ru
Feedback
خوابنویس | رضا چمبر

خوابنویس | رضا چمبر

Открыть в Telegram

اگر نمی‌فهممید تشویشم چرا؟ هنوز خودم هم نمی‌فهممَم. @RezaChambar

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
219
Подписчики
+124 часа
+17 дней
+130 день
Архив постов
جاودانگی تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید.* و ما از مرگ تنها دروغ می‌خواهیم. رضا چمبر * بوف کور

خداکشی خدایم را کشته‌ام و حالا باید تا پایان عمر بر سر مزارش اشک بریزم. رضا چمبر

وسعت بی‌واژه؟* طعم توت‌فرنگی را نمی‌شود با واژه‌ها بیان‌کرد؟ می‌شود. «توت‌فرنگی.» این واژه‌ای است که آن طعم را به‌یاد می‌آورد. برای کسی که توت‌فرنگی نخورده؟ آن‌وقت او نیازی به چنین واژه‌ای ندارد. مصداقی در ذهن ندارد که واژه‌اش را نیاز داشته‌باشد. همان‌طور که کور، قرمز را لازم ندارد و ناشنوا موسیقی را. و این را نمی‌توان نقص زبان به‌حساب آورد. احساساتی که نمی‌توانم بیانشان کنم؟ دوحالت دارد. یا من واژه‌ی کافی ندارم یا هنوز واژه‌ای برای آن احساس وجود ندارد. بیشتر مواقع مورد اول است. اما مورد دوم هم نقص زبان نیست. همین احساسات واژیزه‌شده‌ی امروز هم روزی بی‌واژه بوده‌اند. واژه‌ای مثل عشق به‌مرور از شفاف‌شدن احساسی مجهول به‌وجود آمده‌. زبان را به وسعت ذهن می‌بینم. اگر زبان نمی‌تواند پس ذهن هم نمی‌تواند. اگر نابینا واژه‌ی قرمز را نمی‌تواند، ذهنش هم نمی‌تواند. رضا چمبر * با تمام عشقی که به سهراب دارم.

نگفت‌و‌نگو تنها نشسته بود. نشستم کنارش. دست دادیم. چیزی نگفتم. چیزی نگفت. باهم دو سه دقیقه سکوت کردیم. و بعد رفتیم سر کلاس‌هایمان. خالی. ساکت. یک سکوت معمولی. بدون اینکه بخواهد چیزی نگفتنی را بگوید. قرار شد از این به‌بعد روزی چنددقیقه باهم حرف نزنیم. شاید این‌ نگفت‌و‌نگو را بیشتر از تمام گفت‌وگوهای روزم لازم داشتم. رضا چمبر

جای میلاد اقاقی را پرسیدن یا در انتظار گودو نشستن*؟ دیدنی‌ها کم نیست، من و تو کم‌دیدیم بی‌سبب از پاییز جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم** قطع‌کردمش. گفت:«چه‌شد؟» گفتم:«یافتم. سراسر پاییز است. شاید اگر اقاقی را کلا بی‌خیال شویم چیزهایی ببینیم.» گفت:«اگر سراسر پاییز نباشد چه؟» گفتم:«آن‌وقت یافتن اقاقی بیشتر ذوقمان می‌زند تا با انتظار یافتنش.» رضا چمبر * بخوانید آب در هاون کوبیدن ** نجوا، فرهاد مهراد، در کوامنت بیابیدش

💬 وبینار تئاتراه 🟢 دوشنبه‌ها ساعت ۱۵:۳۰ امروز تئاتراه نوجوانی داریم 😏 😱رضا چمبر ورود به جلسه 📎 https://www.skyroom.onlin
💬 وبینار تئاتراه 🟢 دوشنبه‌ها ساعت ۱۵:۳۰ امروز تئاتراه نوجوانی داریم 😏 😱رضا چمبر ورود به جلسه 📎 https://www.skyroom.online/ch/madresenevisandegi/badealavi

