گوشه
Открыть в Telegram
305
Подписчики
-124 часа
+37 дней
-430 дней
Архив постов
305
دلم یه پاتیل آیس آمریکانو میخواد، با یه برش چیزکیک سنسباستین. پیتزای سیر و استیک هم میخوام، چون خب آدمیزاد به همین دلخوشیها زندهست.
کاش یکی بود بیاد دم محل کارم باهم بریم کافه. ولی نه قهوه دارم، نه چیزکیک، نه پیتزا و نه حتی اونی که باهاش برم کافه.
نمیخوام😭.
305
Repost from عین الدوله
اگر فردا کنکور رو خراب کردید ناراحت نباشید. همین که تو ایران تا اینجا زنده موندید خودش موفقیت بزرگیه.
305
من و الف. شبهایی که تنها بودیم و میخواستیم فیلم ببینیم، اولش تصمیم میگرفتیم یه فیلم ترسناک انتخاب کنیم، بعد میگفتیم: «آخه تنهاییم واقعا». یه نگاه به حیاط مینداختیم، تاریکی محض و سکوت مطلق بود. بعد میخندیدیم و میگفتیم: «حالا اون باشه یه وقت دیگه!».
یه شب چندتا اپیزود رندوم از Friends دیدیم، شب بعدی Des، شب بعد اسرافیل و شب آخر آهنگ پلی کردیم، بلند بلند خوندیم و رقصیدیم. گاسیپ کردن هم که جزو روتین شبانهمون بود. آه چقدر دلم برای اون شبها، برای ما، برای خندههامون تنگ شده.
305
دلم یه گرلزنایت درست و حسابی میخواد. کاش میتونستم میزبان باشم و گرلهای نازم رو به خونهی خودم دعوت کنم. براشون تیرامیسو و لازانیا درست کنم، آهنگهای قدیمی رو خارج از ریتم و نابلد و ناشی با صدای بلند بخونیم، با همدیگه برقصیم، بخندیم و آخر شب کنار هم توی آشپزخونه چای بخوریم. بعد رختخوابهامون رو جلوی تلویزیون پهن کنیم و یه فیلم خیلی ترسناک بذاریم که چون کنار همدیگهایم، بیشتر از اینکه بترسیم بخندیم؛ اونقدر که ترس فیلم هم توی خندههامون گم بشه.
305
معمولا منم که منعطفم، با دل بقیه راه میام، سعی میکنم شرایط رو در نظر بگیرم تا کسی اذیت نشه. اما یادم نمیاد کسی تا حالا برای راحتی من کاری کرده باشه. خیلی تلخه که وقتی زیادی با دل بقیه راه میای، کمکم تبدیل میشی به کسی که وظیفهاشه همیشه درک کنه و کوتاه بیاد. دلم واقعا پره. و جز گریه کاری ازم برنمیاد.
305
حالا حدس میزنید توی روزی که تقریبا نود درصد مطمئن بودم پریود میشم و نوتیف هرلایف هم صبح بهم یادآوری کرد امروز حتما پد بهداشتی همراهم باشه، من چه رنگی پوشیدم؟ بله سرتاپا آبی آسمونی🌚.
305
امشب ظاهرا باید تا دیروقت بمونم و حسابی شلوغه. وسط این همه فشار، پریود هم شدم و حالم بده. هوا هم وحشتناک گرمه. فقط دلم میخواد یه گوشه بشینم و گریه کنم.
305
یه چنلی هست که بینهایت دوستش دارم. هر روز از روزمرگیهاش مینویسه؛ روزمرههایی که رنگ و روح دارند. میره تئاتر، سینما، برای دوستهاش غذا میپزه و میزبانی میکنه، مهمونی میره و خوش میگذرونه، با خانواده گردش و سفر میره، توی کتابفروشیهای دنج قدم میزنه و کتابهای تازه میخره. گاهی هم یه کافهی جدید رو امتحان میکنه و از طعم و مزهی نوشیدنی یا خوراکی جدیدی که تست کرده مینویسه.
و من عاشق همین سادگی و لطافت نگاهشم؛ اینکه چطور اتفاقهای معمولی رو با کلمات، تبدیل به چیزهایی دلنشین و موندگار میکنه.
