motif
Открыть в Telegram
جایی میان دو پهلوی زندگی؛ در حوالی استخوانهای دنده و کمی نزدیک به مغز صحبت؟🌚🤍 t.me/HidenChat_Bot?start=7097034315
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
268
Подписчики
-624 часа
+137 дней
+3130 дней
Архив постов
268
امروز خیلی خستهام.
قصد داشتم متنم رو ویرایش کنم و قسمت پایانیش رو بنویسم اما الان فقط میخوام بخوابم.
268
تا به حال برایت بیمحابا گفتهام؟
بیمحابا از من شنیدهای؟
خوف، وحشت.
پوچ، بیهوده.
ترحم.
ستیز، نفرت.
ـ سبز
268
هیچ سرنخی نیست.
همه تباه شدهایم.
در آبادی جنون، دگر دیوانهای نیست
تمام ما رندهرنده شدهایم
خونهایمان در جامها صرف شده
و گوشت تن به راه همسفران ریختهایم
این برهه تاریخی، آرزوی هیچ یک از ما نبود، لایق زندگی ایران نبود.
یک ایران درد میکند.
بداهه*
#مهجان
268
به بلندای سفید گیسوانم؛
مواج و بیفروغ
و به وسعت شانههایم؛
افتاده و دردآلود
با تو قصهها گفتم
بیسود
بیفرجام
ناخشنود...
ـ هزار و دویست و شصت روز از مستانه اسدی
268
« با قاشق قهوهام را هم میزنم و آخرین نامهای را که سالها پیش برایم نوشتی میخوانم. مارتیتا هر جا باشی فرقی نمیکند. امروز ساعت ۱۱:۱۴ صبح توی اشپزخانه نشستهام و به تو فکر میکنم. »
ـ کتاب از یادت نمیکاهم، مارتیتا.
268
Repost from مَرد سانفرانسیسکویی
من نجاتدهندهی نجاتدهندهام توی آینه هستم؛ باز هم بار تمام مسئولیتها روی دوش منه.