پیشنهاد سرآشپز این که چسی نیست که متفاوت از شما به عنوان مثال درجه‌یکی از این نوع فاصله‌ها بدم که رهایم نکن نباشی از شما به این کلمات را به صورت یک واحد از اطلاعات بیشتر و نظرات خود و نظرات شما در مقاله و یا نه بابا شوخی کردم قسمت پایانی فصل دوم این که تعریف بود که در آن زمان به قدرت رسیدن مرگ و میر در این زمینه به صورت رایگان در این زمینه به صورت غریزی انجامش دهم بوده است با همواره‌تازگی‌اش و به یاد ماندنی با مهر هفتم یک سال بعد درگذشت پدر علی اکبر دهخدا و معین در چهارشنبه کلاس خودرو سایز متوسط قرار گرفته. تکنیک باحالی است. داداشم اسمش را گذاشته پیشنهاد سرآشپز. یک حرف تایپ می‌کنی. بعد پیشنهادات کیبورد را پشت‌سرهم ردیف می‌کنی تا یک متن بسیار چرت‌و‌پرت پدید آید. مثل خواب دیدن است. ناخداگاه کیبوردت را رو می‌کند. نشان می‌دهد چه‌چیزهایی با این کیبورد تایپ کرده‌ای. جدای از آن، نوشتن جمله‌ای که اجزایش جداگانه معنی داشته باشند ولی کنار هم بی‌معنی باشد می‌تواند کلی ایده بدهد. «زمان به قدرت رسیدن مرگ‌‌ و‌ میر». کیبوردهای خلاقی داریم. رضا چمبر

هویت‌لس ۲ هنر کلاسیک مال زمانی بود که معنا معنا داشت. حالا معنا معنا ندارد. «گرنیکا»¹ می‌خواهد وصف بمباران. باروک بمباران را وصف نمی‌کند. بمباران وسیع‌تر از نگاه منطقی باروک است. هویت من رضا چمبر را «دو راز»² وصف می‌کند نه پرتره‌های رنسانس. ونوس‌ها مقدس بودند. نماد باروری و زایایی‌. اکنون رحم اجاره‌ای را کجای ونوس می‌شود جا کرد؟ با کدام روش کلاسیک هنری می‌شود چنین به مفهومی پرداخت؟ همه‌چیز از جایی شروع شد که سر کلاس علوم و فنون ادبی، تاریخ ادبیات می‌خواندیم. و به چشم دیدم تاثیر تاریخ بر فرم را. قرن‌های هفت و هشت و نه. پس از حمله‌ی ویرانگر مغول، ادبیات متحول شد. شاعران و ادیبان منزوی شدند. از این روی به عرفان و تصوف روی آوردند. و از آنجا که عزت و احترام پیشین را نداشتند و کسی به آنها پا نمی‌داد، به معشوق آسمانی پرداختند. هم‌چنین قالب شعر عمده از قصاید مدحی به غزل تغییر یافت. تاریخ شعر مدرن را در پادکست ری‌را دنبال کرده بودم. در شعر مشروطه واژه‌های فرانسوی را می‌شد لای شعر کلاسیک یافت. «ای ملت ایران، اگر ریپوبلیک خواهی باید که فدای وطن از جان و سر شوی» ریپوبلیک اینجا به طنز می‌ماند اما زمان خودش طنز نبود. نو بود. فقط جا نداشت برای ابراز. خیلی جلوتر آمدم. جنگ جهانی‌ها را رد کردم. جنگ‌هایی که عطار در دورترین کابوس‌هایش هم نمی‌توانست ببیند. بمب اتم را دیدم. رضا براهنی را دیدم. و شعرش را. از هوش می را. دف را. احمدرضا احمدی را دیدم. یدالله رویایی را دیدم. حرف من در دنیای من که در آن معنا ثابت نیست، در غزل نمی‌گنجد. در مثنوی نمی‌گنجد. حرف مرا شعر آزاد بهتر می‌زند. براهنی بهتر مرا می‌سراید تا حافظ. حرف من در نقاشی مینیاتور نمی‌گنجد. حرف مرا کوبیسم بهتر می‌زند. چرا نمی‌گنجد؟ چون خشک است. جای انعطاف ندارد. همان‌طور که معنا در آن دوره انعطاف نداشت. جای دوری نمی‌رویم. امروز حرف‌های یک معمار را شنیدم. می‌گفت :«یه خونه‌ی مدرن توی ولنجک طراحی کرده بودم. تو یه محیط مدرن و مینیمال. صاحبش گفت میخواد مبل سلطنتی بذاره. بهش گفتم جون هرکی دوست داری این‌کارو نکن. یکی از بیرون بیاد سکته می‌کنه.» ما رام معماری نو شده‌ایم‌. اما هنوز مبل سلطنتی می‌گذاریم تویش. هنوز گنجه‌های در زرق‌و‌برق داریم. خودمان نمی‌دانیم کجاییم. نه فرم خودمان را متوجه می‌شویم و نه محتوای خودمان را. این تناقض بی‌شباهت به کلمه‌ی ریپوبلیک وسط شعر کلاسیک نیست. بی‌شباهت به «پیتزای قورمه‌سبزی»³ نیست. هنر از این تناقضات هم سوژه در می‌آورد. موسیقی تلفیقی. نامجو. نامجو را دوست‌دارم. چون تناقض را به‌سخره می‌گیرد. هیچ طرف نمی‌ایستد. نه مدرنیته نه سنت. از بی‌هویتی هویت می‌سازد. شاید هویت امروز من در همین بی‌هویتی‌ام باشد و معنایم بی‌معنایی. رضا چمبر ¹ پیکاسو ² رنه مارگاریت ³ عبارتی از آهنگ عشق سرعت گروه کیوسک #هویت‌لس

