ru
Feedback
گوشه

گوشه

Открыть в Telegram

گوشه‌ای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
269
Подписчики
+124 часа
+117 дней
+830 дней
Архив постов
این آلبوم + این پست رو فور بزنید چنلتون، بیام چنلتونو چک کنم و تو ۳ تا کلمه توصیفش کنم✨
حتما اینجا جوین باش زیبا.
ساعت ۲۳:۲۳ جوابارو میذارم.

کنج دنج خونه‌ی من☕️🌱
+1
کنج دنج خونه‌ی من☕️🌱

چند وقته دارم سعی می‌کنم سواری روی موج‌های زندگی رو یاد بگیرم. هر دفعه بیشتر به خودم یادآوری می‌کنم که نمی‌تونم مانع به‌وجود اومدن موج‌های پرتلاطم بشم. شاید تنها کاری که از دستم برمیاد این باشه که قایق زندگی‌م رو محکم نگه دارم و انرژیم رو صرف جنگیدن با موج‌های سهمگین و خروشانی که کنترلشون از توان و اختیارم خارجه، هدر ندم. فقط تعادلم رو حفظ کنم تا غرق نشم و درنهایت زنده بمونم. شاید بشه وسط موج‌سواری اجباری زندگی از یک سری منظره‌ لذت برد و بعضی دیگر فقط ترس، خستگی و وحشت به آدم اضافه کنند. قرار هم نیست از همه‌شون زیبایی و معنایی پیدا کرد. فقط باید یاد بگیرم تا وقتی از میونشون می‌گذرم، قایقم رو رها نکنم و سفت بچسبمش. احتمالا درس زندگی تا اینجا همین بوده؛ نمیشه موج‌ها رو حذف کرد، فقط باید عبور کردن و دووم آوردن رو یاد گرفت. هرچند که همیشه دلم می‌خواست زندگی چیزی جز دووم آوردن و عبور کردن از سختی‌ها باشه. دوست داشتم بالاخره یه روزی زندگی سورپرایزش رو برام رو کنه تا باورم بشه زندگی فقط از جنس تحمل کردن نیست. شاید هم بالاخره اون روز برسه. به هرحال آدمی به امید زنده‌ست و بی‌امیدی قطعا خود مرگه.

Repost from Asal Library
آه! چه بسیار جاهایی که می‌توانستیم در آن‌ها زندگی کنیم! جاهایی که گویی از خوشبختی لبریز است. مائده‌های زمینی و مائده‌های تازه آندره ژید

کاش می‌شد همین الان سوار اتوبوس یا قطار بشم و برم پیش الف. آخرش نه جور شد من برم و نه اون بیاد. هر دومون همه‌ش سرکاریم و این هم از معایب بزرگسالی. دلم برای اون وقت‌هایی که نزدیک همدیگه بودیم خیلی تنگ شده؛ وقتی توی فلان خط مترو به هم می‌رسیدیم و از صبح تا شب خیابون‌های تهران رو با هم گز می‌کردیم و نمی‌دونستم تا چند سال دیگه حسرت همون لحظه‌ها رو می‌خوریم. این دوری واقعا داره اذیتم می‌کنه. دلم برای حرف زدن و درددل کردن باهاش حسابی تنگ شده. حس می‌کنم الان هیچ‌کس جز الف. نمی‌تونه حال و هوایی که توش هستم رو بفهمه. کاش بین دوست‌ها این‌همه فاصله و جاده نبود.

Repost from .
من در این فینال، طرفدار بیژن مرتضوی هستم.

بریم ببینیم چه می‌شود.
بریم ببینیم چه می‌شود.

چند روز بعد از نوشتن این پست، اپیزود جدید منتشر شد. تا الان سه‌بار موقع کار کردن گوشش دادم. نمی‌تونم بگم غم اون خانمی که پوریای زندگیش رو از دست داده رو کاملا می‌فهمم اما می‌تونم همدردی می‌کنم و متوجه باشم که چه تجربه‌ی وحشتناکی می‌تونه باشه. متاسفم که بعضی خلأها قرار نیست هیچ‌وقت پر بشن. بعضی آدم‌ها و بعضی اتفاق‌ها جایگزین ندارند و هیچ اتفاق خوب یا آدم بهتری هم قرار نیست که جاشون رو بگیره؛ فقط آدم یاد می‌گیره با اون حفره‌ی خالی زندگی کنه. منم مثل خانم راوی نه از این سبک موسیقی خوشم میاد، نه اصلا از این خواننده چیزی گوش می‌دم. ولی دلم خواست این آهنگ به یاد این اپیزود «آدم‌ها، خاطرات و موسیقی» اینجا بمونه.

