uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

گوشه

گوشه

Відкрити в Telegram

گوشه‌ای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
303
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
-1630 днів
Архів дописів
همه‌ی جوان‌ها همین‌جورند: آرمان‌گرا. پاشان روی زمین نیست. فکر می‌کنند مبارزه فقط یک شکل دارد‌. سال‌ها باید بگذرد تا بفهمند تابوت ساختن و همه‌ی آیین‌هایی که با حضور مرده در تابوت برگزار می‌شود جزئی از سوگواری است و سوگواری داغ را مزه‌مزه کردن است. داغ را که مزه‌مزه کنی، زهرش را که بچشی، دیگر فراموشش نمی‌کنی و فراموش نکردن مبارزه است‌‌. نوری، نادیا، ولادیمیر و دیگران، مصطفی انصافی

عصر شهریوره. هوا نسبتا خنکه. نسیم پاییزی می‌وزه و گاهی آسمون تیره و ابری می‌شه. خورشید داره غروب می‌کنه و نورش توی این روزها دیگه رمق اوایل تابستون رو نداره. حالا با رخوت پرتوهاش رو پهن می‌کنه روی سر و روی مردم و شهر. آخر هفته‌ست و دو ساعت دیگه کارم تموم می‌شه و می‌تونم برم خونه و استراحت کنم. دلم چایی و کوکی شکلاتی داغ می‌خواد، ولی باید چایی‌ام رو با خرما و مویز بخورم. دوست دارم کتاب جدیدم رو شروع کنم و پیش ببرم. دلم می‌خواد این سریال جدیدی رو که خیلی‌ها دیدند و ازش تعریف کردند دانلود کنم و ببینم. دلم می‌خواد یه پادکست جدید گوش بدم. دلم می‌خواد بیشتر فکر کنم و بنویسم. اینکه هنوز عاشق نوشتنم، برام خیلی قشنگه. هنوز چیزهایی هست که دلم می‌خواد درباره‌شون فکر کنم و بنویسم؛ پس هنوز زنده‌ام و نباید زندگی کردن رو از یاد ببرم.

و شب بخیر.

Sina Sazgari - Noor.mp310.05 MB

امروز از همه‌چیز و همه‌کس بدم میاد. از کارم، از آدم‌ها و بیشتر از هرکسی که می‌خواد باهام حرف بزنه. حتی از خودمم بدم میاد. کاش امروز زودتر تموم شه و برگردم خونه‌مون. کاش زودتر آخر هفته بشه و بتونم با فراغ بال گوشی مربوط به محل کار رو خاموش کنم و فقط توی اتاقم باشم و هیچ آدمی رو نبینم.

من این مشکل رو با خیلی از قشرها دارم. یکی می‌ره دندونپزشکی و از جانب دندونپزشک بهش احساس شرم و گناه داده میشه که وای چرا زودتر نیومدی؟! چرا بیشتر رسیدگی نکردی؟! خب حتما زودتر پول نداشته. اگه می‌اومد تو حاضر بودی رایگان کارش رو انجام بدی؟! حتما به هر دلیلی نتونسته و خودش از وضع سلامت دندون‌هاش آگاهه که تصمیم گرفته برای درمان اقدام کنه. یکی دیگه می‌ره پیش آرایشگر، از تک‌تک اجزای صورتش یه ایرادی می‌گیره و در نهایت همکارهای لاین‌های دیگه رو معرفی می‌کنه؛ یکی برای پوست، یکی برای ابرو، یکی برای مو. کاش آرایشگر بفهمه این مدل مشتری جذب کردن چقدر زشته و قطعا راه‌های درست و سالم‌تری هم برای جذب مشتری وجود داره. اون یکی می‌ره باشگاه که یه ورزشی بکنه، هم جسمش تکون بخوره و هم ذهنش برای یه ساعت از زندگی روزمره فاصله بگیره. مربی ازش انتظار داره سنگین‌ترین وزنه‌ها رو بزنه و بیشتر به خودش فشار بیاره و تا زود‌تر بدنش فرم بگیره و وقتی می‌گه «نمی‌تونم»، مربی به‌جای اینکه توانایی و شرایطش رو در نظر بگیره، با حرف‌هاش احساس ناکافی بودن منتقل می‌کنه. انگار متوجه نیست آدم بعد از اون یه ساعت، هنوز یه زندگی شخصی داره و قرار نیست تمام توانش رو برای باشگاه بذاره و توی مدت زمان بیشتر هم میشه به بدن ایده‌آل بدون فشار حداکثری رسید. واقعا چرا بعضی‌ها بلد نیستند کارشون رو بدون ایجاد احساس شرم، کمبود و ناکافی بودن در آدم‌های دیگه انجام بدن؟!