زنده یا مرده؟ رویش کنده‌شده. میلی در چهره‌اش برای بازگشت به بدن نمی‌بینم. شاید اصلا متوجه نیست. پایین را نگاه می‌کند. گوشه‌ی
زنده یا مرده؟ رویش کنده‌شده. میلی در چهره‌اش برای بازگشت به بدن نمی‌بینم. شاید اصلا متوجه نیست. پایین را نگاه می‌کند. گوشه‌ی تصویر را. نگاه که نمی‌کند. خیره‌است‌. انگار توی فکر است. آنقدر که نمی‌فهمد رویش کنده‌شده. و تویش گوی‌های فلزی دوتکه‌ای می‌بینم معلق در فضا. فضای خالی. درونش خالی است. انگار مقوایی است. اما چشم‌هایش چشم‌های یک مقوا نیستند. نگاهش نگاه مجسمه نیست. سطح داخلی‌اش ناهموار است. یک ورق موج‌دار فلزی است انگار. پشتش دریاست. و احتمالاً جلویش هم. اما شرط می‌بندم نمی‌داند. برایش اهمیتی ندارد کجا باشد. آسمان گرفته. جوری که از دریا انتظار طوفان می‌رود. اما دریا صاف است. دل توی دلم نیست بروم از این نقاشی بخوانم. ببینم چه می‌گوید. آن گوی‌های فلزی چه‌اند؟ چرا دوتکه شده؟ کجا را نگاه می‌کند؟ چرا پس‌زمینه‌اش دریاست؟ چرا هوا گرفته؟ چرا توخالی است؟ رضا چمبر

هنر طاقت‌فرسای بستن فک‌ فک در حالت عادی برای باز شدن به نیرو نیاز دارد. اما فک بعضی‌ها برای بسته شدن نیرو لازم دارد. نیرویی فرای نیروی مورد استفاده‌ی گروه اول برای بازکردن فک. رضا چمبر

