ru
Feedback
مردی نشسته در ایوان؛

مردی نشسته در ایوان؛

Открыть в Telegram

@Mardineshastadarivanbot

Больше
Иран104 345Категория не указана
1 010
Подписчики
+5824 часа
+3027 дней
+76230 день
Архив постов
همه زندگی چندان ارزش ندارد که به خاطرِ آن از سرِ ترس بر خود بلرزیم یا دل افسرده شویم. بنابراین با شجاعت زندگی را بگذرانید و در برابرِ مصائب، سینه را گستاخانه سپر کنید. در باب حکمت زندگی - آرتور شوپنهاور

به قول محمود دولت آبادی در سد سال آینده ایران، افغانستان و تاجیکستان یکی خواهد شد.🫀

انگار ایران سرزمین من است. ادبیاتش، فرهنگش، تاریخش همه‌اش انگار وطن من است.

11 Irane Man.mp315.66 MB

میخواهی داد بزنی نمی‌توانی. میخواهی از جایت پا شوی در بروی نمی‌توانی. کاش زبانت توی دهانت می‌گشت و می‌توانستی با من درد و دل کنی. امّا التماس چشمانت کافی است من التماس چشم را بیش از التماس زبان دوست دارم. من همه‌ ی چیزهای آرام و بیصدا را دوست دارم. التماس زبانی وقیح و زشت می‌شود. یک آهوی تیر خورده هیچ‌وقت داد و فریاد راه نمی‌اندازد و زبانش چیزی ندارد بگوید. فقط نگاه می‌کند و چشمانش حرف می‌زند، مثل چشمان تو. همین چشمانی که حالا تب دارد آن‌ها را ذوب می‌کند. 📗سنگ صبور #صادق_چوبک

‌من اندوهگین نیستم، بلکه اندوهِ جهانم و سرزمینی درونم گریه می‌کند. - غاده‌ السمان

عزیز دلم، تو چرا باید اینقدر بدبختی بکشی، مگر چه چیزی از آن‌ها کم داری؟ تو خیلی مهربان و زیبا و فهمیده هستی پس چرا باید سهمی از زندگی نداشته باشی؟ چرا آدم‌های خوب باید در سختی و بدبختی زندگی را بگذرانند؟ خوشبختی خود به خود سر راه عده دیگری ظاهر می‌شود. عزیزم می‌دانم با گفتن این حرف‌ها نباید ذهنم را درگیر کنم. ولی منصفانه بگوییم، چرا سرنوشت باید به روی یک نفر لبخند بزند و نسبت به کودکی که در خانه‌ای محقر متولد می‌شود چنین ظالم و ستمگر باشد؟ بیچارگان - داستایفسکی

می‌گويند که نبايد دوبار سر يک ميز به‌ دنبال بخت و اقبال رفت. قمارباز - داستایوفسکی

بوی ویرانی و مرگ می‌آمد، بوی بشر اولیه، و بوی حیوانیت. انگار کسی را سوزانده‌اند و خاکسترش را به در و دیوار مالیده‌اند. اتاق پر از خاکستر و چوب نیم‌سوخته بود. و کتاب‌ها و شعر‌ها همراه شعله‌ای آتش به آسمان رفته بودند. حتی چیزی هم پیدا نمی‌شد که آیدین بتواند لحظه‌ای روی آن بنشیند. یک لحظه تصمیم گرفت با سنگ تمام شیشه‌های خانه را بریزد پایین. ص ۱۷۴

حالا دست عروس قشنگی را گرفته بود که غذاهای خوش‌مزه می‌پخت، ظرف‌ها را تمیز می‌شست، هیچ توقعی نداشت و گاه از پدر یا اورهان کتک می‌خورد. ص ۱۴۰

‌اگر نمی‌دانيد می‌خواهيد با زندگی‌تان چه بكنيد، احساس گناه نكنيد. ‌جالب‌ترين آدم‌هايى كه در زندگی‌ام شناختم در ٢٢ سالگى نمی‌دانستند می‌خواهند با زندگی‌شان چه كنند. برخى از جالب‌ترين ٤٠ ساله‌هايى هم كه می‌شناسم هنوز نمی‌دانند.‌ ممكن است ازدواج كنيد، ممكن است نكنيد. ممكن است صاحب فرزند شويد، ممكن است نشويد. ممكن است در چهل سالگى طلاق بگيريد، احتمال هم دارد كه در هشتاد و پنجمين سالگرد ازدواج‌تان رقصكى هم بكنيد.‌ هر چه می‌كنيد، نه زياد به خودتان بگيريد، نه زياد خودتان را سرزنش كنيد. انتخاب‌هاى شما بر پايه‌ى ٥٠ درصد بوده، همانطور كه براى همه بوده است. کورت ونه گات

تنها محبت است که کهنه نمی‌شود. همه چیز طراوت خودش را از دست می‌دهد. تازگی همه‌چیز، به کهنگی و پوسیدگی می‌گراید. زیباترین چهره‌ها، زیر چروک‌های پیری دفن می‌شود. گَرد تیرۀ پیری، درخشنده‌ترین چشم‌ها را از لَوَندی و فطانت می اندازد. ولی محبت... نه! بیهودگی، احمد محمود