Repost from N/a
بزرگ‌ترین مشکل من با مربی های باشگاه اینه که بهت حس بی مصرف بودن میدن٫ چون انقدر که باید ورزش نمی کنی٫ همه قرارنیست ورزش کردن مهم ترین قسمت زندگیشون باشه٫ درس داریم٫ امتحان داریم٫ سرکار هستیم٫ دانشجو بودن سخت و اذیت کننده است و در کنار همه اینا خودمو جمع کردم و اومدم ورزش کنم٫ به چی حس ناکافی بودن میدی؟؟؟

Repost from N/a
بزرگ‌ترین مشکل من با مربی های باشگاه اینه که بهت حس بی مصرف بودن میدن٫ چون انقدر که باید ورزش نمی کنی٫ همه قرارنیست ورزش کردن مهم ترین قسمت زندگیشون باشه٫ درس داریم٫ امتحان داریم٫ سرکار هستیم٫ دانشجو بودن سخت و اذیت کننده است و در کنار همه اینا خودمو جمع کردم و اومدم ورزش کنم٫ به چی حس ناکافی بودن میدی؟؟؟

اصراری به نگهداشتن صمیمیت بین دوست‌های قدیمیم دیگه ندارم، هرجا مسیرمون از هم جدا شد میدونم که سرنوشت این بوده. - از توییتر

یخبندان برای من از اون کتاب‌هایی بود که خوندنش نسبتا طول کشید، به این خاطر که نثر و روایتش برام روون و راحت نبود. راستش بیشتر از اینکه حس کنم دارم رمان می‌خونم، حس می‌کردم دارم یه متن فلسفی درباره‌ی زندگی و آدم‌ها می‌خونم. داستان درباره‌ی دانشجوی پزشکی جوونیه که از طرف استادش ماموریت داره برای مدتی به یه روستای دورافتاده بره تا درباره‌ی برادر استاد، که یه نقاش منزویه، اطلاعات جمع‌آوری کنه. نقاش آدمی عمیقا سرخورده و بدبینه و مدام از زوال حتمی زندگی، بیهودگی تلاش‌های انسان و تاریکی موجود در جهان حرف می‌زنه. راوی هم کم‌کم تحت تأثیر نگاهش قرار می‌گیره و بیشتر و بیشتر وارد دنیای ذهنی‌اش می‌شه جایی که تشخیص مرز بین نبوغ و جنون ساده نیست. کتاب بیشتر از اینکه روی اتفاقات و پیشبرد قصه تمرکز داشته باشه، روی ذهن، سلامت عقل، ناامیدی و بهایی که ممکنه برای بیش از حد فکر کردن به زندگی بپردازیم تمرکز می‌کنه. فضای کتاب هم کاملا با حرف‌ها و تفکرات نقاش همخونی داشت. یه فضای سرد، گرفته، دورافتاده و سنگین که انگار خودش بخشی از همون جهان‌بینی تیره‌ی نقاش بود. «یخبندان» واقعا اسم مناسب و هوشمندانه برای کتاب بود. از نظر مضمون کتاب جالبی بود و نگاهش به روان آدم‌ها و تاریکی‌های ذهن قابل تأمل بود. اما برام چندان خوش‌خوان نبود. فضای سنگین و بدبینانه‌ی کتاب و تأملات طولانی‌اش باعث شد با سرعت کندی پیش برم. اگه دنبال یه رمان داستان‌محور و روان هستید، «یخبندان» انتخاب مناسبی نیست. اما اگه رمان‌هایی با فضای تاریک، ذهن‌محور و فلسفی دوست دارید، قطعا ارزش خوندن داره. #کتاب_با_گوشه

عسل همیشه برای من نماد دوباره سرپا شدن بوده. بارها دیدم که توی چنلش از خستگی، ناامیدی و استیصال لحظه‌های زندگیش نوشته، اما بعد تصمیم گرفته بلند بشه و به همون باریکه‌ی امید چنگ بزنه و نذاره همون اندک زندگی از لای انگشت‌هاش لیز بخوره و از بین بره. میون همه‌ی اتفاق‌های زندگیش، تصمیم گرفت چنل کتابی خودش رو راه بندازه و یه کلاب برای آدم‌های کتابخون و کتاب‌دوست درست کنه. جایی که بشه از کتاب‌ها حرف زد و شنید و کیف کرد. و به نظرم همین خودش یکی از بزرگ‌ترین شکل‌های نگه داشتن زندگیه. خوشحالم که تلگرام این فرصت رو بهم داد که بستری برای هم‌صحبتی با تو داشته باشم. امیدوارم ۲۲ سالگی برات پر از اتفاق‌هایی باشه که از ته قلبت آرزوشون کردی. تولدت مبارک🤍.