هنوز در انتظار گودو گودو تازه فهمیده‌ام تمام زندگی‌ام را منتظر تو بوده‌ام. که بیایی حرف بزنیم. که تنها دوست من باشی. که تنها، دوست من باشی. باهم از کتاب بگوییم. از اساطیر بگوییم. از آدم‌ها‌. بیا از ستاره‌هایی که در آسمان تخمی شهر نمی‌بینیم برایت بگویم. کجایی گودو؟ هنوز منتظرم بیایی تا تمام چیزهایی که از جان یک فیلم بیرون کشیده‌ام برایت بگویم. بیا گودو. دلم می‌خواهد با هم یک قطعه‌ی عود را گوش‌کنیم. و وقتی از حیرت کسخل‌بازی درآوردم مسخره‌ام نکنی. گودو، بیا که من از تمام آدم‌های تو به‌جز تو وحشت دارم. اگر یک نفر آرامم کند آن تویی. دلم می‌خواهد در آغوشش گریه‌کنم. از غم. از شادی. از حیرت. از ترس. در آغوش تو می‌توانم از هر ناچیزی بنالم و تو نگویی بدترش را دیده‌ای. هزار خدای لال فدای یک ساعت حضورت گودو. من در انتظارت می‌مانم. با اینکه می‌دانم که نمی‌آیی. نیستی که بیایی. ولی به روی خودم‌نمی آورم. و همچنان انتظارت را می‌کشم. دنیایم بدون انتظار تو چیست؟ یک خالی پررنگ. رضا چمبر #به_گودو

تثلیث وجود* مهر هفتم برگمان با رسیدن مرگ به آنتونیوس آغاز می‌شود. شوالیه‌ای که از جنگ صلیبی بازگشته. آنتونیوس مرگ را به شطرنج دعوت می‌کند. تا وقت بخرد. تا به سوال‌هایش جواب دهد. از مرگ، زندگی و خدا. آنتونیوس شک‌ کرده. به عقایدی که سال‌ها برایشان جنگیده‌بود شک‌ کرده. مرگ در مهر هفتم یک شخصیت است. یک سیاه‌پوش سفیدچهره است. برای کسی کار نمی‌کند. فرشته نیست. مرگ است. مرگ. تنها رو به موت‌ها می‌بینندش‌. برای بقیه نامرئی است. قرون وسطای طاعون‌زده برهه‌ی خوبی برای پرداختن به مرگ و خدا است. این را صحنه‌ی به آتش کشیدن دختر شیطانی نشانم داد. جایی که دختر خیره به روبه‌رو آماده‌ی سوختن بود. آنتونیوس از پیشکارش در چشم‌های دختر چه می‌بیند. پوچی؟ ترس؟ گفت هرچه باشد دختر اکنون چیزی می‌بیند که ما نمی‌بینیم. دختر داشت مرگ را می‌دید. رضا چمبر * زندگی، مرگ و خدا به زعم من #فیلم‌نگارک

لخت و پتی بی‌حساب اسرارمو هی داد زدم، هی داد زدم. بی‌دلیل احساسمو فریاد زدم، فریاد زدم.* علی عظیمی می‌خواند. و من به یاد می‌آورم. خودم را. و تمام رازهایم را. که به راز نمی‌مانند. چیزی در ذهنم نبوده که در خودم نگهش دارم. هی داد زدم. فریاد زدم. همه دانستند چه مرگم است. چه کرده‌ام. خودم را لخت لخت کردم برابر آدم‌ها. همه‌چیزم را دیده‌اند. مثل فاحشه‌ای فاشِ فاشم. البته فاحشه‌ها هرچند برهنه، پوشیده‌اند. کسی چیزی نمی‌داند از آنها. رازند. رازهایی مجهول. اما من، من از فاحشه‌ها لخت‌ترم. فاحشه‌ها اسرارشان را داد نمی‌زنند. احساسشان را فریاد نمی‌زنند. من می‌زنم. رضا چمبر * آهنگه در کوامنت

