گوشه
Открыть в Telegram
305
Подписчики
+224 часа
+47 дней
-630 дней
Архив постов
305
من واقعا میترسم. از این قطع هرروزهی برق که چند ماهه به طور مستمر ادامه داره و حالا ساعتهای قطعی حتی بیشتر و طولانیتر هم شده. از اخباری که دربارهی قطع آب توی روزهای آیندهی نزدیک میشنوم. از دیدن تصویر بستههای آب آشامیدنی که آبفا برای توزیع به شهروندها برای روزهای بیآبی آینده آماده کرده. از دیدن تصویر سدهای خشکشده. از اینکه تابستونها بهخاطر کمبود برق و آب کشور تعطیله، و زمستونها بهخاطر کمبود گاز.
خسته شدم از این وضعیت. از اینکه هنوز از یه بحران بیرون نیومدیم، باید منتظر بحران بعدی باشیم. چرا همیشه باید آمادهی مواجهه با یه اتفاق بدتر باشیم؟! بابا ما هم دلمون زندگی میخواد، نه فقط تحمل کردن و دائم نگران آینده بودن. گاهی وقتها حس میکنم هیچوقت به زندگی ایدهآلم نمیرسم. انگار فقط دارم هدر میرم و خب چه کاری ازم برمیاد جز غصه خوردن؟!
305
دیروز که از باشگاه اومدم بیرون، دیالوگ باکس عزیزِ عزیزم رو پلی کردم. مسیرم رو دورتر کردم و کلی پیادهروی کردم تا دیرتر برسم خونه و بتونم کامل گوشش بدم. مثل همیشه ناز و زیبا بود و ناامیدم نکرد.
305
از این تاریخ تا همین امروز، تقریبا هرروز، روزی دو ساعت برق میره و این روند همچنان ادامه داره و احتمالا قراره قطعی آب هم به برنامه اضافه شه🥲.
305
الان فقط یه پارچ آیسلاته و یه وان پر از آب یخ میخوام که برم توش و چند دقیقه از این گرمای کثافت نجات پیدا کنم. انقدر هوا گرمه که فقط میخوام گریه کنم. هی با خودم فکر میکنم مردم جنوب این روزها چطور با این گرما کنار میان و از خونه میزنند بیرون؟ اونوقت من از اینجا دائم دارم غر میزنم:)))))
305
Hot summer nights, mid-July
When you and I were forever wild
The crazy days, city lights
The way you'd play with me like a child...
305
امروز بیکار بودم و دلم میخواست برم بیرون. گفتم از این تعطیلی ناگهانی استفاده کنم، چون دیگه فعلا همچین فرصتی گیرم نمیاد. ولی حیف که کسی نبود باهام بیاد. دلم رو صابون زده بودم امشب میرم بیرون و پیتزا میخورم، که نشد.
305
من هم تاریخ تولد آدمها هیچوقت از ذهنم بیرون نمیره. اما از یه جایی به بعد، دیگه دلیلی نمیبینم برای بعضیها پیام تبریک تولد بفرستم یا براشون دنبال کیک و کادو باشم. چون رابطهی دوستی باید دوطرفه باشه. وقتی از یه نفر نه پیامی میگیرم، نه تماسی دریافت میکنم و نه تلاشی برای حفظ کردن دوستی، پس اون آدم دوست من نیست.
تا الان همیشه من بودم که پیشقدم شدم و هربار سعی کردم خودم رو قانع کنم که خب، مدلش اینطوریه. اما واقعیت اینه که آدمها به دوستهاشون اهمیت میدن. توی بزرگسالی، حتی بیشتر از قبل باید قدردان دوستها و دوستیهایی که از گذشته ساخته شدند بود. توی دنیای بزرگسالی باید بیشتر حواسمون به آدمهایی که توی گذشتهمون نقش داشتند و همیشه حضور مستمر داشتند باشه. دوستی مراقبت، احترام، توجه و دلگرمی متقابل میخواد. وقتی کسی این چیزها رو دریافت نمیکنه، نباید بمونه. آدمهایی که به ارزشمند بودن دوستیها واقفند، لیاقت آدمهایی رو دارند که کنارشون حالشون خوب باشه و بتونند توی مواقع حساس روشون حساب باز کنند. چونکه دوستی چیزی جز این نیست.
من شخصا ترجیح میدم آدمهای کمی دورم باشند، اما واقعی و خالص.
305
پریود، با تمام دردهاش، با تنشهای قبلش، با بیقراریهای روح و جسمی که همراه داره، واقعا تجربهی سنگینیه. تجربهای که هر ماه تکرار میشه، ولی هرگز آسون نمیشه.
من مطمئنم همهی زنها، لااقل چندبار توی لحظههای مهم زندگیشون، با این درد همراه بودند و راهی جز تحمل کردن و ادامه دادن نداشتند.
هفتهی پیش وسط کار، پریود شدم. سرمون خیلی شلوغ بود، خسته و بیرمق تا دیروقت موندم و آخر شب برگشتم خونه. صبح با درد بیدار شدم، یه مسکن خوردم و رفتم باشگاه.
دبیرستانی که بودم با خانوادهی خالهم رفته بودم سفر. توی قطار، وقتی همه خواب بودند، من از شدت درد بیدار مونده بودم و روی تخت مچاله شده بودم، به تاریکی پشت شیشه زل زده بودم و منتظر بودم مسکن زودتر اثر کنه.
