Voshadąra
رفتن به کانال در Telegram
239
مشترکین
-224 ساعت
-57 روز
-1030 روز
در حال بارگیری داده...
جذب مشترکین
اوت '26
اوت '260
در 0 کانالها
ژوئیه '26
+20
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '26
+15
در 0 کانالها
Get PRO
مه '26
+58
در 1 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+3
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '26
+2
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+124
در 2 کانالها
Get PRO
ژانویه '260
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+36
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+57
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+300
در 2 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 01 اوت | 0 |
پستهای کانال
Repost from 𝕺𝖇𝖑𝖎𝖛𝖎𝖔𝖓
1قائم حسینی
https://t.me/ch3ains/64354
2سپهر هونجانی
https://t.me/ch3ains/64405
3محبوبه شعبانی
https://t.me/ch3ains/64402
4علی دشتی
https://t.me/ch3ains/64417
5شروین باقریان
https://t.me/ch3ains/64432
6ابولفضل ابراهیمی
https://t.me/ch3ains/64437
7علیرضا رئیسی
https://t.me/ch3ains/64438
8مهنام نواب صفوی
https://t.me/ch3ains/64443
9امیرحسین ابراهیمی انالوچه
https://t.me/ch3ains/64444
10امیرحسین ملکی
https://t.me/ch3ains/64445
11دیانا طاهر ابادی
https://t.me/ch3ains/64446
12فائقه حسینی
https://t.me/ch3ains/64447
| 2 | بنگرید ای اهلِ عالم بر اذان دیگری
بر فرازِ دار میرقصد جوان دیگری ... | 48 |
| 3 | مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فراخواهد رسید:
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایهای ز امروزها،دیروزها !
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونههایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
میخزد آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد میآرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک میخواند مرا هر دم به خویش
میرسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمهشب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یک سو میروند
پردههای تیرهی دنیای من
چشمهای ناشناسی میخزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا مینهد
بعد من، با یاد من بیگانهای
در بر آیینه میماند به جای
تار مویی، نقش دستی، شانهای
میرهم از خویش و میمانم ز خویش
هرچه بر جا مانده ویران میشود
روح من چون بادبان قایقی
در افق ها دور و پیدا میشود
میشتابند از پی هم بیشکیب
روزها و هفتهها و ماهها
چشم تو در انتظار نامهای
خیره میماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
میفشارد خاک دامنگیر خاک !
بی تو، دور از ضربههای قلب تو
قلب من میپوسد آنجا زیر خاک
بعدها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام میماند به راه
فارغ از افسانههای ناموننگ
فروغ فرخزاد | 123 |
| 4 | دیدهام سوی دیار تو و در کف تو
از تو دیگر نه پیامی نه نشانی
نه به ره پرتو مهتاب امیدی
نه به دل سایهای از راز نهانی
دشت تف کرده و بر خویش ندیده
نمنم بوسهی باران بهاران
جادهای گمشده در دامن ظلمت
خالی از ضربهی پاهای سواران
تو به کس مهر نبندی، مگر آن دم
که ز خود رفته، در آغوش تو باشد
لیک چون حلقهی بازو بگشایی
نیک دانم که فراموش تو باشد
کیست آن کس که تو را برق نگاهش
میکشد سوختهای در خم راهی؟
یا در آن خلوت جادویی خامش
دستش افروخته فانوس گناهی
تو به من دل نسپردی که چو آتش
پیکرت را ز عطش سوخته بودم
من که در مکتب رویایی زهره
رسم افسونگری آموخته بودم
بر تو چون ساحل آغوش گشودم
در دلم بود که دلدار تو باشم
وای بر من که ندانستم از اول
روزی آید که دل آزار تو باشم
بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم
نه درودی، نه پیامی، نه نشانی
ره خود گیرم و ره بر تو گشایم
ز آن که دیگر تو نه آنی، تو نه آنی .
فروغ فرخزاد | 213 |
| 5 | همانطور که بعضی چیزها مانند حرف عاشقت هستم در نهایت لفظ میشنوند
بعضی لفظ ها مانند مادر ستاره ای هم در نهایت واقعی میشوند | 39 |
| 6 | من شیشه کوهم، اما از وسط تا خوردهام
تو تصور میکنی، چوبِ خدا را خوردهام
نه خیال بد مکن، چوب خدا اینگونه نیست
من هر آنچه خوردهام، از دست دنیا خوردهام
قطرهام اما هزاران رود جاری در من است
غرق در دشواریام، انگار دریا خوردهام
دائماً در حال تغییرم، بپرس از آینه
بارها از دیدن تصویرِ خود جا خوردهام .
فاضل نظری | 223 |
| 7 | جانِ من وقت نیامد
که به تن بازآیی؟
سعدی | 290 |
| 8 | به کویت با دل شاد آمدم با چشمِ تر رفتم
به دل امید درمان داشتم درماندهتر رفتم .
ابتهاج | 336 |
| 9 | به کویت با دل شاد آمدم با چشمِ تر رفتم
به دل امید درمان داشتم درماندهتر رفتم .
ابتهاج | 1 |
| 10 | به کویت با دل شاد آمدم با چشمِ تر رفتم
به دل امید درمان داشتم درماندهتر رفتم .
ابتهاج | 1 |
| 11 | #ستارهی_بیستویکم
اگر به سویت این چنین دویدهام، به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بیفروغ من، خیال عشق خوشتر از خیال تو
کنون که در کنار او نشستهای، تو و شراب و دولت وصال او !
گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد، تن تو ماند و عشق بیزوال او !
فروغ فرخزاد | 333 |
| 12 | هر روز غم تازهتری آمد و نگذاشت
دنبال غم کهنهی دیروز بگردیم
ما حنجره در حنجره در حنجره بغضیم
ما آینه در آینه در آینه دردیم .
امید صباغ | 325 |
| 13 | به هر چیزی که آسیبی کنی آن چیز جان گیرد
چنان گردد که از عشقش بخیزد صد پریشانی .
مولانا | 326 |
| 14 | ای روزگار خوب کجا ماندهای؟ بیا
پشت کدام حادثه جا ماندهای؟ بیا | 336 |
| 15 | گفت بماند برای بعد .
کاش تولد من هم میماند برای بعد .
مگر به کجای دنیا بر میخورد؟
سال بلوا - ۱٤٠٥.٢.٢٥ | تولدم مبارك . | 385 |
| 16 | ما امید از طاعت و چشم از ثواب افکندهایم
سایهٔ سیمرغ همت بر خراب افکندهایم
گر به طوفان میسپارد یا به ساحل میبرد
دل به دریا و سپر بر روی آب افکندهایم .
سعدی | 337 |
