممَم. @RezaChambar
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
219
Подписчики
+124 часа
+17 дней
+130 день
Архив постов
شیشههای حامل نامه اشتیاقشان را برای رویآب ماندن ازدست میدهند وقتی سوادشان نم میکشد.
رضا چمبر
مارموش
سرکوب
افعی شاخدار دم عنکبوتی را کرم خاکی میکند.
سرکوب
کوسه را پاتریک تنبان گلگلی میکند.
سرکوب
گیو پیکا* را خاله شادونه میکند.
این سرکوب است که آتش را میافسراند
و هرچیز دیگر را که بخواهد.
رضا چمبر
Repost from پاتیل | باده علوی
💬 وبینار تئاتراه
🟢 دوشنبهها ساعت ۱۵:۳۰
امروز تئاتراه نوجوانی داریم😎
😱رضا چمبر
ورود به جلسه 📎
https://www.skyroom.online/ch/madresenevisandegi/badealavi
چرا شعر؟
چون وقتی دماغم گرفته
میتوانم
بوی ادوکلن را بخوانم.
رضا چمبر
#با_ادبیات
لنزبان
زبان را میشود وسیلهی فهم ما از جهان دانست. فهمی که با «تشخیص» انجام میشود. و تشخیص هم اشتباهپذیر است. پس فهم اشتباه میتواند از فهم ناقص زبان بیاید. برای همین برای فهم، و بالاتر از آن برای درک بیشتر، باید به زبان دقیقتر نگاهکنیم.
اینجا است که مترادفها از هم متمایز میشوند و هر واژه معنا و کارکرد خودش را مییابد. هیچ دو واژه یکمعنا نمیدهند.
بهقول خانم علیزاده:
واژهها را الکی مصرف نکنیم.
رضا چمبر
والس جدایی
دوهفته پیش رفتیم عروسی. میدانستم فامیلهای عروس روساند. روسیه همیشه برایم نقطهی تاریکی بوده. چیزی از آن نمیدانستم و نمیدانم. اما آن عروسی کمی قلقلکم داد. توی راه یک والس روسی از ته آهنگدانیام یافتم و گوشدادم. والس جدایی از یان فرانکل. اسم یان فرانکل را سرچ کردم. چند شاهکارش را یافتم و تا رسیدن به تالار گوشکردم. بدون توجه و شوروی و کمونیسم. سعیکردم زبان روسی را بفهمم. نه اینکه معنایش را بفهمم. اینکه بتوانم تشخیصش دهم. بفهمم چه چیزی روسی را روسی میکند. اینکه روسی چهشکلی است.
درناهای یان فرانکل را گوشکردم. Журавли. از اسمش حرف «ژ»* روسی را شناختم. یک مدل از شیرینیهای عروسی شکل آنبود.
درناها تا یک هفته بعد قفلیام بود. شکوه سردی دارد این آهنگ. آرام است. خیلی آرام. مرا یاد موسیقی متن فیلم ادوارد دست قیچی میاندزد. صدای گروه کر با صدای زیر و لطیف.
روسیه هنوز هم همانقدر برایم غریب است. با اینفرق که حالا از ناشناختگیاش لذت میبرم.
رضا چمبر
* Ж
چرا کوتاه مینویسم؟
چون نمیخواهم کسی مرا ببیند. اگر بلندتر بنویسم خودم هم مجبور میشوم بیایم توی نوشته. میترسم بیایم. میترسم خودم را نشاندهم. خودم را پنهان میکنم پشت پشت آنافوراها و پشت واژهکاویها و شعرها و آفوریسمها. اگر چیزی از خودم بیاورم سعی میکنم بپیچانمش تا کسی نفهمد. خودم را گول میزنم که بالاخره از خودم نوشتهام.
آنقدر نمیرنجم اگر کسی با تانک از روی متنهایم رد شود. ولی وحشتدارم از روی خودم رد شوند. خودم را نمینویسم که حتا نقد نشوم. هنوز جرعتش را نیافتهام که «خودم» را نقد کنند.