اما من چندان اهل نوشتن از روزمرههام نیستم. اینکه بنویسم کجا بودم، چیکار کردم یا چه برنامهای دارم، مضطربم میکنه. احساس ناامنی میکنم درواقع. انگار نوشتن از زندگی شخصیام، مجالی به قضاوتها میده.
شاید برای همین، چنلهایی که با جسارت و بیپروا از سادهترین لحظههاشون مینویسند، برام اینقدر دوستداشتنیاند. اینکه بینیاز از تایید و نگاه دیگران، فقط برای دل خودشون بنویسند؛ برای آیندهای که برمیگردند و با لبخند اون خاطرهها رو مرور میکنند.
305
یه عده آدم بیتعهد و بیملاحظه صندلیهای ادارهها رو اشغال کردند که نه مسئولیتپذیری میدونند چیه، نه احترام به وقت و کار مردم براشون اهمیتی داره. من شش ماه پیش یه فرم تحویل دادم و حالا که پیگیری کردم، متوجه شدم نه تنها وارد سیستم نشده، بلکه کلا گم شده و هیچکس هم حاضر نیست گردن بگیره. با وقاحت تمام میگه: «اگه به من داده بودی، امکان نداشت گم بشه. معلوم نیست به کی دادی!» گفتم: «به خود شما تحویل دادم، اتفاقا تو راهرو هم بودید و داشتید با همکارتون صحبت میکردید.» (دیگه نگفتم طبق معمول، چون هردفعه دیدمش به جای اینکه پشت میزش باشه و کار مردم رو انجام بده، توی راهرو داشت حرف میزد.)
نتیجه؟ دوباره مجبور شدم همون فرم تکراری رو پر کنم، از این طبقه به اون طبقه برم و دوباره همه چیز رو از اول طی کنم. ساعت ۱۱:۵۰ داشت وسایلش رو جمع میکرد که بره! گفتم: «حداقل این یکی رو ثبت کنید قبل از اینکه باز هم گم بشه.»
واقعا جای تأسف داره که اینهمه بینظمی، بیتوجهی و بیاحترامی به مردم توی سیستم اداری ما اینقدر عادی شده.
305
آدمها رو باید همونطوری دوست داشت که بهشون احساس خوبی میده. هرکسی زبان خاص خودش رو برای دریافت محبت داره. مثلا وقتی یه زن توی رابطه با شریک عاطفیش دلش میخواد گل هدیه بگیره، خیلی زشته که طرف مقابلش ذوقش رو کور کنه و بگه: «چرا باید این همه پول گل داد؟ با همون پول میشه رفت رستوران غذا خورد!» خب اون زن دلش میخواد هر از چندگاهی از شریک عاطفیش گل دریافت کنه. این اصلا انتظار زیادی نیست. بعدها هروقت که چشمش به اون گل بیفته، کلی ذوق میکنه و دلش از نو نرم میشه. همین توجه به خواستهای که کوچیک به نظر میرسه، اثری بزرگ توی دل آدم میکاره. از طرف دیگه، یه آدم ممکنه خیلی اهل پیام دادن یا خوندن متنهای بلند و طولانی نباشه. پس نباید براش طومار نوشت. اگه قراره انتقاد یا حرف جدیای مطرح بشه، چه بهتر که حضوری گفته بشه تا سوءتفاهمی پیش نیاد. اگه هم امکانش نیست، میشه توی یه تماس تلفنی موضوع رو مطرح کرد. حتی طومارهای عاشقانه هم برای کسی که از خوندن متنهای بلند خسته میشه، خیلی دلنشین نیست. میشه محبت رو همونقدر که اون میپسنده، کمی خلاصهتر و سادهتر نشون داد.
محبت کردن هیچوقت نباید تحمیلی باشه. نباید انتظار داشته باشیم همه دقیقا مثل خودمون رفتار کنند؛ ما که با یه نسخه از خودمون وارد رابطه نشدیم! قشنگی رابطه به اینه که طرف مقابلمون رو بشناسیم، بدونیم چه چیزهایی رو دوست داره، چه چیزهایی رو نه. محبتمون وقتی ارزش داره که نشون بده ازش شناخت داریم، که حواسمون بهش هست. وگرنه فرق ما با یه غریبه چیه؟ باید همیشه یادمون باشه مدل ارتباط آدمها با همدیگه فرق داره و این به معنی عدم دوست داشتن نیست.
