ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

گوشه

گوشه

Открыть в Telegram

گوشه‌ای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
305
Подписчики
+224 часа
+47 дней
-630 дней
Архив постов
کاش می‌تونستم با دوست الف‌. برم کافه میوزه. به نظرم فقط با دال. رفتن به میوزه می‌چسبه و کیف می‌ده. توی آدم‌های اطرافم تنها کسیه که عمیقا عاشق سینه چاک حیواناته و مطمئنم از دیدن اون همه گربه که یک‌جا جمع شدند، حسابی ذوق می‌کنه. راستش من خودم هم چندان عاشق پروپاقرص گربه‌ها نیستم، ولی خیلی دلم می‌خواد این کافه‌ی خاص رو از نزدیک ببینم و گربه‌هاش رو نازنازی کنم.

از دور بودن الف. در رنجم. اینکه دوست قشنگم این‌همه ازم دوره و بینمون چندین کیلومتر راهه، ناراحتم می‌کنه. کاش حداقل این فاصله در حدی بود که میشد صبح سوار تاکسی یا اتوبوس بشیم، چند ساعت کنار همدیگه باشیم، حرف بزنیم، بخندیم، بریم کافه خوراکی‌های جدید امتحان کنیم و شب هم برگردیم. اما حالا اونقدر دوریم که سفر یه روزه فقط خستگی راه، برامون داره. یک‌ساله همدیگه رو ندیدیم. نه اون وقت آزاد داره، نه من. کار و درس و هزار تا دغدغه دیگه فرصت سفر و دیدار رو ازمون گرفته. یاد اون روز‌هایی می‌افتم که دانشجو بودیم و سوار مترو می‌شدیم و دو ساعت بعد، کنار همدیگه بودیم. چقدر دلم برای اون بی‌دغدغه بودن دوران کارشناسی، برای اون سن و سال و سرزندگی‌مون تنگ شده. بعضی وقت‌ها باورم نمیشه این همه سال گذشته و حالا همه‌چیز فرق کرده. از اون‌همه شلوغی و آدم توی توییتر، فقط الف. برام موند. و چقدر خوشحالم که هنوز دارمش و چقدر غمگینم که ازم دوره. کاش بین دوست‌های صمیمی هیچ جاده و فاصله‌ای نبود.

امروز صبح، بعد از باشگاه.
امروز صبح، بعد از باشگاه.

دیدن همچین صحنه‌هایی بی‌نهایت دلم رو رقیق می‌کنه. خوش به حال همه‌ی آدم‌هایی که عشق توی قلبشون زنده‌‌ست و قدردانش هستند. امیدوارم همه‌ی آدم‌ها عشق رو تجربه کنند، شاید فرجامش برای همه‌ خوش نباشه، اما تجربه کردنش موهبته.

Repost from ماری🍂
خوش ذوق ترین مرد دنیا🩵
خوش ذوق ترین مرد دنیا🩵

فراغت.
فراغت.

دلم خوشحالی می‌خواد. خوشحالی از ته دل و واقعی. مثلا برسم خونه و ببینم مامانم شام لازانیا درست کرده. یا یکی بیاد دنبالم، با همدیگه بریم بستنی بخوریم. یا یکی از اون کتاب‌هایی که مدت‌ها دلم می‌خواست رو پستچی به دستم برسونه، بدون اینکه بدونم چطوری و از کجا. دلم یه اتفاق کوچیک اما قشنگ می‌خواد. یه چیزی که باعث شه دیگه حس نکنم نامرئی‌ام. که یه‌ذره روشنایی بپاشه به تاریکی روزهام و یادم بیاره هنوز دیده می‌شم. هرکدوم از این خوشحالی‌های کوچیک‌ رو خودم به تنهایی می‌تونم برآورده کنم، اما گاهی آدم احتیاج داره تنها نباشه. آدم گاهی، احتیاج به حضور دیگران داره.

سریال جدید که من رو یاد مینی‌سریال This is going to hurt می‌اندازه و دوستش دارم‌^⁠_⁠^⁩.
سریال جدید که من رو یاد مینی‌سریال This is going to hurt می‌اندازه و دوستش دارم‌^⁠_⁠^⁩.

من آن کبوتر صلحم مرا ز سر وا کن به دست تلخ‌ترین انتخاب‌ها بسپار مرا که آتش سودابه‌ها حریفم نیست ز شرط صلح به افراسیاب‌ها بسپار...