یه بار عروسی دعوت بودیم، لباسی که برای اون شب انتخاب کرده بودم رو بهخاطر پریود نتونستم بپوشم.
همین چند وقت پیش، صبح یه مصاحبهی کاری داشتم، همون روز پریود شدم، اما مجبور بودم برم، چون اگه نمیرفتم فرصت و شانسم رو از دست میدادم.
دو سال پیش، سر یه آزمون جدی و سرنوشتساز، باز هم با درد نشستم سر جلسه. توی مدرسه و دانشگاه، امتحانهای زیادی رو با همون حال دادم؛ درد رو قورت دادم و ادامه دادم.
این بدن زنانه، این درد زنانه، چیزی نیست که بهش عادت کنیم. هر بار انگار از نو شروع میشه و جدیده.
اما دیگه یاد گرفتیم باهاش زندگی کنیم، ادامه بدیم. چون انتخاب دیگهای نداریم.
و فقط زنها هستند که عمق این تجربه رو میفهمند. چون هر ماه باهاش میجنگند.
305
بزرگسالی ورطهی سنگینیه. یهو میبینی همهچیز جدی شده. باید دنبال کار باشی. برای آیندهات برنامه بریزی. دخلوخرجت رو مدیریت کنی. با هزار جور مشکل ریز و درشت بجنگی. با خیلی از مسائل حلنشدنی، کنار بیای و به پذیرش برسی. نباید از دیگران توقع خاصی داشته باشی، اگه کاری برات بکنند، لطف کردند نه اینکه وظیفهشون بوده باشه. قرارها و دیدارهای دوستانه کمرنگ میشن، چون هرکسی درگیر زندگی خودشه و دغدغهها و مشغلهها خیلی زمان آزاد، باقی نمیذارند. خلاصه، بزرگسالی یه ورطهست؛ پر از مسئولیتهای بیوقفه و گاهی خستهکننده و گاهی لذتبخش.
305
انگار از آسمون آتیش میباره. هوا غیرقابلتحمله و توی این گرمای سوزان، برق هم هر روز حداقل دو ساعت میره. حالا نهفقط خونه، باید توی محل کارم هم بیبرقی رو تحمل کنم. برای یه دوش ساده باید نقشه کشید؛ نکنه برق بره، نکنه پمپ از کار بیفته و آب قطع شه. هفتهی پیش میخواستم برم آرایشگاه، برق قطع بود و نشد. مجبور شدم سر ظهر برم، چون فرصت دیگهای نداشتم و اونقدر هوا گرم بود که سرگیجه و تهوع گرفتم. روز قبلش هم وقت لیزر داشتم، خواستم دوش بگیرم دیدم برق نیست، تماس گرفتم و وقتم رو کنسلش کردم و کارم یه هفته عقب افتاد. تنها دلخوشیام اینه که باشگاهم رو ساعت ۸ صبح میرم، چون برق معمولا از ۹ میره. همین که تمرینم رو قبلش تموم میکنم، تبدیل شده به تنها نکتهی مثبت این روزها!
از این وضعیت متنفرم. همینطوری از تابستون بیزار بودم، حالا با این قطعی مکرر برق و تحمل گرمای جهنمی بیشتر ازش متنفرم.
305
امروز دوتا کتابفروشی رفتیم، ولی هیچکدوم از کتابهایی که دنبالشون بودم رو نداشتند. و من باز دلم برای دی تنگ شد. دی عزیزم دلتنگتم.
305
بزرگسالی واقعا پدیدهی عجیبیه. هرچی سنم بالاتر میره، بیشتر متوجه میشم سلیقههام کمکم دارند تغییر میکنند. مثلا دیگه نمیتونم موزیک رپ گوش بدم؛ ریتم تندش اعصابم رو بههم میریزه. بیشتر دلم میخواد آخر شبها یه موزیک بیکلام یا یه آهنگ قدیمی پلی کنم. بقیهی وقتها هم انتخاب قطعیام پادکسته.
توی آنلاینشاپها دنبال لکهبر قوی و اسپری ضدچروکی میگردم که واقعا جواب داده باشه و ازش راضی باشند. کامنتها رو با دقت میخونم تا ببینم مردم از بوی اسپری خوشبوکننده راضی بودند یا نه، که اگه رایحهی ملایم و لطیفی داره، بخرم.
حتی دیگه طرح پلنگی هم برام زشت نیست؛ برعکس، به نظرم جذابه. همین تازگیها هم یه شومیز پلنگی خریدم که واقعا نازه.
من که یه زمانی اصلا اهل طلا خریدن و استفاده کردنش نبودم، حالا عاشق اکسسوریهای ظریف و ناز شدم.
فکر کنم جدی جدی افتادم توی سراشیبی سیسالگی.
305
دلم یه پاتیل آیس آمریکانو میخواد، با یه برش چیزکیک سنسباستین. پیتزای سیر و استیک هم میخوام، چون خب آدمیزاد به همین دلخوشیها زندهست.
کاش یکی بود بیاد دم محل کارم باهم بریم کافه. ولی نه قهوه دارم، نه چیزکیک، نه پیتزا و نه حتی اونی که باهاش برم کافه.
نمیخوام😭.