نخ جوهرین خودم را با لکه‌ای جوهر به ادبیات وصل نگه می‌دارم که نگوید تنها هنگام آسایش می‌نویسم رضا چمبر

اکنون؟ مگر تنها وقتی خطرناک شاش داشته‌باشی بتوانی عمق لحظه‌ی حال را بچشی. رضا چمبر

همزاد ترکی‌ام امروز درخت گلابی وحشی را دیدم. خودم را دیدم. بی‌هویتی‌ام را در سینان* دیدم. تضاد را دیدم. تضاد بین محیط و افکار. سینان مجبور بود با مردم شهر کوچکش بجوشد. کنارشان فحش خواهر و مادر و زیر و بالا می‌داد. همان سینان می‌رفت دانشگاه. می‌نوشت. می‌فلسفید. کتاب می‌خواند. مادرش می‌گفت او را کسخل می‌نامند. یاد خودم افتادم. یک‌بار موقع همین حرف‌ها و فلسفیدن‌ها سر کلاس بغل دستی‌ام گفت:«حالا ما که خودمونیم. ولی جای دیگه از این حرفا نزن. میگن کسخله.» افکارش در شهر مادری‌اش نمی‌گنجید، رفتارش در شهر بزرگ. اولی را دیدم وقتی گفت می‌خواهد از اینجا برود. دومی را آنجا دیدم که مجسمه‌ی کوچک کنار پل را شکست و انداخت توی آب. من و سینان گم شده‌ایم. هیچ‌جا جا نداریم. نه روستا. نه شهرستان، نه شهر بزرگ. رضا چمبر * شخصیت اصلی فیلم #فیلم‌نگارک

صفر؟ آیا ما عددهایی هستیم که بر بی‌نهایت تقسیم می‌شوند؟ رضا چمبر؟

هویت‌‌لس گم شده‌ام. بین فرهنگ‌ها گم شده‌ام. آنقدر با همه یک‌اندازه یکی می‌شوم که نمی‌فهمم واقعن از کدامم. از کجایم. هر فرهنگی که می‌بینم حس می‌کنم باید جزئی از آن باشم. حس می‌کنم بخشی از من مال آن فرهنگ است. همان‌قدر که ایرانی‌ام. در جلفا ارمنی‌ها را حس‌کردم. حس‌کردم بخشی از من ارمن است. با صدای عود عرب‌ شدم. با دوتار کرمانج‌. صدای یان فرانکل کاری کرد فکر کنم در مسکوی شوروی زندگی می‌کنم. خودم را گم کرده‌ام.بی‌خانمانم. و هیچ خانه‌ای اندازه‌ی من نیست. هیچ‌ خانه‌ای همه‌ی من را در خود جای نمی‌تواند بدهد. رضا چمبر #هویت‌لس

متن شکسته‌ی مسافرتی ماه کامل می‌تابد به کویر. ماشین می‌تازد به جاده‌. من می‌نگرم به نوری که روی رگ‌های مچ لاغر دستم افتاده. آنقدر روشن است که می‌شود روی کاغذ نوشت. می‌شود ساعت را از روی ساعت مچی خواند. فعلن همین. رضا چمبر

اول و آخر تنهایی در آخر خودمم. منم که می‌توانم به من بیندیشم. من. تنها من. منم که باید من باشم. من تنهایم. من باید تنها باشم. من نمی‌توانم تنها نباشم. هیچ‌کس نمی‌تواند تنها نباشد. آدم یعنی تنهایی. یعنی خودیت. خودیت یعنی تنهایی. تنهایی یعنی آدم. من آدمم. من تنهایم. من خودمم. از اول هم خودم بودم. از اول هم خودمان بودیم. تنها آمدیم. بافاصله از دیگران. با مرز. تن‌ خود مرز است. خودیت مرز است. آدم تن است و خودیتش. آدمی سراسر مرز است. مرز فاصله است. فاصله تنهایی است. آدمی سراسر تنهایی است. تنهایی تنهایی. رضا چمبر