تابستون هیچ‌وقت فصل موردعلاقه‌م نبوده اما می‌دونم که مشکل از تابستون نیست. مشکل از اینجاست، از این جغرافیا. شاید اگه منم آزادی پوشش داشتم و می‌تونستم برای هر جایی که می‌رم، اون‌طور که دلم می‌خواد استایل خودم رو داشته باشم، یا دغدغه‌ی این سن و سالم فقط پول نبود و فرصت بیشتری داشتم که سفر برم، ببینم و بگردم شاید تابستون این‌قدر اذیتم نمی‌کرد. همیشه وقتی عکس‌های تابستونی آدم‌هایی رو می‌بینم که مایل‌ها از اینجا دور‌اند، حسرت زندگی‌ای رو می‌خورم که هیچ‌وقت نداشتم. تابستون ما هم می‌تونست خیلی خوش بگذره، ولی هیچ‌وقت نذاشتند.

تابستون هیچ‌وقت فصل موردعلاقه‌م نبوده اما می‌دونم که مشکل از تابستون نیست. مشکل از اینجاست، از این جغرافیا. شاید اگه منم آزادی پوشش داشتم و می‌تونستم برای هر جایی که می‌رم، اون‌طور که دلم می‌خواد استایل خودم رو داشته باشم، یا دغدغه‌ی این سن و سالم فقط پول نبود و فرصت بیشتری داشتم که سفر برم، ببینم و بگردم شاید تابستون این‌قدر اذیتم نمی‌کرد. همیشه وقتی عکس‌های تابستونی آدم‌هایی رو می‌بینم که مایل‌ها از اینجا دور‌اند، حسرت زندگی‌ای رو می‌خورم که هیچ‌وقت نداشتم. تابستون ما هم می‌تونست خیلی خوش بگذره، ولی هیچ‌وقت نذاشتند.

Repost from نگار🌱👒
یه چالش جدید💗 یکی از پستای چنل رو به انتخاب خودتون (( ترجیحا عکس دار)) + این تکست رو فور کنین چنلاتون تا یه پست ازتون فور کنم اینجا💕 (( اگه پرایوت هستین لینک پستتون رو بفرستین دایرکت چنل)) تا امشب ساعت 00:00 هم فرصت دارین 🩷جوین باشی قشنگتره ، منم متقابلا جوین میشم چنل قشنگتون🩷 @pinknegar

Repost from نگار🌱👒
photo content

پارسال که اسپیرولینا رو امتحان کردم اون‌قدر بد و افتضاح بود که واقعا بعد خوردنش فکر کردم باریستا از گواش یا جوهر خودکار استفا
پارسال که اسپیرولینا رو امتحان کردم اون‌قدر بد و افتضاح بود که واقعا بعد خوردنش فکر کردم باریستا از گواش یا جوهر خودکار استفاده کرده. این‌بار دوباره بهش فرصت دادم و ابدا ناامیدم نکرد. مثل ماچا جالب و خوشمزه بود. این همون زندگی ادایی مدنظرمه که بنده نگرانی و دغدغه‌م فقط طعم و مزه‌ی ماچا و اسپیرولینام باشه🦦🧘🏻‍♀️💅🏻.

این آخرین هفته‌ایه که همچنان به تابستون ختم می‌شه و از چهارشنبه هفته‌ی بعد فصل عوض می‌شه و پاییز عزیز برگ‌ریز از راه می‌رسه. خوشحالم که پاییز نزدیکه. امیدوارم حسابی سرد و بارونی باشه و شبیه پاییز سال قبل نباشه. امیدوارم روزهای قشنگی در راه باشند؛ روزهایی که سال‌ها بعد بتونم ازشون چیزی برای تعریف کردن داشته باشم؛ از همین لحظه‌های کوچیک و معمولی زندگی که شاید خیلی عادی به نظر برسند، اما می‌دونم بعدها تبدیل به خاطره‌های عزیز میشن و قلبم رو گرم نگه می‌دارند.