به یاد پوریا.

من سال‌هاست که خواننده‌ی کانال ایشونم. از خلال همون چیزهای اندکی که گاهی‌وقت‌ها از خودش و زندگی‌ش نوشته، همیشه در نگاهم آدم جالبی بوده؛ به خاطر جسارت و مرموز بودنش، البته مرموز به معنای مثبت. جسارت به خاطر بی‌پروا بودنش. اینکه به قول خودش همیشه سعی کرده «روی دست‌های زندگی بی‌پروا برقصه». و در کنار جسارت، همیشه برام کمی هم مرموز بوده؛ به خاطر غرق بودنش توی دنیای خودش. منظورم از «دنیای خودش» رو احتمالا فقط کسی می‌فهمه که مدت‌ها خواننده‌ی نوشته‌های ایشون بوده. حالا فهمیدم امروز تولدشه. خانم «هزار قناری خاموش»، تولدت مبارک. امیدوارم همچنان بی‌پروا برقصی؛ فارغ از اینکه زندگی چه دستی برات رو می‌کنه.

✨🕯
✨🕯

یکم/ دیروز کسی به من پیام داد که اول نشناختمش. اگر نام خانوادگی‌ام را نمی‌دانست، احتمالا فکر می‌کردم اشتباهی پیام داده است. اما بعد از معرفی‌اش متوجه شدم یکی از همکلاسی‌های دوره‌ی کارشناسی‌ام است. اینکه کسی بعد از سال‌ها، در حالی که نه هیچ‌وقت دوستی و مراوده‌ای میانمان بوده و نه ارتباط خاصی، ناگهان پیدایش شود، برایم عجیب بود. عجیب‌تر از آن درخواستی بود که داشت. لینک گروهی را فرستاد و گفت برای تجدید خاطرات دوران کارشناسی حتما عضو شوم تا رشته‌ی اتصال بریده شده دوباره از سر گرفته شود. نوشته بود او و یکی دو نفر دیگر تقریبا بیشتر بچه‌ها را جمع کرده‌اند‌ و چون کرونا فرصت خداحافظی را گرفت، شاید حالا فرصتی برای دیدار دوباره فراهم شده باشد. همه‌چیز این دعوت و لینک گروه برایم غریب بود. بعد از خواندن پیام مدتی مکث کردم؛ نه از سر تردید برای پذیرفتن یا نپذیرفتن دعوت، بلکه برای پیدا کردن چند جمله‌ی کوتاه تا بتوانم محترمانه مکالمه را تمام کنم. از آخرین باری که پا به آن شهر و آن دانشگاه گذاشتم، سال‌ها می‌گذرد. من حتی مثل سایرین فارغ‌التحصیل آن رشته و آن دانشگاه هم نیستم؛ همه‌چیز را نیمه‌کاره رها کردم و از بقیه جدا شدم. اگر کرونایی هم نبود به هرحال من در آن جشن کذایی حضور نداشتم. بهترین دوستانی که روزی داشتم حالا به غریبه‌هایی آشنا تبدیل شده‌اند. گذشته از آن، هیچ‌وقت هم احساس صمیمیتی با آن جمع نداشتم. دست‌کم تا زمانی که آنجا بودم، چیزی که بیش از هر چیز تجربه کردم خصومت بود تا دوستی. برگشتن به آدم‌هایی که مدت‌هاست برایم به پایان رسیده‌اند و ادامه دادن مکالمه‌هایی که از همان ابتدا بوی تصنع می‌دهند، آخرین چیزی هم نیست که دلم بخواهد. دوم/ این روزها خودم را حسابی مشغول نگه داشته‌ام. پادکست گوش می‌دهم و ساعت‌های طولانی کار می‌کنم. یادم رفته بود با دست‌هایم می‌توانم چیزی خلق کنم. مدت‌ها بود از هنر فاصله گرفته بودم. راستش دیگر ظرفیتم پر شده و توان دنبال کردن مستمر اخبار را ندارم. پیگیری نکردن اخبار به معنای بی‌تفاوتی یا نداشتن همدلی نیست؛ فقط دیگر جایی برای تحمل باقی نمانده و از سرریز شدنش می‌ترسم. برای همین باید کمی فاصله بگیرم. ظرفیت آدم‌ها برای تاب آوردن بلایا و فجایع یکسان نیست و هرکس به هر طریقی که بلد است ادامه می‌دهد و دوام می‌آورد. حالا من هم احساس می‌کنم بار این همه اتفاق از تحمل شانه‌های نحیف و لندوکم بیشتر است. شاید با پرت کردن حواسم بتوانم این غم مدام را دوام بیاورم. من فقط دلم می‌خواست زندگی کنم؛ خاطره بسازم. نمی‌خواستم مدام نگران، آشفته، رنجور و خمیده باشم که خب خاورمیانه با پوزخند کربهی خواسته‌هایم را می‌نگرد و به تمسخر قهقهه سر می‌دهد. سوم/ این روزها بارها میان انتخاب‌ها و تصمیم‌هایی که دیگر سنم مجال آزمون‌وخطا در آن‌ها را نمی‌دهد، درمانده و مستأصل می‌شوم. گاهی از اینکه فرصت‌هایی را سوزانده‌ام و دیگر هرگز روزهای هجده سالگی‌‌ام قابل بازگشت نیست غصه می‌خورم و بعد فکر می‌کنم باید برای حالا کاری کنم و آن روزها برگشتی نیستند. اما با همه‌ی این‌ها خوب است که ر. هست. بودنش موهبت است. کسی که می‌توانم با او مشورت کنم، حرف بزنم، غر بزنم، گریه کنم و از اینکه شنیده می‌شوم، ته دلم قرص باشد.