نوشتن همین یادداشت هم برایم سخت بود. در این یکی از همیشه بیشتر خودم بودم. رضا چمبر. همان اسمی که پایین متنهایم هست ولی توی خود متنها راحت دیده نمیشود. پشت متنهایش ایستاده. باید زومکرد تا بتوان دیدش.
رضا چمبر
اگر ژاپنیها توی جویهای آبشان ماهی کوی رها میکنند، پس کجا آشغال میریزند؟
رضا چمبر
یکی بود یکی نبود
کنار همه هیچکس نبود
شب چارده تنها نبودم زیر نور ماه روی پشتبام با هیچکس رقصیدم واقعن با هیچکس با هیچآدمی رقصیدم صدای پای هیچکس رفت تا پایین مامان آمد بالا گفت یواشتر.
نشستم گوشهی پشتبام هیچکس نشست کنارم هیچکس دستش را گذاشت روی شانهام صورتش را نزدیکم کرد هیچکس را بوسیدم گفت تا ابد با من خواهد بود خوشحال شدم خوشحال شدم که از تا ابدبودن این یکموجود میتوانم مطمئن باشم.
پشتبام تمام شد با هیچکس آمدم پایین با هیچکس دراز کشیدم روی تخت باهم گرگها را شمردیم تا خوابمان ببرد خوابمان نبرد هیچکس آنشب هیچچیز گفت هیچچیزهایی گفت که هیچگاه از یاد نخواهم برد آنقدر هیچچیز گفت که خوابیدیم.
صبح هیچکس رفتهبود همه آمدهبودند همه را نمیتوانستم حس کنم همه را نمیتوانستم بفهمم از همه دور بودم همه از من دور بود دوباره هیچکس را میخواستم ولی هیچکس نبود.
شب همه تمام شدند هیچکس دوباره آمد بدجور دلتنگش شده بودم درآغوشش کشیدم گفتم چرا تنهایم گذاشتی گفت من هم میخواستم همین را از تو بپرسم گفت همه مرا میترساند گفتم مرا هم گفت بیا از همه دورباشیم دستش را گرفتم دستم را گرفت و گرگها را شمردیم تا خوابمان ببرد.
رضا چمبر
ادبیات چیست؟
ادبیات آب است.
آب اقیانوس است با وسعتش.
آب رود است با جاری بودنش.
آب چشمه است با هموارهتازگیاش.
آب باران است با زایاییاش.
آب چاه است با عمقش.
آب سماور است با جوشندگیاش.
رضا چمبر
سنگ سیاه سفاک
دیگر نمیتوانم گریهکنم چون فحش میدهم.
نمیتوانم گریهکنم چون سر ریحانه داد میزنم.
دیگر نمیتوانم گریهکنم چون برایم مهم نیست کسی از من برنجد.
دیگر نمیتوانم گریهکنم چون برایم مهم نیست اگر مورچهای زیر پایم له شود.
دیگر نمیتوانم گریهکنم چون چندین بار با دستهای خودم دستوپای مورچهای را کندهام و رهایش کردهام.
دیگر نمیتوانم گریهکنم چون کینهی خیلیها را دارم.
دیگر نمیتوانم گریهکنم چون آنهایی که کینهشان را به دل دارم بارها در سرم وحشیانه شکنجه دادهام.
دیگر نمیتوانم گریهکنم چون مدتهاست درست سهراب سپهری نخواندهام.
دیگر نمیتوانم گریهکنم چون اشک پاکتر از آن است که در وجودی چون من وجود داشتهباشد.
دیگر نمیتوانم گریهکنم چون کدر شدهام. سیاه شدهام.
دیگر نمیتوانم گریهکنم و این مجازات من است.
رضا چمبر
نابودگی
آن لحظات نشکن، آن دقایق منجمد ته کلاس مفهوم بودنم را زیر سوال میبرند.
بودگیام معلق است در چشم گرهخورده به ساعت. در آن زمانی که نه میشود خوابید، نه میشود نفسی آزاد کشید، نه میشود نوشت، نه میشود خواند و نه حتا میشود مُرد. فقط باید بود تا زنگ بخورد.