آن بیرون، جایی که همه‌ی دنیا گرم رقابت باهم‌اند، رونق و رفاه هم پیدا می‌شود. ولی اینجا خبری از رفاه نیست. رفاه و شکوفایی نمی‌توانند قدم به این دره بگذارند. اینجا تنگ‌تر، زشت‌تر و کثیف‌تر از آن است که خوشبختی به آن راه پیدا کند. صخره‌ها راهش را بسته‌اند. توی تاریکی زود راهش را گم می‌کند. رفاه فقط تا مرز کوه‌ها می‌رسد. ولی اینجا تاریک است. اینجا فقط کار طاقت‌فرسا و فقر و فلاکت هست نه هیچ‌چیز دیگر. اینجا فقط دو راه دارید، یا خودتان را حلق‌آویز کنید یا بپرید توی رودخانه. کار اتحادیه‌ها فقط شعار دادن است. حزب‌ها فقط وعده و وعید می‌دهند. هیچ‌چیز هم تغییر نمی‌کند. یخبندان، توماس برنهارت ترجمهٔ زینب آرمند

باید خدمت همه‌ی دوستان کتابخون عرض کنم که کتاب خوندن شما نباید منتی سر بقیه‌ی آدم‌ها باشه. حتی اگر واقعا دغدغه‌ی کتاب و کتاب‌خوانی دارید، باز هم در جایگاهی نیستید که اجازه داشته باشید آدم‌ها رو بابت کتاب نخوندن یا کم کتاب خوندنشون مواخذه کنید. اینکه چرا فلان آدم برای باشگاه، کافه یا آرایشگاه هزینه می‌کنه اما برای کتاب نه نگاه بسیار قضاوت‌گرایانه‌ایه و شما عملا دارید آدم‌ها رو بابت انتخاب‌ها و اولویت‌هاشون قضاوت می‌کنید. درحالی‌که ممکنه اولویت آدم‌ها با هم فرق داشته باشه و قرار نیست همه‌ی آدم‌ها پول، زمان و انرژی‌شون رو به یه شکل واحد خرج کنند. خیلی‌ها ممکنه به اندازه‌ی خرید یه کتاب توی ماه پول داشته باشند و بتونند براش هزینه کنند اما کتاب خوندن توی اولویت‌هاشون نباشه، چون اصلا اون فراغت ذهنی رو برای خوندن کتاب ندارند. آدم‌ها این روزها اون‌قدر درگیری و فشار ذهنی دارند که ممکنه ظرفیت روانی‌شون برای خوندن حتی چند صفحه کتاب در حد بسیار پایینی باشه. یکی دیگه اما مثل خود من ممکنه کتاب خوندن حتی وسط روزهای سخت زندگی هم حالش رو خوب کنه و اتفاقا همون کتاب برای چند ساعت از کثافت زندگی جداش کنه. آدم‌ها مثل همدیگه نیستند و با یه انتخاب واحد حالشون خوب نمیشه. از طرف دیگه، لذت کتاب خوندن برای همه یکسان نیست. ممکنه برای یکی لذتی عمیق و موندگار باشه و برای یکی دیگه، قهوه خوردن توی یه کافه‌ی جدید، رفتن به آرایشگاه و تغییرات ظاهری و یا خریدن لباس جدید، لذت فوری‌تر و در دسترس‌تری ایجاد کنه. این انتخاب‌ها لزوما به معنی سطحی بودن آدم‌ها نیستند. کتاب خوندن هم قرار نیست تبدیل بشه به معیاری برای سنجیدن شعور یا ارزش آدم‌ها. کتاب اگر قراره چیزی به ما اضافه کنه، یکی از چیزهایی که باید یادمون بده همینه که آدم‌ها رو با متر و معیار ذهنی خودمون نسنجیم و وسیع‌تر فکر کنیم. پس دست از مقایسه و قضاوت برداریم. اگه کتاب خوندن برامون لذت‌بخش و ارزشمنده، بخونیم و کیف کنیم و اگه تونستیم هم دیگران رو بدون تحقیر و قضاوت و مقایسه دعوت کنیم. ولی در کل اینکه کتاب خوندن ما رو تبدیل به پیر خرابات نمی‌کنه که بخوایم راه بریم و دیگران رو موعظه کنیم. کتاب بخونیم، اما هرگز فکر نکنیم صرف کتاب خوندن ما رو از بقیه‌ی آدم‌ها بهتر کرده.

Repost from Honeymoon
خوشحالم که پاییز داره از راه می‌رسه؛ حتی افسردگی توی پاییز رو به افسردگی توی تابستون ترجیح می‌دم. غصه خوردن با چای داغ، هوای بارونی، لباس‌های گرم و عصرهای زودتاریک، یه لطف دیگه‌ای داره.