چون‌که سطح ادای خونم کم شده بود🌚.
چون‌که سطح ادای خونم کم شده بود🌚.

هروقت این موزیک رو گوش می‌دم، ناخودآگاه یاد پادکست دیالوگ باکس، اپیزود «آدم‌ها، خاطرات و موسیقی» می‌افتم. یه خانمی توی یکی از اپیزودها، یادم نیست دقیقا کدوم قسمت، خاطره‌ای از دوران وبلاگ‌نویسی‌اش تعریف کرد. گفت با پسری آشنا شده بود که یه مدت طولانی فقط به‌صورت مجازی با همدیگه در ارتباط بودند و صحبت می‌کردند. تا اینکه یه روز، اون پسر این آهنگ رو براش فرستاد و بعد از مدتی گفت دلش می‌خواد رابطه‌شون جدی‌تر بشه، همیشگی باشند.‌ و حالا سال‌ها از دوستی و ازدواجشون گذشته بود و این آهنگ، موزیک مشترکشون شده بود. و من هر بار این موزیک به گوشم می‌خوره امکان نداره یاد این خاطره و ذوق توی صدای اون خانم نیفتم. رسیدن‌ها همیشه قشنگ‌اند.

اصلا دوتایی باهم قطع کنیم:))))
اصلا دوتایی باهم قطع کنیم:))))

این ساعت از آبان ۹۳ با منه. یه ساعت قدیمی و ساده. هدیه‌‌ای که روز تولدم مامانم بهم داد. بعد از این ساعت، ساعت‌های زیادی برای خودم خریدم؛ چون من عاشق ساعتم. اما هیچ‌کدوم برام مثل این یکی نشدند. تموم سال‌های دبیرستان همیشه همراهم بود. چه زمان‌هایی رو که با این ساعت ندیدم. زمان خوردن زنگ مدرسه، زمان تموم شدن کلاس زبان، زمان به موقع رسیدن به محل قرارم. یادمه دوران کنکورم، وقتی می‌رفتم کتابخونه، از دور مچم بازش می‌کردم و روی میز می‌ذاشتم تا باهاش تایم بگیرم و بدونم چند ساعت درس خوندم. سر آزمون‌های قلمچی، گزینه‌دو، سنجش، کنکور کارشناسی و ارشد، موقع ثبت‌نام دانشگاه، وقت انصراف، توی اولین روز کلاس‌ دانشگاه جدید، وقت گرفتن امضاهای فارغ‌التحصیلی، وقتی حالم خوب بود یا از حال بد گریه می‌کردم و فکر می‌کردم این روزها نمی‌گذره، همیشه همراهم بود. حالا یازده سال گذشته و هنوز کنارمه. امروز دیدم یکم زنگ زده و رنگش تغییر کرده. ناراحت شدم. دلم می‌خواست برای سال‌های سال، سالم نگه‌اش دارم. چون این ساعت فقط یه وسیله نیست؛ بخشی از خاطراتمه. نشونه‌ای از سال‌هایی که گذشتند، نشونه‌ی بزرگ شدنم. از مامانم بابت این هدیه تا همیشه ممنونم. حالا من دیگه اون دختر نوجوون دبیرستانی نیستم که با مامان و باباش با خوشحالی ویترین ساعت‌فروشی‌ها رو نگاه می‌کرد تا ساعت دلبخواهش رو پیدا کنه، اما خوشحالم که یه یادگاری از روزهای رفته همراهمه و می‌دونم قراره باهاش، بازهم خاطره‌های تازه‌تری بسازم.

photo content

به اشک بی‌کرانه‌ام نگاه کن نرو به تلخی ترانه‌ام نگاه کن نرو...