سیاهچاله است انگار کلاس. زمان از جنس دیگری است آنجا. از کلاس بیرون بروی میبینی درختهای حیاط خشک شدهاند. سیمانها ترک برداشتهاند. آدمها پیر شدهاند. و تو توی کلاس بودهای.
رضا چمبر
[بدون عنوان] شاید هم (حضور)
امشب برای اولینبار بداهه یادداشت مینویسم. دست بیجانی به سر و رویش میکشم و منتشر میکنم.
امشب زن در ریگ روان را آغازیدم. حیرتکردم از نگاه کوبو آبه به شن. فکرکردم میشود بدون خیرهشدن به شن چنین چیزهایی اندیشید؟
به حضور میاندیشم. ممکن است کوبو آبه بدون حضور در تلماسهها به شن اینطور نگریستهباشد؟
همین یادداشت دیشب. سورهی آتش. به آتش خیره شدهبودم وقتی به این کلمات رسیدم. کنار آتش «حضور» داشتم. اگر ویدیوی شعلههای آتش را نگاه میکردم همین میشد؟
یاد حرف آشنایم افتادم. میگفت:«بریم مسافرت که چی؟ همه رو تلویزیون نشون میده.» دریا را میشود در تلویزیون حسکرد؟
روسیه را میشود در فیلم حسکرد؟ ایتالیا را؟
تخت جمشید نرفتهام. تنها یک دیوار تختجمشید را در موزهی ایران باستان از نزدیک دیدهام. و یکی دو نصفستون را. همان نصفستونها از تمام عکسهایی که از تخت جمشید دیدهبودم شکوه بیشتری بهمن رساند. اهرام مصر را میشود توی عکس دید؟وحشت دارم بمیرم و هیچجا غیر از یکنقطهی کمرنگ حضور نداشتهبودهباشم.
فعلن تنها میتوانم جایگزینکنم با حضور. که حاضرتر باشم در دورها. موسیقی و ادبیات مگر تا حدی برایم حضور را القا کنند. که القا هم «حضور» نمیشود.
رضا چمبر
سوره آتش
آتش یک حقیقت است. حقیقتی صریح که لمس را میسوزاند. حقیقتِ آتش است که لمس را میسوزاند. صراحتِ حقیقتِ آتش است که میسوزاند. آتش از همه است و انسان از هیچ. «از همه»، «از هیچ» را سهل میسوزاند. «از هیچ» تنها وقتی میتواند آتش را لمسکند که مرده باشد.
آتش هر چیز خام را میپزد. «پخته» میکند. پختگی صفتی است که انسان بهآن نمیرسد مگر با آتش. مگر با صراحتِ حقیقت.
و خورشید گلولهای از حقایق است که از سحر تا عصر بر ما میتابد. ما تنها میتوانیم شاهد تابش این گوی باشیم. حتا نمیتوانیم در حقایق خورشید صاف بنگریم. که صراحت این حقایق کورمان میکند.
رضا چمبر
چه توقعی بود از سلطانالعارفین که بهپای «از هیچ» بیفتد؟
مرگ نویسنده
شاید ما متنهایی هستیم که سرنوشتمان از نویسنده جدا شده و در دست خوانندههامان است. و شاید نویسندهیمان تنها میتواند یکی از آن خوانندهها باشد. او نمیتواند بعد از انتشار ویرایشمان کند. تنها میتواند نوشتههای بعدی را ویراستهتر بنویسد. اگر او نویسنده باشد و ما متن، ما دیگر کاری باهم نداریم.
رضا چمبر
پینوشت: از جوگیریهای یک تازه مرگ مولفخوانده
دماغ مسدود
نفسکشیدن با دهان هم نفسکشیدن است
همانطور که بالش هم همآغوش آدم است
همانطور که آب جوی کنار خیابان هم آب است
همانطور که کیف هم دوشادوش آدم راه میرود
همانطور که «راز» هم کتاب است
همانطور که من هم آدمم
همانطور که دزدی هم کار است
همانطور که سوپ هم غذاست
همانطور که انگشت کوچک پا هم انگشت است
رضا چمبر
شاید با نقصهایمان بههم وصل شدهایم. مثل پازل. شاید اگر همه کامل بودیم ارتباط وجود نداشت.
رضا چمبر