یکم/ دیروز کسی به من پیام داد که اول نشناختمش. اگر نام خانوادگی‌ام را نمی‌دانست، احتمالا فکر می‌کردم اشتباهی پیام داده است. اما بعد از معرفی‌اش متوجه شدم یکی از همکلاسی‌های دوره‌ی کارشناسی‌ام است. اینکه کسی بعد از سال‌ها، در حالی که نه هیچ‌وقت دوستی و مراوده‌ای میانمان بوده و نه ارتباط خاصی، ناگهان پیدایش شود، برایم عجیب بود. عجیب‌تر از آن درخواستی بود که داشت. لینک گروهی را فرستاد و گفت برای تجدید خاطرات دوران کارشناسی حتما عضو شوم تا رشته‌ی اتصال بریده شده دوباره از سر گرفته شود. نوشته او و یکی دو نفر دیگر بود تقریبا بیشتر بچه‌ها را جمع کرده‌اند، کرونا فرصت خداحافظی را گرفت و شاید حالا فرصتی برای دیدار دوباره فراهم شده باشد. همه‌چیز این دعوت و لینک گروه برایم غریب بود. بعد از خواندن پیام مدتی مکث کردم؛ نه از سر تردید برای پذیرفتن یا نپذیرفتن دعوت، بلکه برای پیدا کردن چند جمله‌ی کوتاه تا بتوانم محترمانه مکالمه را تمام کنم. از آخرین باری که پا به آن شهر و آن دانشگاه گذاشتم، سال‌ها می‌گذرد. من حتی مثل سایرین فارغ‌التحصیل آن رشته و آن دانشگاه هم نیستم؛ همه‌چیز را نیمه‌کاره رها کردم و از بقیه جدا شدم. بهترین دوستانی که روزی داشتم حالا به غریبه‌هایی آشنا تبدیل شده‌اند. گذشته از آن، هیچ‌وقت هم احساس صمیمیتی با آن جمع نداشتم. دست‌کم تا زمانی که آنجا بودم، چیزی که بیش از هر چیز تجربه کردم خصومت بود تا دوستی. برگشتن به آدم‌هایی که مدت‌هاست برایم به پایان رسیده‌اند و ادامه دادن مکالمه‌هایی که از همان ابتدا بوی تصنع می‌دهند، آخرین چیزی هم نیست که دلم بخواهد. دوم/ این روزها خودم را حسابی مشغول نگه داشته‌ام. پادکست گوش می‌دهم و ساعت‌های طولانی کار می‌کنم. یادم رفته بود با دست‌هایم می‌توانم چیزی خلق کنم. مدت‌ها بود از هنر فاصله گرفته بودم. راستش دیگر ظرفیتم پر شده و توان دنبال کردن مستمر اخبار را ندارم. پیگیری نکردن اخبار به معنای بی‌تفاوتی یا نداشتن همدلی نیست؛ فقط دیگر جایی برای تحمل باقی نمانده و از سرریز شدنش می‌ترسم. برای همین باید کمی فاصله بگیرم. ظرفیت آدم‌ها برای تاب آوردن بلایا و فجایع یکسان نیست و هرکس به هر طریقی که بلد است ادامه می‌دهد و دوام می‌آورد. حالا من هم احساس می‌کنم بار این همه اتفاق از تحمل شانه‌های نحیف و لندوکم بیشتر است. شاید با پرت کردن حواسم بتوانم این غم مدام را دوام بیاورم. من فقط دلم می‌خواست زندگی کنم؛ خاطره بسازم. نمی‌خواستم مدام نگران، آشفته، رنجور و خمیده باشم که خب خاورمیانه با پوزخند کربهی خواسته‌هایم را می‌نگرد و به تمسخر قهقهه سر می‌دهد. سوم/ این روزها بارها میان انتخاب‌ها و تصمیم‌هایی که دیگر سنم مجال آزمون‌وخطا در آن‌ها را نمی‌دهد، درمانده و مستأصل می‌شوم. گاهی از اینکه فرصت‌هایی را سوزانده‌ام و دیگر هرگز روزهای هجده سالگی‌‌ام قابل بازگشت نیست غصه می‌خورم و بعد فکر می‌کنم باید برای حالا کاری کنم و آن روزها برگشتی نیستند. اما با همه‌ی این‌ها خوب است که ر. هست. بودنش موهبت است. کسی که می‌توانم با او مشورت کنم، حرف بزنم، غر بزنم، گریه کنم و از اینکه شنیده می‌شوم، ته دلم قرص باشد.

