قصر آبی
Открыть в Telegram
564
Подписчики
Нет данных24 часа
-57 дней
+3330 дней
Архив постов
564
Repost from ·Alaska, Alaska·
خیلی وقتها به ناپدید شدن فکر میکنم. یه جور آرامش عجیبی داره که جایی که هیچکس هیچ انتظاری ازت نداره، یک زندگی رو از نو شروع کنی. نه خود گذشتهت، نه خانوادهت، نه آدمهایی که هنوز فکر میکنن همون آدم ده سال پیشی، هیچکس ازت خبر نداشته باشه. فقط صبح توی یک شهر آروم بیدار بشی، خرید روزمرهت رو انجام بدی، در راه خونه آفتاب روی صورتت باشه، و هیچکس لازم نباشه ازت بپرسه سکوتت برای چیه.
564
Now I know how Joan of Arc felt
As the flames rose to her Roman nose
And her Walkman started to melt
564
Repost from ·Alaska, Alaska·
«همهش یک تناقضه؛ اینکه همیشه بین تنهایی و با بقیه بودن گیر میکنی، دلت میخواد عاشق بشی اما همزمان ازش فاصله بگیری، همهچیز رو میخوای ولی در عین حال هیچچیز نمیخوای.»
564
قلم اوسامو دازای جوریه که انگار داره با نزدیک ترین دوستش درد دل میکنه…و بنظرم این چیزیه که از بقیه ی نویسنده ها متمایزش کرده .