305
Repost from زوربای صورتی🎀
به نظر من سامانهی برق من خیلی چیز خوبیه. آدم قشنگ میتونه ببینه کی قرار برق خونهش رو قطع کنن و از قبل برنامهریزی کنه. پیشنهاد میدم یه سامانهی جنگ من هم درست کنن تا بدونیم کی قراره موشک بخوره تو سرمون. یا مثلا سامانهی قبر من برای اینکه بدونیم کی میمیریم خلاص میشیم از زندگی در این مخروبه.
305
عاشق ژانر جدید توییتر (girl to girl) شدم. اون حس حمایت و توجهی که از همجنست دریافت میکنی واقعا زیباست. انگار بدون رقابت و قضاوت فقط همراهی و کمکه. یکجور پیوند زنانه. و به نظرم یکی از زیباترین ژانرهای توییتره.
و کاش پسرها جدیش بگیرند؛ حتما یه دلیلی داره که همهی دخترها متفقالقول دارند از پسرها انتقاد میکنند.
305
یکم/
بالاخره فیلم پیرپسر را تماشا کردم. اولین بار بود که فیلمی را در سینما تماشا کردم که سه ساعت به طول انجامید. اینکه بگویم تمام این سه ساعت را میخکوب پردهی سینما بودم و نگاهم از صحنه جدا نمیشد و تمام سکانسها را با اشتیاق و بیوقفه دنبال کردم و گذر زمان را ابدا حس نکردم، اغراق کردهام. منکر نقاط قوت فیلم نیستم، اما نمیفهمم چرا تا این اندازه ستایش شده؛ این همه تعریف افراطی و اغراقآمیز برایم قابلدرک نیست. برای من، بهعنوان یک تماشاگر معمولی، فیلمی بود متوسط، با لحظاتی چشمگیر و البته قابل بحث، نه شاهکاری بینقص.
دوم/
این روزها کتاب جدیدی برای خواندن در دست ندارم و از این بابت دلگیرم. دو کتاب قدیمی نخوانده در کتابخانهام هست که تا به امروز سراغشان نرفتهام، فقط چون مترجمشان سروش حبیبی نیست و از ادبیات روسیهاند. اما حالا که بیکتابی به خلأ تبدیل شده، تصمیم گرفتهام از سر ناچاری، یکیشان را شروع کنم. شاید هم در این اجبار، کشفی تازه منتظرم باشد.
سوم/
چند روز پیش با یک پسربچهی ناز دوست شدم. برایم چوبشور آورد، از آبسردکن سه لیوان آب پر کرد و اصرار داشت حتما هر سه لیوان را تا انتها بنوشم. عکس دوستش را از گوشی مامانش نشانم داد، موقع رفتن بای بای کرد و برایم بوس فرستاد. مامانش گفت: «خیلی با شما خوب ارتباط گرفته.» و راستش شنیدن همین جمله، روزم را ساخت و خوشحالم کرد.
چهارم/
مدتهاست دلم میخواهد ناخنهایم را ژلیش کنم، اما از آخرین باری که ریمو کردهام، هنوز هم ناخنهایم آسیبدیدهاند. پس فعلا این خواسته باید منتفی بماند؛ چون سلامت ناخنهایم از زیبایی ظاهریشان برایم اهمیت بیشتری دارند.
پنجم/
از آدمهایی که حد و مرز نمیشناسند، بیزارم. حتی از فکر گفتوگو با کسانی که برای حریم دیگران ارزشی قائل نیستند و بهراحتی از مرزها عبور میکنند، احساس بدی پیدا میکنم. انگار گفتوگو با آنها هم نوعی اجازه دادن به تخطیست.
ششم/
باشگاه جدید، تجربهی متفاوتی از ورزشکردن برایم ساخته. ایستگاههای متنوعی داریم؛ از طناب و ترامپولین گرفته تا کش و توپ و باکس و دمبل. این تنوع باعث میشود بدنم بیشتر خسته شود، بیشتر درد بگیرد، و من عاشق همین بدندردم. انگار هربار با این دردها، بیشتر احساس زنده بودن و مفید بودن میکنم.