مینی‌سریال Love and Death رو تموم کردم. اگه قصد دارید این سریال رو تماشا کنید یا در حال تماشاش هستید، این نوشته رو نخونید. با توجه به اینکه داستان سریال از روی یک ماجرای واقعی ساخته شده بود، عجیب و ترسناک بودنش رو برای من دوچندان کرد. هنوز نمی‌تونم باور کنم چطور کندی مونتگومری تبرئه شد! توی دادگاه، وکیلش ازش دفاع کرد. روان‌پزشک‌اش توی جایگاه حاضر شد و درباره‌ی وضعیت روانی‌اش حرف زد. خودش هم توی جایگاه شاهد قرار گرفت. اما بتی گور، قربانی این ماجرا، دیگه زنده نبود تا کسی ازش دفاع کنه یا روایتش رو بشنوه. بتی گور زنی بود که متوجه خیانت شوهرش با یکی از نزدیک‌ترین دوستانش شد. احتمال می‌داد برای بار سوم باردار باشه و شرایط روحی سختی رو می‌گذروند. با همسرش اختلاف و مشاجره داشت و برخلاف کندی، وجهه‌ی اجتماعی چندان مثبتی هم نداشت. خیلی‌ها اخلاق تند و رفتار خشک بتی رو دوست نداشتند و اون رو زنی بدخلق می‌دونستند. اما کندی زنی بود خانه‌دار، مادری مهربون، همسری وفادار، دوستی صمیمی و عضو فعال و همیشگی کلیسا، آدمی معاشرتی و محبوب در جمع که همه دوستش داشتند. توی همچین شرایطی، خیلی‌ها نمی‌تونند بپذیرند که چنین آدمی با چنین وجهه‌‌ی مثبتی مرتکب جنایتی به این وحشتناکی شده باشه. توی دادگاه، روان‌پزشک گفت کندی دچار گسست روانی شده بوده و خشم فروخورده‌ی سال‌ها سرکوب، مخصوصا در رابطه با مادرش، در لحظه‌ی جنایت فوران کرده. همسر کندی هم باورنکردنی‌تر از همه، ازش حمایت کرد. خیانتش رو بخشید و حتی زمانی که متهم به قتل شد، باز هم گفت کندی فقط از خودش دفاع کرده و بهش افتخار می‌کنه که از پس بتی براومده! (با توجه به اینکه بتی از لحاظ جثه درشت‌اندام‌تر از کندی بود). اما چیزی که برام قابل هضم نیست اینه که کندی بعد از قتل، خیلی نرمال رفتار کرد. برگشت خونه، دوش گرفت، لباس‌های خونی رو شست و دوباره برگشت کلیسا. با آدم‌ها معاشرت کرد. گفت و خندید. شب با بچه‌هاش رفت سینما. شام درست کرد و دور همدیگه غذا خوردند. نه نشونه‌ای از ترس داشت، نه پشیمونی و نه آشفتگی و اضطراب. به نظرم اگه واقعا کارش دفاع از خود بود، همون ضربه‌ی اول که به‌تنهایی نصف صورت بتی رو متلاشی کرد کافی بود. اما چهل و یک ضربه با تبر رو نمی‌شه بهش گفت دفاع. دفاع نبود، خالی کردن خشمی بود که سال‌ها توی کندی تلنبار شده بود، و حالا سر بتی بدبخت آوار شد. درسته که بتی شروع‌کننده‌ی ماجرا بود. درسته که تبر رو خودش آورد و اولین ضربه رو هم به قصد آسیب یا کشت خودش برد بالا که فرو بیاره، اما در نهایت، قربانی این ماجرا شد. اگر کندی زنی فقیر بود، رنگین‌پوست بود و یا وجهه‌ی اجتماعی مثبتی نداشت، شاید حکم دادگاه متفاوت می‌شد. تبرئه‌ شدنش به نظرم بیشتر از اینکه نتیجه‌ی عدالت باشه، نتیجه‌ی شانس، امتیاز اجتماعی، ظاهر آراسته و عضویت در کلیسا بود. نمی‌شه با قاطعیت گفت کدوم یکی صددرصد مقصر بودند، اما می‌شه گفت تبرئه‌ شدن کندی عادلانه نبود. اون فقط خیلی خوش‌شانس بود.