آن دختر، شعر بود و مردی که کنارش بود، سوادِ خواندن نداشت... همین

مارک تواین قبل از خواب برای بچه‌هایش داستان می‌گفت، داستان‌های ساده و شادی که از خودش درمی‌آورد. داستان‌هایی درباره‌ی اینکه چطور همیشه محافظشان است و آنها می‌توانند با خیال تخت در این جهان دنج و راحت به خواب بروند. اینکه وقتی بزرگ شوند، این داستان‌ها را به یاد می‌آورند و یاد پدرشان لبخندی از سر عشق بر لبشان می‌نشاند. و همین لبخند رستگاری اوست. مغز اندرو نوشته‌ی ای‌.ال.دکتروف ترجمه‌ی محمدرضا ترک‌تتاری نشر بیدگل صفحه‌ی ۱۹۴

حرف و سخنی بود در خدمتم

«How man makes himself eternal?» «انسان چگونه خود را جاودانه می‌کند؟» با گناه
شاید تمامِ کمدی الهیِ دانته پاسخی طولانی به همین پرسش باشد. دانته، جهنم و برزخ و بهشت را صرفاً به‌عنوان مکان‌هایی اخروی تصویر نمی‌کند؛ بلکه آن‌ها را به‌مثابه‌ی وضعیت‌های وجودیِ انسان نشان می‌دهد. در جهانِ او، انسان با انتخاب‌هایش، با عشقش، با گناهش، و حتی با نوعِ نگاهش به حقیقت، سرنوشتِ ابدیِ خویش را می‌سازد. جاودانگی، چیزی نیست که پس از مرگ آغاز شود؛ انسان همین حالا، در شیوه‌ی زیستنِ خود، ابدیتش را شکل می‌دهد. اما پرسشِ جهانِ امروز این است: اگر انسان روزی بتواند با تکنولوژی از رنج عبور کند، از مرگ فرار کند، حافظه‌اش را ذخیره کند، آگاهی‌اش را بازتولید کند، و حتی گناهش را بی‌هزینه تجربه کند، آیا باز هم رستگاری معنایی خواهد داشت؟ دانته باور داشت که راهِ بهشت از دلِ مواجهه با گناه می‌گذرد، نه از حذفِ آن. انسان تنها زمانی می‌تواند به سوی نور حرکت کند که تاریکیِ خود را ببیند. جهنمِ دانته، صرفاً محلِ مجازات نیست؛ جایی‌ست که انسان‌ها در گناهِ خویش منجمد شده‌اند. آنان دیگر توانِ تغییر ندارند. ابدیتِ جهنمی یعنی ناتوانی از دگرگونی. شاید خطرِ جهانِ تکنولوژیک نیز دقیقاً همین باشد: اینکه انسان بتواند بدونِ تغییرکردن، احساسِ رستگاری کند. تکنولوژی، آرام‌آرام جهانی می‌سازد که در آن، همه‌چیز قابلِ اصلاح، شبیه‌سازی و بازتولید است. رنج را می‌توان با سرگرمی پوشاند، تنهایی را با اتصال، اضطراب را با مصرف، و حتی هویت را با داده بازسازی کرد. اما دانته احتمالاً می‌پرسید: اگر انسان دیگر مجبور نباشد از جهنمِ درونِ خود عبور کند، آیا اصلاً هنوز راهی به سوی بهشت باقی می‌ماند؟ در کمدی الهی، صعود بدونِ اعتراف ممکن نیست. انسان باید از اعماقِ تاریکیِ خویش عبور کند تا ظرفیتِ دیدنِ نور را پیدا کند. اما جهانِ امروز، بیش از آن‌که انسان را به مواجهه دعوت کند، او را از مواجهه فراری می‌دهد. تکنولوژی نوعی «بهشتِ فوری» وعده می‌دهد: جهانی بدونِ سکوت، بدونِ انتظار، بدونِ فقدان. و شاید همین، تراژدیِ پنهانِ عصرِ ما باشد؛ اینکه انسان می‌خواهد به بهشت برسد، بی‌آن‌که مسیرِ برزخ را تحمل کند. دانته جاودانگی را در پیوندِ انسان با حقیقت می‌دید؛ اما جهانِ معاصر جاودانگی را بیشتر به شکلِ بقا می‌فهمد: باقی‌ماندنِ داده‌ها، تصویرها، صداها و ردپاها. ما امروز بیش از هر زمانِ دیگری «ثبت» می‌شویم، اما شاید کمتر از همیشه «حضور» داریم. گویی انسانِ مدرن می‌خواهد خود را نه از طریقِ روح، بلکه از طریقِ آرشیو جاودانه کند. و شاید پرسشِ نهایی این باشد: اگر تکنولوژی بتواند ما را از رنج، فراموشی و حتی مرگ نجات دهد، آیا می‌تواند ما را از پوچی نیز نجات دهد؟ یا آن‌گونه که دانته می‌فهمید، انسان فقط زمانی به ابدیت نزدیک می‌شود که جرئت کند از جهنمِ خویش عبور کند؟

Majid Razavi Dooset Daram.mp38.61 MB

چاووشی♥️

هیچ‌وقت برای زخم‌های زندگی‌ات پیش کسی ناله نکن، زخم به‌جز صاحبش برای کسی درد ندارد. فلسفی زیستن - جوناس سالزجیبر

تسلای این جهان این است که رنج مدام و پیوسته وجود ندارد. غمی می رود و شادی ای باز زاده می شود. اینها همه در تعادل اند. این جهان، جهان جبران هاست. ـ آلبر کامو