🎏Under the sun sale🎏 از همین حالا، به مدت یک هفته تخفیف داریمم🙌🏼 + بسته‌بندی مخصوص و بوک‌مارک/نامه که هدیه‌ی سرَو به شما
🎏Under the sun sale🎏 از همین حالا، به مدت یک هفته تخفیف داریمم🙌🏼 + بسته‌بندی مخصوص و بوک‌مارک/نامه که هدیه‌ی سرَو به شما قشنگاست💁🏻‍♀️ کدتخفیف: SUN (حتما با حروف بزرگ وارد بشه) Catch your favorites before they swim away🎣🏃🏻‍♀️ Itssarvstudio.ir

و شب بخیر.

همچنان ابیگیل، قصه‌ی همیشه تکرار این روزهام.
همچنان ابیگیل، قصه‌ی همیشه تکرار این روزهام.

تفریح جدیدم رو پیدا کردم:)))).

توی پادکستی که دارم گوش می‌دم راوی تعریف می‌کنه که تا حدود سال ۱۹۲۴، یعنی تقریبا هم‌زمان با سال‌های بعد از انقلاب مشروطه‌ی ایران توی دوره‌ی حکومت محمدعلی شاه قاجار، هر کسی که به آمریکا می‌رسید، اگر بیماری خاصی نداشت، خیلی راحت و بی‌دردسر اجازه‌ی ورود می‌گرفت. بیشتر آدم‌هایی که از اروپا با کشتی بخار خودشون رو به آمریکا رسونده بودند، نه انگلیسی بلد بودند و نه حتی پولی توی جیبشون داشتند و فقط به امید یه زندگی بهتر تصمیم به مهاجرت به یه سرزمین جدید و ناشناخته می‌گیرند. آمریکا هم چون اون‌موقع تازه درحال ساخته شدن بوده، به کارگر و صنعتگرهای خیلی زیادی احتیاج داشته، تقریبا هر کسی که می‌اومده رو راه می‌دادند. داشتم به این فکر می‌کردم که انگار نه فقط توی جغرافیای بدی به دنیا اومدم، بلکه توی زمان بدی هم متولد شدم.

فور کنید جوین باشید ازتون یک پست فور کنم و به پست مورد علاقم استارز بدم🌟🌟

کاش وطن جای ماندن و ریشه دواندن بود. جای برنامه‌ریزی‌های بلندمدت و چشم دوختن به آینده. کاش سرتیتر خبرها از جنگ خالی بود. جنگ فقط در قصه‌ها وجود داشت و هیچ انسانی نه آن را دیده بود و نه تلخی از دست دادن را به خاطرش چشیده بود. کاش زندگی آدم‌ها ملعبه‌ی دست مشتی سفاک، جلاد و خون‌ریز نبود. کاش جان آدمیزاد برای خونخواران و استثمارگران این‌قدر ارزان و بی‌ارزش شمرده نمی‌شد. کاش می‌شد در کنار آدم‌هایی که دوست‌شان داریم تا همیشه زندگی کنیم؛ بی‌آنکه کسی ناچار به ترک وطن، خانه یا عزیزانش شود. کاش آرامشی تزلزل‌ناپذیر، چون کوهی سترگ، تجربه‌ی زیسته‌ی همه‌ی ما از زندگی بود؛ آرامشی که نه با صدای موشک بلرزد، نه با تیتر خبرها فرو بریزد و نه با تصمیم‌های احمقانه‌ی چند تشنه‌ی خون قدرت از ما دریغ شود. کاش زندگی در این گوشه از دنیا میان این همه «کاش»‌ گرفتار نبود.