من یه خانم خیلی ناز و دوست‌داشتنی رو سال‌هاست توی اینستاگرام دنبال می‌کنم. اون موقع که فالوش کردم، دانشجوی سال آخر پزشکی اصفهان بود. گاهی توی پست‌ها از سختی‌های اینترنی می‌نوشت، گاهی توی استوری‌ها از خسته شدن‌هاش حرف می‌‌زد، گاهی از زندگی روزمره‌اش عکس می‌ذاشت؛ و این روزمره‌ها چیزی جز تعادل برقرار کردن بین درس و زندگی شخصی نبود. و فکر می‌کنم همون موقع هم متأهل بود. بعدش بلافاصله توی آزمون دستیاری شرکت کرد و روان‌پزشکی بهشتی قبول شد. چهار سال سخت‌تر رو شروع کرد و ادامه داد. پارسال برای آزمون بورد خیلی جدی شروع به درس خوندن کرد و رتبه برتر شد. یادمه تا وقتی رزیدنت بود، هر وقت پست تخصصی می‌ذاشت همیشه اولش برای معرفی می‌گفت: «سلام من دکتر فلانی‌ام، رزیدنت سال فلان روان‌پزشکی.» ولی وقتی بورد رو قبول شد، اولین پستش این بود: «سلام، من دکتر فلانی‌ام، روان‌پزشک.» اون حس خوب و خوشحالی‌اش و برق چشم‌ها‌ش موقع گفتن این جمله که ماحصل سال‌ها تلاش و استمرار بود رو یادم نمی‌ره. یه مدت خیلی کم‌فعالیت می‌کرد، تا بعدش فهمیدم، باردار بوده و حالا دختر کوچولوش به دنیا اومده. بعد از مرخصی زایمان هم طرحش قراره توی دماوند شروع بشه. باورم نمی‌شه این همه سال، زندگی یکی رو از دور تماشاگر بودم و دنبالش کردم. دیدن این‌همه تغییر توی زندگی یه آدم، واقعا حس عجیب و جالبیه.

یادمه چند وقت پیش یه دختر توی توییتر اسکرین‌شات چتش با عمه‌ش رو منتشر کرده بود و نوشته بود: «من امروز دلم گریه کردن و حرف زدن می‌خواد. پس دارم میام پیشت.» و عمه‌اش جواب داده بود: «سلام دختر قشنگم، بیا، منتظرم.» من حتی نمی‌تونم تصور کنم عمه‌ای این‌قدر مهربون و ناز، که برادرزاده‌ش رو «دخترم» خطاب می‌کنه و میگه «بیا پیشم، حرف بزن، گریه کن و سبک شو.» چه حسی می‌تونه داشته باشه. هیچ تصوری از این حجم صمیمیت و امنیت توی رابطه با یه عمه ندارم. اینکه وقتی حالت بده، اولین کسی که بخوای بری پیشش و درددل کنی، عمه‌ات باشه یعنی چی؟! اما از اون‌ور قضیه، کران تا کران بدجنسی و رذالت یه عمه رو با گوشت و پوست و استخونم بارها دیدم و تجربه کردم. کاش می‌تونستم بهت بگم چقدر ازت بیزارم. تو یکی از اون آدم‌هایی هستی که همیشه و از ته دلم ازشون متنفرم. تو با وجود من برای اولین بار عمه شدی. اختلاف سنی‌ بینمون اون‌قدر کم بود که می‌تونستی نقش یه خواهر بزرگ‌تر و‌ حمایتگر رو برام داشته باشی، اما ترجیح دادی یه آدم خودخواه، آزاردهنده و منفور باشی. و خب موفق هم شدی. چون برای من تا همیشه مردی. چه اون‌وقتی که نزدیک بودی، چه حالا که توی یه کشور و قاره‌ی دیگه زندگی می‌کنی و مایل‌ها دوری.

چون آخروقته، کاری ندارم و حوصله‌ام سررفته:))
چون آخروقته، کاری ندارم و حوصله‌ام سررفته:))

Repost from هُبوط
میدونی کارهای زیادی هست که آدم توانایی انجامشون و داره، مثلا میتونه عاشق بشه، میتونه امید و توی وجودش نگهداره، میتونه بجنگه برای خواسته هاش، میتونه یه نخ و برای هزار و یکمین بار گره بزنه، میتونه دل ببنده‌‌. ولی بعضی اوقات با همه ی خواستن ها، با همه ی دویدن ها، بازم نمیشه. اونجاست که تمامی جنگ هات معنی شون و از دست میدن، باید بایستی و دستاتو بالا ببری و "نشدنش" رو ببینی‌‌. اونجاست که میفهمی گاهی اوقات نباید کاری کنی فقط کافیه دست برداری، کافیه دیگه نخ ها رو گره نزنی و بذاری همونجوری که هستن رها بمونن.